تبليغاتX
با زائران محرم شرط است آن که باشد ...
 

 



صفحه نخست

پست الکترونیک

بايگاني


*******
مجمع وبلاگ نویسان مسلمان
عاشورا
سالهای تا کنون
یا زهرا
لهوف
آیت الله بهجت
امام موسی صدر
روایت صدر
تجلّی معلّی
قاف
انجمن شاعران ایران
دانشکدۀ علوم حدیث
ری را
جستجو در قرآن
!زبان و ادبیات فارسی- با فال حافظ
خبرگزاری قرآنی ایران ایکنا
مسجد جمکران
راهنمای سایتهای مهدوی


*******
* پنجره ایی که بسته شد *
نور الثقلین
اقليما
انفرادي
...اين مرد مي‌خواهد
باده فروش
بافته‌هاي مشوش يك مست
براي چشمهايش
جايي ميان بي‌خودي و كشف
حاصل اوقات
خيبرشكن
در كوي عشق
سوبان
شب نوشته‌ها
شمرشناسي
قربانگاه
قمار عشق
ماه ناتمام
مرا آفريد آنكه دوستم داشت
مينا مرغ دريايي
واحه
واله
دریچه ایی به سوی ملکوت
راهي به سوي مهتاب
مولايم
ابتلا
كتيبه
پرواز بی انتها
ماه عاشق
شارح
روح تکانی
مژگان بانو
یک جرعه غزل
نقش
فطرس
نام پنهانی سازم، سهراب
شهر من یزد
مذهبی و مداحی


 
جمعه بیست و یکم فروردین 1388

بسم‌الله‌النّور

اللّهمَّ لِبابکَ وقَفتُ و بفَنائِکَ نَزَلتُ

نجف/ حرم حضرت امیر(ع) / باب الامام الرضا(ع) که روبروی ایوان طلا باز میشود/ فروردین 88

  یک

  هیچ عاشق خود نباشد وصل­جو
  که نه معشوقش بود جویای او

  سفر سخت شروع شد... شاید تعبیر خواب­هایی که این اواخر می­دیدم، یا آزمونی برای صبر و تحمّلم. ساعت نزدیک سه صبح است. چراغ­هایی دیده می­شود. هرچه نگاه می­کنم اینجا شباهتی به نجف ندارد... می­گوید که کوفه است. با رییس کاروان حرفم می­شود... خسته­ام. جایی برای خوابیدن نیست. نماز صبح را در راهرو می­خوانم و همانجا کنار وسایل روی صندلی می­نشینم.
  دلم گرفته... آقا! مولاجان! مگر راضی نبودید؟ مهمان نمی­خواستید؟ نکند بی­دعوت آمده­ام؟... چشم­هایم خیس می­شود. سرم را به دیوار تکیه می­دهم و برای چند لحظه خوابم می­برد. در خواب می­بینم که... . بیدار می­شوم... دلم سبک شده است. لبخند می­زنم... حالا دیگر مطمئن شدم که این سفر فرق می­کند... اگرچه سخت­تر است.

  آفتاب پهن شده است، شب و روز اول اقامت­مان در نجف اینطور هدر می­رود. به محدودۀ شهر می­رسیم. قلبم تند می­زند... چشم­هایم به دنبال گنبد و گلدسته­های حرم می­گردد. حاشیۀ وادی­السّلام معلوم می­شود. از پشت ساختمان­های نه چندان بلند نجف، گنبد طلا بر خورشید پهلو می­زند. اشکم سرازیر می­شود: السّلام علیک یا علی­بن ابی­طالب یا امیرالمؤمنین...

  روبروی ایوان طلا ایستاده­ام... می­خواهم قطرۀ آبی شوم و در زمین فرو بروم از خجالت. آقا! چطور دوباره اینجا ایستاده­ام؟ من که هرچه به سرتا پای خود نگاه می­کنم لیاقتی نمی­بینم که هنوز به یک سال نکشیده دوباره دعوتم کرده­باشید. من که چیزی در وجودم پیدا نمی­کنم تا شایستۀ این کرامت و بزرگواری باشد... می­دانم این نیست جز عنایت و مهربانی مولای دو عالم که با صورتی پر از اشک شرم زیر لب نجوا کنم:... و عادَتکُم الاحسان و سَجیّتُکُم الکَرَم...

  زانوی ادب بر زمین و صورت بر در  الحمدلله الذی هدانا لهذا... پیشانی سجده بر چارچوب درگاه­ می­گذارم که سبحان الله ... الحمدلله الذّی جعلنا مِن المتمسّکین بولایة امیرالمؤمنین..

 

14:0 * لینک
 

 RSS