بسماللهالنّور
هیچ عاشق خود نباشد وصلجو*
...یاد آن ساعتهایی میافتم که زیر آفتاب به چه شوقی نشسته بودم و لحظهها را میشمردم. یاد آن وقتی که گفتند باید برگردیم و من با پاهای لرزان از اتوبوس پایین آمدم و همانجا روی خاکها نشستم و سرم را میان دستهایم پنهان کردم تا کسی اشکهایم را...

یاد این میافتم که باید در آن دو روز میرفتم به آن امامزاده تا مادر سجّاد دستم را بگیرد و بخواهد که کربلا زیر قبّه برای شفای پسرکش دعا کنم. باید قبل از رفتن، به گلزار شهدای مهران -شهری که وجب به وجبش آغشته به خون است- میرفتم؛ تا وقتی در مرز زُرباطیه - که دیدن و شنیدن نامش یکباره تمام خاطرات جنگ را بر سرم هوار کرد- به مأمور عراقی در لحظهایی که وقتی سر بلند کردم به من چشمک زد، چیزی نگویم؛ و تمام بغضم بریزد در گلویم و ناخنهایم به جای چشمهای نانجیب او به کف دستم فرو برود... و نگویم که به خدا هرچه دارید از آل الله دارید وگرنه ما هنوز یادمان نرفته که شما...

خوب یادم هست، حاج آقا با آن لهجۀ قشنگ یزدىش میگفت:
"ببین خواهرم! خیلیها به این سفر میرن و چیزى گیرشون نمیاد، خیلیها هم یه چیزهایی گیرشون میاد ولی هنوز به خونه نرسیده از دستش میدن!..."
حالا بعد از این مدت، نگاه میکنم به دستهایم، به دلم... چه کردهام در این قریب به یک سال؟!... وقتی یادم میآید که رفتنم به تاخیر افتاد، آنقدر که درست در شب تولدّم پای ضریح مولایم امیرالمؤمنین(ع) باشم، تا از او بخواهم... چه کردهام در این یک سال که حالا...
دلم پر میکشد برای سر گذاشتن به دیوار مسجد کوفه و صدایت زدن
مولایَ یا مولای انتَ السّلطان و اناَ المُمتَحَن و هَل یَرحَمُ الممتَحَنَ الاّ السّلطان
مولایَ یا مولای انتَ الدّلیل و اناَ المتَحیّر و هَل یَرحَمُ المتَحیّرَ الاّ الدّلیل...**
_______________________________________
* مولوی ** مناجات حضرت امیر(ع) در مسجد کوفه