بسماللهالنّور
اردیبهشت من
دهم اردیبهشت است... مادر نیست... حالا دیگر مادر شش سال که نیست. نیست که صدای پایش را از پشت پنجره بشنوم و منتظر در زدنش باشم... نیست که وقتی خسته به خانه میرسم، منتظرم باشد... نیست که حرف بزند، بخندد، گریه کند... همین چند شب پیش بود که دیدمش. صورتش را میبوسیدم و میگفتم: مامان کی برگشتی؟...
مادر نیست که درد بکشد، صبوری کند... مادر نیست که غذا در دهانش بگذارم، رختحوابش را مرتب کنم، لباسش را عوض کنم و دلم خوش باشد تنها به یک لبخند... یک لبخند او تنها، دنیای من باشد... مادر نیست که...
... و صدای تو که آرامم میکند، مرا که صبر میکنم به دردهایم، به نداشتنهایم... و میخندم هنوز. تو هستی... چشمهایت هست، کنارم مینشینی و آرام حرف میزنی... آرام آرام صدایم میزنی... بغض میکنم و تو این سکوتهای طولانی مرا میشناسی، همانطور که من چشمهایت را. حجم اینهمه مهربانی است که شب دلتنگی مرا به سحرگاه خلسهایی لطیف میکشد، که سجادهام را پر از عطر گلهای محمّدی میکند لبخندت. ...
و چه خوب است... چه خوبی، تویی که کنارم ایستادهایی، بی توجه به بارانی که بیوقفه میبارد... مثل اشکهای من، که زل زدهام به این سنگ سیاه... مادر هست... تو هستی... و من حالم خوب است...
***
گفتم: خاتون! تولدّتان مبارک... شما خوب میدانید که بی مادر...
***
تو ســـرنوشت منی، از تو من کجا بگریزم؟
کجا رها شوم از این طلســــــم؟ تا بگریزم
به خویش هم نتوانم گریخت از تو که عیب است
ز آشــــناتری اکنون به آشــــــنا بگریزم
به هرکجا که روم رنگ آسمان من این است
سیاه مثل دو چشم تو! پس چرا بگریزم؟!*
میدونی؟...
________________________________________
*حسین منزوی