بسماللهالنّور
آب... بابا... ابالفضل...

بهانه میشود...
پلکهایم را میبندم... صداها در هم میشوند و تصویرها... نورها به هم گره میخورند... سبز، سفید، سرخ... صدای سنج و طبل و زنجیر... میچرخم، دستهایم را به دو طرف باز کردهام... صدای مادر است: "بچرخ پسرم!"... شال سبز رنگ دور کمرم میپیچد و با سنجاق محکم میشود.
پلکهایم را میبندم... رنگها در هم میشوند و نورها. پدر روی چهارپایه ایستاده... هرسال همین است، پدر باید باشد تا همهجای هیئت پر از نور شود. نگاهش میکنم، مبادا بیفتد. اما نه!... او بزرگ است نمیافتد، قدّش بلند است... مثل همۀ دوستهایش که در پایگاه هستند. همانها که هروقت بابا مرا میبرد مرا بغل میکنند و بالا میاندازند و من دلم هی میریزد؛ اما دوست دارم و میخندم. چقدر دلم میخواهد یکبار بگذارند بروم توی سنگر، فقط یکبار.
پلکهایم را میبندم... صداها در هم میشوند...
ابالفضل باوفا علمدار لشکرم
مه هاشمینسب امیر دلاورم
عمویم... عمویم ابالفضل... میگویند عمویم قدّش بلند بوده خیلی، حتماً خیلی هم قوی بوده... یعنی از بابا هم قدّش بلندتر بوده؟... اگر عمویم را میدیدم... کاش میدیدمش. آنوقت به همه بچهها نشانش میدادم و میگفتم این عموی من است، ببینید!... من هم میخواهم مثل او بزرگ بشوم و قوی بشوم... صداها در هم میشود
ای اهل حرم میر و علمدار نیامد
سقای حسین سیّد و سالار نیامد
علمدار نیامد علمدار نیامد
نیامد عمویم... عمویم نیامد و بچهها تشنه ماندند. چقدر تشنهشان بوده؟!... همانقدر که من وقتی تابستان در کوچه که بازی میکنم تشنهام میشود؟... چقدر؟...
بر روی خاک سوزان، نشسته طفلی عطشان
ز تشنگی بیتاب است، در انتظار آب است
عمو ابالفضل عمو ابالفضل
آن بچهها کوچک بودند... مثل برادر من؟ به همان کوچکی یا کوچکتر از او؟ که آب نداشتند. برادرم وقتی تشنه میشود مادر به او آب میدهد
آرام جانم اصغر شیرینزبانم اصغر
بابا که نمیآید... بابا کجا رفتهاست؟ یعنی مثل آن وقتهایی که بابا لباسهای سبزش را میپوشد و ساکش را برمیدارد و میرود؟ مثل همان وقتهایی که من پشت سرش گریه میکنم و او مرا با خودش نمیبرد؟... اما بابای من برمیگردد و همیشه من چند روز گریه میکنم و بعد بابا برمیگردد. اما امام حسین برنگشت که،... شهید شد. امام حسین خیلی بزرگ بوده، این را آن آقاهه میگفت. من یک شب خواب یک آقای بزرگی را دیدم که روی اسب نشسته بود و توی خواب همهاش فکر کردم امام حسین است. به مادر گفتم، گریه کرد و گفت خودشان بودهاند.
پلکهایم را میبندم... صداها در هم میشوند باز...
من علی اکبرم، شِبهۀ پیغمبرم
وای حسین وای وای حسین وای
من امام حسین را خیلی خیلی دوست دارم، اندازه بابا... امام حسین شهید شد... اگر بابای من هم شهید بشود چه؟ آنوقت من هم دلم برایش تنگ میشود؟ و باز هم گریه میکنم؟ مثل بچههای امام حسین؟... همانطور دور خودم میگشتم که تنها شدم. هیچکس نبود. بابا رفتهبود. من توی هیئت تنها شدم... حتماً آن بچهها هم تنها شدند... میترسم... آنها هم ترسیدهاند... گریه میکنم... گریه کردهاند... یکنفر مرا پیدا کند... بابا که نباشد... بابا که نیاید...
آشنایی مرا به خانه میرساند. گریه کردهبودم... مثل آن شب که بابا مرا نبرد جلسه قرآن. بابا که میدانست خیلی دوست دارم با او بروم آنجا، قل هوالله و کوثر بخوانم و همه آدم بزرگها برایم صلوات بفرستند. اما آن شب مرا نبرد. من هم رفتم پشت کمد و هی گریه کردم.
پلکهایم را میبندم... صداها در هم است...
هیئت که کوچه میگیرد و همه محکم بر سینه میزنند... دستهایم را بالا میبرم و آنقدر که میتوانم بر سینهام میزنم. اما صدایش به گوش خودم هم نمیرسد. گریهام میگیرد... من چرا نمیتوانم مثل بزرگها سینه بزنم؟... محکمتر میزنم... نمیشود. صدایش گم میشود بین صدای مردها. پس من کی بزرگ میشوم؟...
شام غریبان حسین امشب است
اول رنج و محن زینب است
من زنجیر میخواهم... مثل زنجیرهای هیئت عربها. آنها که پشت پیراهنشان را پاره میکنند، همانجایی را که زنجیرهای بزرگشان میخورد به تنشان. این زنجیری که خانمجان از مشهد برایم آورده کوچک است. حتی با اینکه یواشکی حلقههای زنجیر برادرم را هم آن وصل کردهام، باز هم کوچک است. من زنجیر بزرگی میخواهم که روز عاشورا... چرا هیئت ما زنجیر نمیزنند آخر؟!...
پلکهایم را میبندم... و دلم نمیخواهد باز کنم...
حالا... دلم برای زلالی آن پسرک عجیب تنگ شده، برای همان شال سبز رنگ... برای همهچیز دلم تنگ شده... صدایم را میشنوید آقا!؟... حالا هم گاهی کسی مرا بلند میکند و بالا میاندازد و من... دلم هی میریزد. گریه میکنم... میترسم... اگر پیدایم نکنید گم میشوم آقا!... حالا... میخواهم دوباره یک شب در هیئتتان گم بشوم و هیچکس جز شما مرا پیدا نکند... در هیئتتان بمانم برای همیشه.
***
کم ما گیر و عذر ما بپذیر
بیش از این برنیامد از دستم**
***
حلال کنید.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* ابوالقاسم حسینجانی ** قیصر امین پور