تبليغاتX
با زائران محرم شرط است آن که باشد ...
 

 



صفحه نخست

پست الکترونیک

بايگاني


*******
مجمع وبلاگ نویسان مسلمان
عاشورا
سالهای تا کنون
یا زهرا
لهوف
آیت الله بهجت
امام موسی صدر
روایت صدر
تجلّی معلّی
قاف
انجمن شاعران ایران
دانشکدۀ علوم حدیث
ری را
جستجو در قرآن
!زبان و ادبیات فارسی- با فال حافظ
خبرگزاری قرآنی ایران ایکنا
مسجد جمکران
راهنمای سایتهای مهدوی


*******
* پنجره ایی که بسته شد *
نور الثقلین
اقليما
انفرادي
...اين مرد مي‌خواهد
باده فروش
بافته‌هاي مشوش يك مست
براي چشمهايش
جايي ميان بي‌خودي و كشف
حاصل اوقات
خيبرشكن
در كوي عشق
سوبان
شب نوشته‌ها
شمرشناسي
قربانگاه
قمار عشق
ماه ناتمام
مرا آفريد آنكه دوستم داشت
مينا مرغ دريايي
واحه
واله
دریچه ایی به سوی ملکوت
راهي به سوي مهتاب
مولايم
ابتلا
كتيبه
پرواز بی انتها
ماه عاشق
شارح
روح تکانی
مژگان بانو
یک جرعه غزل
نقش
فطرس
نام پنهانی سازم، سهراب
شهر من یزد
مذهبی و مداحی


 
جمعه چهارم اردیبهشت 1388

بسم‌الله‌النّور

جانا!...

  دلم دارد می­ترکد... یکنفر امشب برایم روضه بخواند... چه کنم؟... من هم از همان مسیر برگشتم... من هم می­شد که... همین امشب، همین امشب پیغام داده کربلا به همین زودی، دونفر جا هست، می­آیی؟... بغض می­کنم...

  شب از نیمه گذشته است... دست می­کشم روی کاشی­ها و خاکشان را بر چشم­هایم می­کشم... اشک­هایم آبی لاجوردی­شان را می­شوید... دست روی پارچه سبز می­کشم... پیشانی بر آن می­گذارم:
  ... این غبار مزار حسین توست... این غبار مزار امیرالمؤمنین است... نگاه کن! من هنوز زائر حسین­ام... هنوز چهل روز نگذشته... هنوز پیشانی­ام معطر به بوی بهشت است... خدا! دلم دارد می­ترکد... این آینه، این کاشی­ها سرشار لبخند علمدار توست... هنوز دست­هایی که کنار آن ضریح در دست­های تو گذاشته­ام بوی سیب می­دهد... این شب جمعه غلغله­ایی است آنجا... هنوز چادر نمازم پر از بال فرشته­هاست... خدا!... من دلم تنگ شده... می­شنوی؟... دلم...

  پلک می­بندم و طواف می­کنم... از پایین پا شش گوشه را دور می­زنم... و باز به همان جا می­رسم... انصار الحسین را زیارت می­کنم... به حبیب می­رسم...

  یک نفر برایم روضه بخواند... دلم دارد می­ترکد...
  اگر صبح قیامت را شبی هست آن شب است امشب
  طبیب از من ملول و جان ز حسرت بر لب است امشب
  برادر جان یکی سر بر کن از خواب و تماشـــــــا کن
  که زینب بی تو چون در ذکر یارب یارب است امشب...

  مقتل می­خوانم... آرام نمی­شود این دل بی­سامان...
  لباس کهنه بپوشید زیر پیرهنش
  که تا برون نکند خصم بدمنش ز تنش
  لباس کهنه چه حاجت که زیر سّم ستور
  تنی نماند که پوشند جامه یا کفنش
  ...
  بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد
  شور و نشور واهمه را در گمان فتاد  
  شد وحشتی که شور قیامت بباد رفت
  چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد 
  هرچند بر تن شهـــدا چشم کار کرد
  بر زخمهای کاری تیغ و سنان فتاد 
  ناگاه چشـــم دختر زهرا در آن میان
  بر پیکر شـــــریف امام زمان فتاد 
  بی‌اختیار نعرۀ هذا حســـــین زو
  سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد 
  پس با زبان پر گله آن بضعةالبتول
  رو در مدینه کرد که یا ایهاالرّسول
  این کشتۀ فتاده به هامون حسین توست
  وین صید دست و پازده در خون حسین توست

  گریه امان می­برد... اما دل آرام نمی­شود... نمی­شود...

  چیزی به سحر نمانده است... دلم بی­هوا هوایی جمکران می­شود:
  آقا جان! این رسمش است؟... قرارمان این بود؟...

  جانا به حاجتی که تو را هست با خدا
  آخر دمی بپرس گدا را چه حاجت است...

 

11:29 * لینک
 

 RSS