تبليغاتX
با زائران محرم شرط است آن که باشد ...
 

 



صفحه نخست

پست الکترونیک

بايگاني


*******
مجمع وبلاگ نویسان مسلمان
عاشورا
سالهای تا کنون
یا زهرا
لهوف
آیت الله بهجت
امام موسی صدر
روایت صدر
تجلّی معلّی
قاف
انجمن شاعران ایران
دانشکدۀ علوم حدیث
ری را
جستجو در قرآن
!زبان و ادبیات فارسی- با فال حافظ
خبرگزاری قرآنی ایران ایکنا
مسجد جمکران
راهنمای سایتهای مهدوی


*******
* پنجره ایی که بسته شد *
نور الثقلین
اقليما
انفرادي
...اين مرد مي‌خواهد
باده فروش
بافته‌هاي مشوش يك مست
براي چشمهايش
جايي ميان بي‌خودي و كشف
حاصل اوقات
خيبرشكن
در كوي عشق
سوبان
شب نوشته‌ها
شمرشناسي
قربانگاه
قمار عشق
ماه ناتمام
مرا آفريد آنكه دوستم داشت
مينا مرغ دريايي
واحه
واله
دریچه ایی به سوی ملکوت
راهي به سوي مهتاب
مولايم
ابتلا
كتيبه
پرواز بی انتها
ماه عاشق
شارح
روح تکانی
مژگان بانو
یک جرعه غزل
نقش
فطرس
نام پنهانی سازم، سهراب
شهر من یزد
مذهبی و مداحی


 
شنبه هشتم فروردین 1388

بسم‌الله‌النّور

آب... بابا... ابالفضل...

دل از كودكی از فرات آب میخورد / و تكليف شب: آب، بابا، ابالفضل...*

  بهانه می­شود...

  پلکهایم را می­بندم... صداها در هم می­شوند و تصویرها... نورها به هم گره می­خورند... سبز، سفید، سرخ... صدای سنج و طبل و زنجیر... می­چرخم، دست­هایم را به دو طرف باز کرده­ام... صدای مادر است: "بچرخ پسرم!"... شال سبز رنگ دور کمرم می­پیچد و با سنجاق محکم می­شود.

  پلک­هایم را می­بندم... رنگ­ها در هم می­شوند و نورها. پدر روی چهارپایه ایستاده... هرسال همین است، پدر باید باشد تا همه­جای هیئت پر از نور شود. نگاهش می­کنم، مبادا بیفتد. اما نه!... او بزرگ است نمی­افتد، قدّش بلند است... مثل همۀ دوستهایش که در پایگاه هستند. همانها که هروقت بابا مرا می­برد مرا بغل می­کنند و بالا می­اندازند و من دلم هی می­ریزد؛ اما دوست دارم و می­خندم. چقدر دلم می­خواهد یکبار بگذارند بروم توی سنگر، فقط یکبار.

   پلک­هایم را می­بندم... صداها در هم می­شوند...
  ابالفضل باوفا علمدار لشکرم
  مه هاشمی­نسب امیر دلاورم
  عمویم... عمویم ابالفضل... می­گویند عمویم قدّش بلند بوده خیلی، حتماً خیلی هم قوی بوده... یعنی از بابا هم قدّش بلندتر بوده؟... اگر عمویم را می­دیدم... کاش می­دیدمش. آنوقت به همه بچه­ها نشانش می­دادم و می­گفتم این عموی من است، ببینید!... من هم می­خواهم مثل او بزرگ بشوم و قوی بشوم... صداها در هم می­شود
  ای اهل حرم میر و علمدار نیامد
  سقای حسین سیّد و سالار نیامد
  علمدار نیامد علمدار نیامد
  نیامد عمویم... عمویم نیامد و بچه­ها تشنه ماندند. چقدر تشنه­شان بوده؟!... همانقدر که من وقتی تابستان در کوچه که بازی می­کنم تشنه­ام می­شود؟... چقدر؟...
  بر روی خاک سوزان، نشسته طفلی عطشان
  ز تشنگی بی­تاب است، در انتظار آب است
  عمو ابالفضل عمو ابالفضل
  آن بچه­ها کوچک بودند... مثل برادر من؟ به همان کوچکی یا کوچکتر از او؟ که آب نداشتند. برادرم وقتی تشنه می­شود مادر به او آب می­دهد
  آرام جانم اصغر  شیرین­زبانم اصغر

