بسماللهالنّور
اللّهمَّ لِبابکَ وقَفتُ و بفَنائِکَ نَزَلتُ

یک
هیچ عاشق خود نباشد وصلجو
که نه معشوقش بود جویای او
سفر سخت شروع شد... شاید تعبیر خوابهایی که این اواخر میدیدم، یا آزمونی برای صبر و تحمّلم. ساعت نزدیک سه صبح است. چراغهایی دیده میشود. هرچه نگاه میکنم اینجا شباهتی به نجف ندارد... میگوید که کوفه است. با رییس کاروان حرفم میشود... خستهام. جایی برای خوابیدن نیست. نماز صبح را در راهرو میخوانم و همانجا کنار وسایل روی صندلی مینشینم.
دلم گرفته... آقا! مولاجان! مگر راضی نبودید؟ مهمان نمیخواستید؟ نکند بیدعوت آمدهام؟... چشمهایم خیس میشود. سرم را به دیوار تکیه میدهم و برای چند لحظه خوابم میبرد. در خواب میبینم که... . بیدار میشوم... دلم سبک شده است. لبخند میزنم... حالا دیگر مطمئن شدم که این سفر فرق میکند... اگرچه سختتر است.
آفتاب پهن شده است، شب و روز اول اقامتمان در نجف اینطور هدر میرود. به محدودۀ شهر میرسیم. قلبم تند میزند... چشمهایم به دنبال گنبد و گلدستههای حرم میگردد. حاشیۀ وادیالسّلام معلوم میشود. از پشت ساختمانهای نه چندان بلند نجف، گنبد طلا بر خورشید پهلو میزند. اشکم سرازیر میشود: السّلام علیک یا علیبن ابیطالب یا امیرالمؤمنین...
روبروی ایوان طلا ایستادهام... میخواهم قطرۀ آبی شوم و در زمین فرو بروم از خجالت. آقا! چطور دوباره اینجا ایستادهام؟ من که هرچه به سرتا پای خود نگاه میکنم لیاقتی نمیبینم که هنوز به یک سال نکشیده دوباره دعوتم کردهباشید. من که چیزی در وجودم پیدا نمیکنم تا شایستۀ این کرامت و بزرگواری باشد... میدانم این نیست جز عنایت و مهربانی مولای دو عالم که با صورتی پر از اشک شرم زیر لب نجوا کنم:... و عادَتکُم الاحسان و سَجیّتُکُم الکَرَم...
زانوی ادب بر زمین و صورت بر در الحمدلله الذی هدانا لهذا... پیشانی سجده بر چارچوب درگاه میگذارم که سبحان الله ... الحمدلله الذّی جعلنا مِن المتمسّکین بولایة امیرالمؤمنین..