تبليغاتX
با زائران محرم شرط است آن که باشد ...
 

 



صفحه نخست

پست الکترونیک

بايگاني


*******
مجمع وبلاگ نویسان مسلمان
یا زهرا
لهوف
آیت الله بهجت
با صالحین
امام موسی صدر
روایت صدر
تجلّی معلّی
قاف
انجمن شاعران ایران
دانشکدۀ علوم حدیث
ری را
جستجو در قرآن
!زبان و ادبیات فارسی- با فال حافظ
خبرگزاری قرآنی ایران ایکنا
مسجد جمکران
راهنمای سایتهای مهدوی


*******
* پنجره ایی که بسته شد *
اتراق
اقليما
انفرادي
...اين مرد مي‌خواهد
باده فروش
بافته‌هاي مشوش يك مست
براي چشمهايش
پارازيت‌هاي نيمولي
ترانه مجهول
جايي ميان بي‌خودي و كشف
حال و روز نوشت
خيبرشكن
در كوي عشق شوكت شاهي نمي‌خرند
سوبان
شب نوشته‌ها
شمرشناسي
طرف ما شب نيست
قربانگاه
قمار عشق
كشف
ماه ناتمام
مرا آفريد آنكه دوستم داشت
مينا مرغ دريايي
نامه‌هاي عاشقانه يك پيامبر
نون و القلم
واحه
واله
و غيره...
راهي به سوي مهتاب
مولايم
ابتلا
كتيبه


 
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387

بسم‌الله‌النّور

من مستحقّ‌ام اى شه خوبان!

 

 دارى زكات حسن و نداني به كي دهي، من مستحق‌ام اى شه خوبان! به من به من...

 

ای زده مطرب غمت در دل ما ترانه‌ایی  

در سر و در دماغ جان جسته ز تو فسانه‌ایی 

چونک خیال خوش‌دمت از سوی غیب دردمد

ز آتش عشق برجهد تا به فلک زبانه‌ایی 

زهرۀ عشق چون بزد پنجه خود در آب و گل

قامت ما چو چنگ شد سینه ما چغانه‌ایی 

آهوی لنگ چوُن جهد از کف شیر شرزه‌ایی

چوُن برهد ز باز جان قالب چون سمانه‌ایی؟ 

ای گل و ای بهار جان وی می و ای خمار جان

شاه و یگانه او بود کز تو خورد یگانه‌ایی... 

 

  لطف و عطا و رحمتت طبل وصال می‌زند

  گر نکند وصال تو بار دگر بهانه‌ایی 

  روزۀ مریم مرا خوان مسیحی‌ت نوا

  تر کنم از فرات تو امشب خشک نانه‌ایی... *         

 

***

 و شبی در حوالی همين گريه‌هاى دلتنگی، بي‌هوا اين ابيات بر زبانم آمد:

 

تشنگی بايد به غايت مي‌رسيد

صبر بايد در نهايت مي‌رسيد

گريه و ناز و توسل جاى خود

كار بايد تا شكايت مي‌رسيد!

نسخۀ اصلی دعوتنامه از

محضرشاه ولايت مي‌رسيد

رخصت ديدار بی لطف و طلب

يا كه بی فيض و عنايت مي‌رسيد؟

دست من تا خاك جاپاى شما

بی چراغی از هدايت مي‌رسيد؟

***

فكر كردى در شبی كه هيچ‌كس

تا حوالی صدايت مي‌رسيد

باز جز خاتون آب و آينه

كی به داد اشك‌هايت مي‌رسيد؟

 

***

 

با زائران محرم شرط است آن‌كه باشد

غسل زيارت ما از اشك چشم خونبار**            

 

محرم بوده‌ام آيا؟...

________________________________________

* مولانا   ** شيخ بهايی

 

12:31 * لینک
 
 
چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387

بسم‌الله‌النّور

امانت

 

وَالذينَ هُم لاَماناتِهم و عَهدهِم راعون (8) المؤمنون

و (مومنان) آن كساني هستند كه آنچه به ايشان سپرده‌شده و عهد خويش را حفظ مي‌كنند.

