بسماللهالنّور
یا انیس مَن لا انیس له

مرا غریبه بدانید و در به در بکشید
و غربتــــــم را از من بزرگتر بکشید
دو چشم، یک پا، یک دست، یک دهان و سپس
به روی شانۀ من بیشماره سر بکشید
اگرچه سبزم حتی، اگر بلند و قطور
به پای قامت چوبین من تبر بکشید
و سرزمین مرا از شمال شرق وطن
درســــت تا لب دریاچۀ خزر بکشید
چنین که حرف مرا هیچکس نمیفهمد
تمام مردم را گنگ و کور و کر بکشید
بس است اینهمه پابند شهرتان بودن
از این به بعد مرا راهی سفر بکشید
_ سفر نه! زخم مفصّل، جراحت مشروح_
اگر که تاب ندارید مختصـــــر بکشید
به ابرها دل بستن همینقدر کافی است
از آسمان سهمم را همینقدر بکشید
در این کویر، در این جرعهجرعه خشکیدن
مرا به آب شباهت دهید و سر بکشید (؟)
***
...مهم نیست که چقدر خستهام... که چقدر دلم میخواهد... چقدر دلم میخواهد... چقدر دلم میخواهد... مهم نیست که چقدر دلم خیلی خواستهاست که...
این شبها که در تنهایی و سکوت وسایلم را در ساک میگذارم... و دانههای اشک آرام آرام... مهم نیست که چقدر دلم مادرم را میخواهد... چقدر دلم تنها کسی را میخواهد که... و این بغض گلوگیر... و لبهایم که مدتهاست بسته شده به سکوت...
دلم میخواهد از این سفر... چقدر دلم میخواهد از این سفر برنگردم...
***
یا انیس مَن لا انیس له... چرا صدایم نمیکنی؟...