بسماللهالنّور
وَلَسوفَ یُعطیکَ ربّکَ فَترضی...

روزی روزگاری دخترکی کلبهایی چوبی داشت و تمام دنیا برایش همان یک کلبه بود. اما یک شب خداوند طوفان را فرستاد تا کلبۀ او را ویران کند. دخترک رفت و کنار چشمه نشست و گریه کرد. یک بار در میان گریههایش گفت: خدایا! میشود روزی دوباره کلبهایی داشتهباشم؟. خدا به او خندید؛ زیرا در حال ساختن یک قصر برایش بود.
***
حاشیۀ بیربط:
میدانم... میخواهی آرامم کنی، میگویی ارزش ندارد. ندارد خب! اما قبول کن وقتی کسی بدون اجازه نوشتههای اینجا و آنجا را برداشته حتی بدون اینکه عنوان متن را عوض کند! به اسم خودش به خورد دیگران میدهد، من بعنوان نویسنده به اندازه ده دقیقه نباید عصبانی شوم؟ وقتی حتی به خاطرات بسیار شخصی زیارت آدم هم رحم نمیکنند!!! از همه بدتر اینکه ادعای متشرع بودنشان هم میشود! و باز هم بدتر اینکه نوشته دوستان دیگر را هم آنجا دیدم! که نمیدانم از اینجا به خانه آنها رفته یا برعکس! حتی یک نوشته از سید مهدی شجاعی هم دیدم!
این و این و این و این و این و این و این حتی ! و این و این و این هم نمونههایش. من که هرکاری کردم نتوانستم به این موجود تذکر کتبی بدهم. اگر کسی توانست به او بگوید دست از این کارها بردارد که آخر و عاقبت ندارد و از سرنوشت دیگران عبرت بگیرد!!!