 

امام صادق(ع) :

به طول ركوع و سجود فرد نگاه نكنيد كه آن چيزى است كه او بدان عادت كرده‌است و اگر بخواهد ترك كند وحشت مي‌كند، ليكن به صدق گفتار و اداى امانت او نگاه كنيد.*

 

و اى كاش مي‌دانستی كه امانت مي‌تواند هر آن چيزى باشد كه ديگرى به تو مي‌سپارد... مي‌تواند كلامی باشد كه فقط براى تو نجوا ‌كرده است...، مي‌تواند حرمت نگاهي باشد كه تنها به تو بخشيده است...، مي‌تواند دل‌ى باشد... كه به تمامی به تو سپرده و تو... شكسته بازش گردانده‌ايی.

 

و در عهد خويش وفادار... باش!

***

خدايا!

چه كنم با اين خلايق تو؟...كه به اشك چشم من هم حسادت مي‌كنند.

***

- اينجا را مي‌خواندم و اينجا را ديدم. خجالت دارد واقعاً!... شرم كنيد آقايان!

 

- آبرویش را بریز، او را به مردم معرفی کن!

___________________________________

* الكافي، ج2، ص 105

 

23:5 * لینک
 
 
شنبه هجدهم خرداد 1387

بسم‌الله‌النّور

السّلام عليك ايّتُهاالصدّيقةُ الشّهيدة

 

السّلام عليكِ ايّتُها المُضطهَدةُ المقهورة...

 

يا مُمتَحنةُ امتَحَنَك اللهُ الذّي خَلَقَكِ قبلَ ان يَخلُقَكِ فَوَجَدَكِ لِماامتَحَنَكِ صابرة.

 

 «يا فضة خذيني...»

 كه درد زانوانم را خم كرد و داغ اين زخم... آه! فضّه مرا درياب!...

 

زخم بر بازو، بر پهلو، برسينه... و خدا داند چه بر دل دارم!

خدا داند كه حرمت تو را نگه نداشتند پدر! گمان مي‌كردم كه حرمت اين خانه را نگه‌دارند... حرمت خانه‌ايي را كه جبرئيل بي اذن بر آن وارد نمي‌شد... حرمت خانه‌ايي را كه تو، رسول خدا! براى ورود به آن در مي‌زدى... حرمت‌م را نگه نداشتند...

 خدا داند كه از اين مردمان چه بر دل دارم...

 خدا داند كه چقدر براى ديدن‌ت مشتاقم اى حبيب خدا!...

خدا داند كه طاقتم به سر رسيده است...

 

دخترم! بگذار نگاهت كنم. دخترك‌م صبور باش كه بعد از من چه‌ها خواهي ديد... صبور باش كه اين اول مصيبت توست... صبور باش عزيز من!...

الله‌الله كه بر من نگريي

ور بگريي به شيون نگريي

دخترم! پيش دشمن نگريي

تا نلرزد ز غم پيكر من

زينب اى زينب اى دختر من!*

 

***

و بايد... بايد به در خانۀ زهراى مرضيه مي‌آمدى و انگشتهايت را به پنجرۀ اين خانه گره مي‌زدى... تا دل رحيمش بسوزد بر شكسته‌دلي‌هايت... بر گريه‌هايت... بايد شكايت به در اين خانه، و فقط به در اين خانه مي‌آوردى... تا رخصت بدهد كه...

 

حاشيه:

* به ياد نمي‌آورم از چه زماني اين بيت‌ها را ياد گرفته‌ام، كه زمزمه مي‌كنم هنوز گاه كه دلتنگ‌تان مي‌شوم... بانو!

 

حرف گوش‌كن شده‌ام، ديگر زياد نمي‌نويسم!

 

 

0:56 * لینک
 
 
سه شنبه چهاردهم خرداد 1387

بسم‌الله‌النّور

آن سرو خضرا را بگو!...

 

انگار پدر چيزى از اسرار مي‌دانست كه تو را موسي نام نهاد؛ كه نوادۀ باب‌الحوائج را بايد كه حصارهاى زندان از چشم‌ها پنهان كنند؛ و وقتي كه دل دريايي تو باشد و درد، كاظم باشي با آن لبخند هميشگي بر آن چهرۀ گشادۀ زيبا... كه حيف است سايۀ آن سرو بلند از سر زمين كم شده‌باشد.

