بسم الله النّور
هفتۀ شانزدهم
با آن صدای محزونش میخواند:
کیست ام من؟ آن که در هر روز و شب
میکنی از حق ظهورم را طلب
کیست ام من؟ ای به حقّم ناشناس
با توام من، ای همیشه ناسپاس!
بارها دیدی مرا، نشناختی
بارها در غصه ام انداختی
بارها دیدم تو را، کردم سلام
تو جواب من ندادی یک کلام
بارها دیدم گنهکاری تو
گریه کردم بر تبهکاری تو
بارها شد با تو کردم التماس
با عدوی من چرا داری تماس؟
بارها جایت خجل گردیده ام
شرمسار و منفعل گردیده ام
بارها با هر گناه و هر بدی
آمدی بر روی من سیلی زدی
هرچه بود ایام و آن دوران گذشت
هرچه بودی هرچه کردی،آن گذشت
حالیا از نو عمل آغاز کن
باب عشق دیگری را باز کن
ما تو را اول صدایت کرده ایم
ما برای خود جدایت کرده ایم
ما تو را خندان و گریان میکنیم
ما تو را مشمول احسان میکنیم
ما تو را آخر سعادت میدهیم
ما به تو جام ولایت میدهیم
ما که هر کاری برایت میکنیم
در قیامت کی رهایت میکنیم؟!
سرم را به شیشه تکیه داده ام، صدایش آرامم میکند و... به گریه ام میاندازد.
***
آقا محسن همانطور که با ما حرف میزند به او میگوید: "شما برو عقب بشین." انگار که خواسته باشد یادآوری کند: با اینکه خیلی دوستت دارم، ولی خوش ندارم زیاد دور و بر فامیلهای من باشی!. او هم محجوبانه سرش را پایین میاندازد و میگوید: چشم آقا سیّد! و میرود. آ سرش را میبرد پشت صندلی و با خنده میگوید:«پارسال بهار با بچه ها دسته جمعی رفته بودیم زیارت...» یکباره چیزی ته دلم مچاله میشود... یادی، خاطره ایی دلم را درهم میپیچد، بغض میکنم. میگویم:«خب حالا تو هم!». شانه اش را بالا میاندازد و میگوید:«به هرحال من که متاهل ام، لابد...» ؛ ادامه نمیدهد. در نگاهش خواهشی است: بخند! تو رو خدا بخند!... . لبخندی میزنم به دلخوشی دخترک. صورتم را به پنجره تکیه میدهم و زل میزنم به سیاهی پخش شده در بیابان. یادی... خاطره ایی... چشمم را میبندم و قطرۀ درشت اشکی روی گونه ام لیز میخورد.