تبليغاتX
با زائران محرم شرط است آن که باشد ...
 

 



صفحه نخست

پست الکترونیک

بايگاني


*******
مجمع وبلاگ نویسان مسلمان
عاشورا
سالهای تا کنون
یا زهرا
لهوف
آیت الله بهجت
امام موسی صدر
روایت صدر
تجلّی معلّی
قاف
انجمن شاعران ایران
دانشکدۀ علوم حدیث
ری را
جستجو در قرآن
!زبان و ادبیات فارسی- با فال حافظ
خبرگزاری قرآنی ایران ایکنا
مسجد جمکران
راهنمای سایتهای مهدوی


*******
* پنجره ایی که بسته شد *
نور الثقلین
اقليما
انفرادي
...اين مرد مي‌خواهد
باده فروش
بافته‌هاي مشوش يك مست
براي چشمهايش
جايي ميان بي‌خودي و كشف
حاصل اوقات
خيبرشكن
در كوي عشق
سوبان
شب نوشته‌ها
شمرشناسي
قربانگاه
قمار عشق
ماه ناتمام
مرا آفريد آنكه دوستم داشت
مينا مرغ دريايي
واحه
واله
دریچه ایی به سوی ملکوت
راهي به سوي مهتاب
مولايم
ابتلا
كتيبه
پرواز بی انتها
ماه عاشق
شارح
روح تکانی
مژگان بانو
یک جرعه غزل
نقش
فطرس
نام پنهانی سازم، سهراب
شهر من یزد
مذهبی و مداحی


 
شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388

بسم‌الله‌النّور

اردی­بهشت من

  دهم اردیبهشت است... مادر نیست... حالا دیگر مادر شش سال که نیست. نیست که صدای پایش را از پشت پنجره بشنوم و منتظر در زدنش باشم... نیست که وقتی خسته­ به خانه می­رسم، منتظرم باشد... نیست که حرف بزند، بخندد، گریه کند... همین چند شب پیش بود که دیدمش. صورتش را می­بوسیدم و می­گفتم: مامان کی برگشتی؟...

  مادر نیست که درد بکشد، صبوری کند... مادر نیست که غذا در دهانش بگذارم، رختحوابش را مرتب کنم، لباسش را عوض کنم و دلم خوش باشد تنها به یک لبخند... یک لبخند او تنها، دنیای من باشد... مادر نیست که...

  ... و صدای تو که آرامم می­کند، مرا که صبر می­کنم به دردهایم، به نداشتن­هایم... و می­خندم هنوز. تو هستی... چشم­هایت هست، کنارم می­نشینی و آرام حرف می­زنی... آرام آرام صدایم می­زنی... بغض می­کنم و تو این سکوت­های طولانی مرا می­شناسی، همانطور که من چشم­هایت را. حجم این­همه مهربانی است که شب دلتنگی مرا به سحرگاه خلسه­ایی لطیف می­کشد، که سجاده­ام را پر از عطر گل­های محمّدی می­کند لبخندت. ...

  و چه خوب است... چه خوبی، تویی که کنارم ایستاده­ایی، بی توجه به بارانی که بی­وقفه می­بارد... مثل اشک­های من، که زل زده­ام به این سنگ سیاه... مادر هست... تو هستی... و من حالم خوب است...

***

  گفتم: خاتون! تولدّتان مبارک... شما خوب می­دانید که بی مادر...

***

  تو ســـرنوشت منی، از تو من کجا بگریزم؟
  کجا رها شوم از این طلســــــم؟ تا بگریزم
  به خویش هم نتوانم گریخت از تو که عیب است
  ز آشــــناتری اکنون به آشــــــنا بگریزم
  به هرکجا که روم رنگ آسمان من این است
  سیاه مثل دو چشم تو! پس چرا بگریزم؟!*

  می­دونی؟...
  ________________________________________
  *حسین منزوی

 

0:3 * لینک
 

 RSS