دلم را كه جستجو مي كنم به دنبال آرزوهايم- كه چه اندك و انگشت‌شمارند- در گوشه‌ايي، خواسته‌ام... آيا مي‌شود روزى بيايد كه گوشۀ عبايتان را بوسيده‌باشم، من كه تاب نمي‌آورم اگر كسي از نبودن شما سخني بگويد؛ من كه خيابان‌ها و كوچه‌هاى صور و صيدا را به هواى جاى پاى شما گشته‌، و در هواى عطر بودن‌تان بوييده‌ام...

 

 من كه هنوز در آرزوى يك نگاه ديگر از شما مانده‌ام.

 

آن میر مه رو را بگو، و آن چشم جادو را بگو!  وآن شاه خوشخو را بگو، مستان سلامت می‌کنند

 

 آدم‌ها وقتي حال‌شان خوب نيست كارى انجام مي‌دهند. من هم گاه كه دلم هوايي مي‌شود، به سراغ شما مي‌آيم. درست مثل شاگردى در برابرتان زانوى ادب بر زمين مي‌زنم؛ آرام مي‌نشينم و مي‌گذارم شما حرف بزنيد؛ آرام مي‌نشينم و از طنين كلام شما دلم غنج مي‌رود. درست مثل شاگرد كوچكي سرم را پايين مي‌اندازم و لحظه‌هايي كه نگاهتان در دوردست‌ها گم مي‌شود، دزدانه تماشاتان مي‌كنم...

 

خرداد را دوست دارم كه ماه شما-هم- هست.

 

***

 

درددل‌هاى اين برادر را هم بخوانيد.

 

بعله دیگه!

 

 

 

23:58 * لینک
 
 
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387

بسم‌الله‌النّور

خسته نشو!...

 

خسته نشو! اگه تموم راه‌‌ها،پيش تو و سادگي‌هات بسته شن. طاقت بيار! اگه همه آدما،از اينكه پا به پات بيان، خسته شن...

 

اين مگر صداى تو نبود؟ كه مي‌گفت آرام

ساده بيا! دست من‌و بگير و

ساده نگير! اينهمه سادگی‌ رو

ساده نگير! اگه هنوز مي‌تونی

پاى همه سادگي‌هات بمونی

 

و پرسيدى، تا بپرسم از خودم بارها و بارها و بارها... تا به گريه بيفتم و آنوقت تو... باز دست‌هايت را پايين بياورى... پايين پايين، آنقدر كه در آغوشم بگيرى و به گوشم بخوانی

خسته نشو! اگه تموم راه‌‌ها

پيش تو و سادگي‌هات بسته شن

طاقت بيار! اگه همه آدما

از اينكه پا به پات بيان، خسته شن

 

و براى آنكه به اين باورم برسانی و طاقت بياورم... طاقت بياورم... چقدر زخم... چقدر زخم بر دل كوچكم آوار كردى... هموار كردى. سكوت كردم تا باز بپرسی

آخر خط جاده‌هاى خسته

بگو چقدر راه نرفته مونده؟

پشت دلت وقتي به خون نشسته

چندتا ترانه‌ست كه كسي نخونده؟

 

و تو بودى تنها كه يك به يك زخم‌هاى مرا مي‌شناختی. مهربانی دست‌هاى تو در همۀ اين روزگار همواره بر پشت من بود... در ميانۀ زخم‌هاى طاقت‌سوز. تو مي‌دانستی كه چطور مي‌شود ماند... چطور مي‌شود بود... چطور مي‌شود شد... كه يادم دادى

دووم بيار! خسته نشو از سفر!

تنهاييت‌هم بذار رو دوشت ببر

ترانه باش! اونور ِ آخر خط

به نقطه مي‌رسي، بيا سر خط! *

 

 

صداى توست... به نقطه رسيده‌ام.

 

***

 حاشيه:

گفتم: بازى خيلی وقت است تمام شده. دارم خاك‌هاى كف صحنه را جارو مي‌كنم... تا تميز تميز بشود... بازى خيلي وقت است تمام شده.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* افشین یداللهی

 

23:7 * لینک
 
 
پنجشنبه نهم خرداد 1387

بسم‌الله‌النّور

باز باران... با ترانه...

 

باران كه مي‌بارد...

