بسماللهالنّور
جانا!...
دلم دارد میترکد... یکنفر امشب برایم روضه بخواند... چه کنم؟... من هم از همان مسیر برگشتم... من هم میشد که... همین امشب، همین امشب پیغام داده کربلا به همین زودی، دونفر جا هست، میآیی؟... بغض میکنم...
شب از نیمه گذشته است... دست میکشم روی کاشیها و خاکشان را بر چشمهایم میکشم... اشکهایم آبی لاجوردیشان را میشوید... دست روی پارچه سبز میکشم... پیشانی بر آن میگذارم:
... این غبار مزار حسین توست... این غبار مزار امیرالمؤمنین است... نگاه کن! من هنوز زائر حسینام... هنوز چهل روز نگذشته... هنوز پیشانیام معطر به بوی بهشت است... خدا! دلم دارد میترکد... این آینه، این کاشیها سرشار لبخند علمدار توست... هنوز دستهایی که کنار آن ضریح در دستهای تو گذاشتهام بوی سیب میدهد... این شب جمعه غلغلهایی است آنجا... هنوز چادر نمازم پر از بال فرشتههاست... خدا!... من دلم تنگ شده... میشنوی؟... دلم...
پلک میبندم و طواف میکنم... از پایین پا شش گوشه را دور میزنم... و باز به همان جا میرسم... انصار الحسین را زیارت میکنم... به حبیب میرسم...
یک نفر برایم روضه بخواند... دلم دارد میترکد...
اگر صبح قیامت را شبی هست آن شب است امشب
طبیب از من ملول و جان ز حسرت بر لب است امشب
برادر جان یکی سر بر کن از خواب و تماشـــــــا کن
که زینب بی تو چون در ذکر یارب یارب است امشب...
مقتل میخوانم... آرام نمیشود این دل بیسامان...
لباس کهنه بپوشید زیر پیرهنش
که تا برون نکند خصم بدمنش ز تنش
لباس کهنه چه حاجت که زیر سّم ستور
تنی نماند که پوشند جامه یا کفنش
...
بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد
شور و نشور واهمه را در گمان فتاد
شد وحشتی که شور قیامت بباد رفت
چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد
هرچند بر تن شهـــدا چشم کار کرد
بر زخمهای کاری تیغ و سنان فتاد
ناگاه چشـــم دختر زهرا در آن میان
بر پیکر شـــــریف امام زمان فتاد
بیاختیار نعرۀ هذا حســـــین زو
سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد
پس با زبان پر گله آن بضعةالبتول
رو در مدینه کرد که یا ایهاالرّسول
این کشتۀ فتاده به هامون حسین توست
وین صید دست و پازده در خون حسین توست
گریه امان میبرد... اما دل آرام نمیشود... نمیشود...
چیزی به سحر نمانده است... دلم بیهوا هوایی جمکران میشود:
آقا جان! این رسمش است؟... قرارمان این بود؟...
جانا به حاجتی که تو را هست با خدا
آخر دمی بپرس گدا را چه حاجت است...