بسماللهالنّور
نمیشود که...!

نمیشود که تو باشی، به مهربانی مهتاب
در آن زمان که روح دردمند ولگردم
بستری میجوید
بالینی میخواهد
تا شاید دمی بیاساید
نمیشود که تو باشی به مهربانی مهتاب
و این روح دردمند ولگرد
باز هم کوله را زمین نگذارد
و سر را بر زانوی مهربانی تو
نمیشود که تو باشی و شعر هم باشد
نمیشود که تو باشی، ترانه هم باشد
نمیشود که شب هنگام
عطر نگاه تو باشد
«محبوبههای شب» هم باشند
نمیشود که تو باشی، من عاشق تو نباشم
نمیشود که تو باشی
درست همینطور که هستی
و من، هزار بار خوبتر از این باشم
و باز، هزار بار، عاشق تو نباشم
نمیشود، میدانم
نمیشود که بهار از تو سبزتر باشد... نادر ابراهیمی
منتظر مانده که دوباره صدایش کنی: خاتون خوب من!
اینجا میان این لحظهها... در معراج سجاده و قنوت... در عطر خلسهآور مُشک، چرخ میخوری... دلم تنگ میشود؟... میشود. کسی تارهای روح مرا مینوازد... میشنوی؟ آوایش میرسد تا آن دور دستها... که تو هستی. به آسمان میروی... در جستجوی تو پروانه میشوم.
اینجا کسی منتظر مانده که صدایش کنی: چشمۀ بهشتی من!
***
با این غزلهای ناتمام چی کار کنم؟!...
________________________________________________
عکس از "کوروش ادیم" است.