 

هركس به سويي مي‌دود، از دست باران كه بي‌وقفه مي‌بارد. جز تو كه آرام آرام راه مي‌روى و مي‌گذارى قطره‌هاى درشت باران روى گونه‌ات با اشك‌هايت يكي شود... و زير پل و خيابان‌هاى شهر آنقدر شلوغ است كه كسي صداى تو را نمي‌شنود كه نه به زمزمه، كه بلند مي‌خواني:

نه بسته‌ام به كس دل، نه بسته كس به من دل

چو تخته پاره بر موج رها رها رها من

ز من هر آن كه او دور، شده به سينه نزديك

به من هر آن كه نزديك، از او جدا جدا من

نه چشم دل به سويي، نه باده در سبويي

كه تر كنم گلويي، به ياد آشنا من

ستاره‌ها نهفته‌اند در آسمان ابرى

دلم گرفته اى دوست! هواى گريه با من... هواى گريه با من...

 

- هواى عاشقي به سرت زده باز دختر!؟ (آسمان است كه مي‌پرسد.)

- هواى عاشقي به دل مي‌زند نه به سر.

- مگر خاكستر هم سوختني است؟ كه دوباره هواى عاشقي كرده دلت.

- خاكستر نه... اما سيمرغ جز براى سوختن به دنيا نمي‌آيد... جز براى سوختن زندگي نمي‌كند... جز براى سوختن.

 

هواى عاشقي... چادر خيسم در باد...

 

23:57 * لینک
 
 
سه شنبه هفتم خرداد 1387

بسم‌الله‌النّور

شبی... تمام...

 

به مهمان شراب عطش ميدهد، اشارات پنهاني چشم تو.../سيد حسن حسيني

 

می خواند:

بغض گلو بریده ام، مدام می شوم شبی

فقط به من اشاره کن، تمام می شوم شبی

 

تمام می شوم شبی

تمام می شوم

شبی

تمام...

 

 

 

23:10 * لینک
 
 
جمعه سوم خرداد 1387

بسم‌الله‌النّور

مَن يَشاء

 

عشق است بر آسمان پريدن، صد پرده به هر نفس دريدن/  اول نفس از نفس گسستن، اول قدم از قدم بريدن...

 

والله يدعوا الي دارالسّلام و يهدي مَن يشاء الي صراط مستقيم(25) للّذين احسنوا الحُسني و زيادة ولايرهقُ وجوههم قترٌ ولا ذلّة اولئك اصحاب الجنّة هم فيها خالدون(26)  / يونس

 

و خدا  همۀ خلق را به سرمنزل سعادت و سلامت دعوت مي‌كند، و هركه را بخواهد به راه راست و استوار هدايت مي‌كند(*) براى مردمان نيكوكار پاداشی است به نيكوترين وجه و زيادت لطف خدا، و هرگز بر رخسار پاكشان گرد خجلت و ذلت ننشيند، آنان‌اند اهل بهشت و جاودان در آن.

 

استاد فاطمی‌نيا با آن لهجۀ قشنگ تبريزى‌‌ش مي‌گويد:

"... من به چشم خودم ديده‌ام كسانی را كه بالقوه استعداد كبوتر شدن دارند ها! مي‌توانند بپرند، ولی خودشان را مشغول همين آمدن و رفتن و خوردن و خوابيدن و اين قبيل مسائل مي‌كنند. آدم دلش مي‌سوزد... دلش مي‌سوزد به اينكه ظرفيتش را داشته‌اند، اما خودشان را به همين چيزهاى سطحی راضی كرده‌اند... ما اينها را مي‌بينيم. حيف است آقا! حيف است..."

و اشك چشم‌های من را پر مي‌كند...

 

***

عزيز!

كاش مي‌دانستی چه تلخ است نااميد شدن از انسانی كه دوستش دارى.

كاش مي‌دانستی كه از دست رفتن حتی يك نفر، چقدر دنيا را تنگتر مي‌كند و غربت را تحمل‌ناپذيرتر.

كاش مي‌دانستي كه چقدر خسته‌ام از گندم‌نمايان جوفروشی كه به هنگام حرف، خروار خروار اند و به هنگامۀ عمل كمتر از مثقال.

كاش مي‌دانستی چقدر دلم مي‌خواهد گام‌هايت بلندتر از من شود و ببينم كه اوج مي‌گيرى... كه زودتر رسيده‌ايی.

كاش مي‌دانستی چقدر مي‌ترسم از اين‌ كه وسوسۀ يأس، پاى رفتن‌ت را بشكند... كه شيطان نااميدى زمين‌گيرت كند.

