بسماللهالنّور
دوای درد مرا...
حالم خوبه... حالم خوب نیست... نمیدونم... میخوام بنویسم... نمیخوام بنویسم... میخوابم... خوابم نمیبره... خواب میبینم باز... بغض میکنم... گریه میکنم... میخندم... نمیدونم چمه این روزها...
آقای رییس حرف میزنه و حرف میزنه، من سرمو انداختم پایین و با گوشه چادرم بازی میکنم، جواب نمیدم... میدونم این کلافهاش میکنه، ولی دست خودم نیست. نسرین میگه از وقتی برگشتی خیلی کمحرف شدی... تحمّل سکوتهای طولانی من سخته لابد... کاش آقای رضایی چایی بیاره، بلکه رییس کوتاه بیاد. دلم میخواد بگم: "تو رو خدا ولم کن جناب سرهنگ!... بذار برم...باشه همون که شما میگی...". میگه: "یادت باشه که دیگه تا آخر سال از مرخصی خبری نیست. هوس نکنی دوباره بری کربلا!". بیاختیار لبخند میزنم. بهش برمیخوره... مجبور میشم توضیح بدم: امیدوارم جدّتون این حرف شما رو نشنیده بگیرند!... کسی کربلا نمیره... کربلا دعوته..." میگه:" اگه نذارم بری؟ لابد چوبشو میخورم؟!..." میگم:" شما این کار رو نمیکنید! یعنی خدا نکنه همچین کاری کنید...". حوصله توضیح ندارم. توی دلم میخندم... بذار خوش باشه!
حالم خوب نیست... خواب میبینم... دلم میخواد زودتر آخر اردیبهشت بشه...
دوای درد مرا هیچکس نمیداند
فقط بگو به طبیبان دعا کنند مرا ! *
حاشیه:
دلم میخواد بدونم این کسی که از "عراق" اینجا رو میخونه، کیه؟ میشه خودتون رو معرفی کنید؟!
_______________________________________
* مهرانه جندقی