بسماللهالنّور
آل عصمت

چه غم گر گنهکار و نامهسیاهم
علیبن موسیالرّضا داد راهم
امام رئوفی که عالم فدایش
کرم کرد و داد از عنایت پناهم
ز فعلم نپرسید کاهل خطایی
به رویم نیاورد من روسیاهم
سراپا شدم غرق دریای رحمت
نگویید دیگر که غرق گناهم
همه روی گردانده بودند از من
رضا کرد با چشم رحمت نگاهم
بجز دامن آل عصمت نگیرم
بغیر از رضای رضا را نخواهم
سه ماه شده یا نشدهاست؟ نمیدانم. تنها میدانم که اگر دوباره روبروی این گنبد ایستادهام، اگر دوباره صدایش میزنم، اگر... دلیل دارد. میگویم: آقا جان! امانتی دارم، دلی را با خودم آوردهام، نمیدانم چرا خواستید من بیایم، من بگویم... اما میدانم که لابد اینجور بهتر بودهاست.
چو میخواست راهم دهد از کرامت
عطا کرد سوز دل و اشک و آهم
میگویم:«اگر من اینجا هستم به خاطر توست...» سکوت میکند؛ شاید فکر میکند اگر آقا خواستهبود، چرا خودش الان اینجا نیست؟که با زبان خودش، با صدای خودش بگوید درد دلی را که من خوب جنسش را میشناسم.
اگر خار بودم اگر پست بودم
رضا داد قدرم، رضا داد جاهم*
میگویم:«نمیدانم چرا؟ ولی شک ندارم که به خاطر تو اینجا هستم، این بار دل تو را با خودم آوردهام که...» میگوید:«تو اگر آنجا هستی به خاطر خودت هستی، تو را خواستهاند، تو را میخواهند... نمیبینی؟...» حرفی نمیزنم دیگر؛ ولی میدانم که... میدانم... ای کاش...
لحظههای آخر روبروی گنبد ایستادهام و نگاهش میکنم... دلم، تمام وجودم مثل دریای جیوه... زیر پایم خالی میشود... انگار نگاه رئوفش بر دلم افتاده که یعنی چیزی نمیخواهی؟ سرم را پایین میاندازم. زشت نیست تا اینجا آمدهایی چیزی نخواهی؟... آهسته میگویم: آقا جان! چند روز بیشتر تا محرّم نمانده... ک ر ب ل ا ... میخواهم آقا!... ک ر ب ل ا ...
حاشیه:
چقدر میتواند خوب باشد که معین را در صحن ایوان طلا ببینی؛ روبروی گنبد ، کنار سقاخانه، روی فرشهای آقا بنشینی و مثل همیشه شاگردی کنی.
***
زخمایم، خنجر یمنی را بیاورید
زنجیرهای سینهزنی را بیاورید...*
____________________________________
* شاعر هیچکدام از اشعار را نمیدانم.