  بابا که نمی­آید... بابا کجا رفته­است؟ یعنی مثل آن وقت­هایی که بابا لباس­های سبزش را می­پوشد و ساکش را برمی­دارد و می­رود؟ مثل همان وقت­هایی که من پشت سرش گریه می­کنم و او مرا با خودش نمی­برد؟... اما بابای من برمی­گردد و همیشه من چند روز گریه می­کنم و بعد بابا برمی­گردد. اما امام حسین برنگشت که،... شهید شد. امام حسین خیلی بزرگ بوده، این را آن آقاهه می­گفت. من یک شب خواب یک آقای بزرگی را دیدم که روی اسب نشسته بود و توی خواب همه­اش فکر کردم امام حسین است. به مادر گفتم، گریه کرد و گفت خودشان بوده­اند.

  پلک­هایم را می­بندم... صداها در هم می­شوند باز...
  من علی اکبرم، شِبهۀ پیغمبرم
  وای حسین وای وای حسین وای
  من امام حسین را خیلی خیلی دوست دارم، اندازه بابا... امام حسین شهید شد... اگر بابای من هم شهید بشود چه؟ آنوقت من هم دلم برایش تنگ می­شود؟ و باز هم گریه می­کنم؟ مثل بچه­های امام حسین؟... همانطور دور خودم می­گشتم که تنها شدم. هیچ­کس نبود. بابا رفته­بود. من توی هیئت تنها شدم... حتماً آن بچه­ها هم تنها شدند... می­ترسم... آنها هم ترسیده­اند... گریه می­کنم... گریه کرده­اند... یکنفر مرا پیدا کند... بابا که نباشد... بابا که نیاید...

  آشنایی مرا به خانه می­رساند. گریه کرده­بودم... مثل آن شب که بابا مرا نبرد جلسه قرآن. بابا که می­دانست خیلی دوست دارم با او بروم آنجا، قل هوالله و کوثر بخوانم و همه آدم بزرگ­ها برایم صلوات بفرستند. اما آن شب مرا نبرد. من هم رفتم پشت کمد و هی گریه کردم.

  پلک­هایم را می­بندم... صداها در هم است...
  هیئت که کوچه می­گیرد و همه محکم بر سینه می­زنند... دست­هایم را بالا می­برم و آنقدر که می­توانم بر سینه­ام می­زنم. اما صدایش به گوش خودم هم نمی­رسد. گریه­ام می­گیرد... من چرا نمی­توانم مثل بزرگ­ها سینه بزنم؟... محکمتر می­زنم... نمی­شود. صدایش گم می­شود بین صدای مردها. پس من کی بزرگ می­شوم؟...
  شام غریبان حسین امشب است
  اول رنج و محن زینب است

  من زنجیر می­خواهم... مثل زنجیرهای هیئت عرب­ها. آنها که پشت پیراهن­شان را پاره می­کنند، همانجایی را که زنجیرهای بزرگشان می­خورد به تن­شان. این زنجیری که خانم­جان از مشهد برایم آورده کوچک است. حتی با اینکه یواشکی حلقه­های زنجیر برادرم را هم آن وصل کرده­ام، باز هم کوچک است. من زنجیر بزرگی می­خواهم که روز عاشورا... چرا هیئت ما زنجیر نمی­زنند آخر؟!...

  پلک­هایم را می­بندم... و دلم نمی­خواهد باز کنم...

  حالا... دلم برای زلالی آن پسرک عجیب تنگ شده، برای همان شال سبز رنگ... برای همه­چیز دلم تنگ شده... صدایم را می­شنوید آقا!؟... حالا هم گاهی کسی مرا بلند می­کند و بالا می­اندازد و من... دلم هی می­ریزد. گریه می­کنم... می­ترسم... اگر پیدایم نکنید گم می­شوم آقا!... حالا... می­خواهم دوباره یک شب در هیئت­تان گم بشوم و هیچ­کس جز شما مرا پیدا نکند... در هیئت­تان بمانم برای همیشه.

***

  کم ما گیر و عذر ما بپذیر
  بیش از این برنیامد از دستم**

***

  حلال کنید.
  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
  * ابوالقاسم حسینجانی ** قیصر امین پور

2:20 * لینک
 

 RSS