تبليغاتX
با زائران محرم شرط است آن که باشد ...
 

 



صفحه نخست

پست الکترونیک

بايگاني


*******
مجمع وبلاگ نویسان مسلمان
عاشورا
سالهای تا کنون
یا زهرا
لهوف
آیت الله بهجت
امام موسی صدر
روایت صدر
تجلّی معلّی
قاف
انجمن شاعران ایران
دانشکدۀ علوم حدیث
ری را
جستجو در قرآن
!زبان و ادبیات فارسی- با فال حافظ
خبرگزاری قرآنی ایران ایکنا
مسجد جمکران
راهنمای سایتهای مهدوی


*******
* پنجره ایی که بسته شد *
نور الثقلین
اقليما
انفرادي
...اين مرد مي‌خواهد
باده فروش
بافته‌هاي مشوش يك مست
براي چشمهايش
جايي ميان بي‌خودي و كشف
حاصل اوقات
خيبرشكن
در كوي عشق
سوبان
شب نوشته‌ها
شمرشناسي
قربانگاه
قمار عشق
ماه ناتمام
مرا آفريد آنكه دوستم داشت
مينا مرغ دريايي
واحه
واله
دریچه ایی به سوی ملکوت
راهي به سوي مهتاب
مولايم
ابتلا
كتيبه
پرواز بی انتها
ماه عاشق
شارح
روح تکانی
مژگان بانو
یک جرعه غزل
نقش
فطرس
نام پنهانی سازم، سهراب
شهر من یزد
مذهبی و مداحی


 
یکشنبه هشتم دی 1387

بسم‌الله‌النّور

آل عصمت

 قلبی شکست و دور و برش را خدا گرفت/ نقّاره میزنند، مریضی شفا گرفت...*

 

 چه غم گر گنهکار و نامه­سیاهم
  علی­بن موسی­الرّضا داد راهم

  امام رئوفی که عالم فدایش
  کرم کرد و داد از عنایت پناهم

  ز فعلم نپرسید کاهل خطایی
  به رویم نیاورد من روسیاهم

  سراپا شدم غرق دریای رحمت
  نگویید دیگر که غرق گناهم

  همه روی گردانده بودند از من
  رضا کرد با چشم رحمت نگاهم

  بجز دامن آل عصمت نگیرم
  بغیر از رضای رضا را نخواهم

  سه ماه شده یا نشده­است؟ نمی­دانم. تنها می­دانم که اگر دوباره روبروی این گنبد ایستاده­ام، اگر دوباره صدایش می­زنم، اگر... دلیل دارد. می­گویم: آقا جان! امانتی دارم، دل­ی را با خودم آورده­ام، نمی­دانم چرا خواستید من بیایم، من بگویم... اما می­دانم که لابد اینجور بهتر بوده­است.
  چو می­خواست راهم دهد از کرامت
  عطا کرد سوز دل و اشک و آهم

  می­گویم:«اگر من اینجا هستم به خاطر توست...» سکوت می­کند؛ شاید فکر می­کند اگر آقا خواسته­بود، چرا خودش الان اینجا نیست؟که با زبان خودش، با صدای خودش بگوید درد دل­ی را که من خوب جنسش را می­شناسم.
  اگر خار بودم اگر پست بودم
  رضا داد قدرم، رضا داد جاهم*

  می­گویم:«نمی­دانم چرا؟ ولی شک ندارم که به خاطر تو اینجا هستم، این بار دل تو را با خودم آورده­ام که...» می­گوید:«تو اگر آنجا هستی به خاطر خودت هستی، تو را خواسته­اند، تو را می­خواهند... نمی­بینی؟...» حرفی نمی­زنم دیگر؛ ولی می­دانم که... می­دانم... ای کاش...

  لحظه­های آخر روبروی گنبد ایستاده­ام و نگاهش می­کنم... دلم، تمام وجودم مثل دریای جیوه... زیر پایم خالی می­شود... انگار نگاه رئوفش بر دلم افتاده که یعنی چیزی نمی­خواهی؟ سرم را پایین می­اندازم. زشت نیست تا اینجا آمده­ایی چیزی نخواهی؟... آهسته می­گویم: آقا جان! چند روز بیشتر تا محرّم نمانده... ک­ ر ب ل ا ... می­خواهم آقا!... ک ر ب ل ا ...

  حاشیه:
  چقدر می­تواند خوب باشد که معین را در صحن ایوان طلا ببینی؛ روبروی گنبد ، کنار سقاخانه، روی فرش­های آقا بنشینی و مثل همیشه شاگردی کنی.

***

  زخم­ایم، خنجر یمنی را بیاورید
  زنجیرهای سینه­زنی را بیاورید...*
  ____________________________________
  * شاعر هیچکدام از اشعار را نمی­دانم.

 

23:47 * لینک
 

 RSS