كاش مي‌دانستی...

.

.

.

بگو كه اين‌همه را مي‌دانی.

.

.

.

اى دل زكجا رسيد اين دم

اى دل ز كجاست اين طپيدن؟

اى مرغ بگو زبان مرغان

من دانم رمز تو شنيدن

دل گفت به كارخانه بودم

تا خانۀ آب و گل پريدن

از خانۀ صنع مي‌پريدم

تا خانۀ صنع آفريدن

چون پاى نماند مي‌كشيدند

چون گويم صورتِ كشيدن؟         (مولانا)                                                   ۲۷/۲/۸۷

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عمل به احتیاط:

ترجمه استاد بهرامپور از آیات بالا: خداوند به سرای سلامت (و به بهشت) می خواند و هر که را بخواهد به راه راست هدایت می کند.برای آنان که کار نیک کرده اند عاقبت نیکوتر و بیش از آن هست، و سيه رويي و خواري چهره هايشان را نمي گيرد. آنها اهل بهشتند و در آن جاودانه خواهند بود.

                                                                      

1:13 * لینک
 
 
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387

بسم‌الله‌النّور

يابن‌النّور

 

يابن طه، يابن ياسين، يابن النّور

 

 

نمي‌شناسمت اى آشناى آينه‌ها

و گفته‌ام گله‌ام را براى آينه‌ها

و جز طنين سكوتم جواب نشنيدم

شكست قلب سوالم به جاى آينه‌ها

زمين و اينهمه ابرى كه سنگ مي‌بارند...

تو در تدارك چترى براى آينه‌ها؟!

به شوق ديدن‌ت اى زادۀ شقايق و نور

سرك كشيده زمين از وراى آينه‌ها

مگر كه نام تو را كوه و چشمه‌ها ببرند

مگر كه از تو بگويد خداى آينه‌ها

***

مگر كه چشم تو افتد به خاك دفتر من

مگر كه شعر من افتد به پاى آينه‌ها

                                                                             آذر 8۶ تمام شد

***

حضرت مهدى(عج) :

نادانان و كم‌خردان شيعه و كسانی كه پر و بال پشه از ديندارى آنان برتر و محكم‌تر است، ما را آزار مي‌دهند.

 

دشمن دانا كه غم جان بود

بهتر از آن دوست كه نادان بود!!!

 

0:5 * لینک
 
 
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387

بسم‌الله‌النّور

با تمام بي‌كسي‌هايم كسی دارم هنوز...

 

... يك لحظه مادر داشتن

 

خيلی صبور شده‌ام مادر! بسيار صبورتر از آن زمانی كه تو بودى. نداشتن، انسان را صبور مي‌كند...

 

مي‌دانم از آن بالا نگاهم مي‌كنی...نگاهم مي‌كنی و نگران هستی كه: چقدر به حال آنها كه معناى از دست دادن را نمي‌دانند غبطه مي‌خورم... . نه، ای كاش پيش خدا روسفيدت كرده‌باشم مادر!

 

به ياد مي‌آورم آن روزها، آن ساعت‌ها... كه دست مي‌گذاشتم روى سينه‌ام: ...الهي راضي‌ام به رضاى تو...

به ياد مي‌آروم كه آن روزها تنها اين كلمات تسكينم مي‌داد: لقد عظمت الرّزية و جلّت و عَظُمت المصيبة بكَ علينا... و هنوز هم همين‌ها است كه آرامم مي‌كند... ان بُعطيني بمصابي بكُم افَضل مايُعطي مُصاباً بمصيبةً... صبورم كرده‌است.

مي‌دانم زود بود، هنوز دخترانت را سر و سامان نداده‌بودى... دخترى را كه مي‌دانم گاه وقتي پسركش گريه مي‌كند دليل اشك‌هاى خودش ياد توست؛ آن ديگرى را كه در غربت بود و اين حسرت هميشه مي‌سوزاندش كه روزهاى آخر صداى تو را نشنيد؛ و اين خواهركم كه شبيه نوجواني من است با غرور و كم حرفي‌اش، گاه كه بغض مي‌كند و به گوشه‌ايي مي‌رود...

پنج سال گذشت... تو تنها هفت سال دوام آوردى نبودن مادرت را، و من...دوام آورده‌ام...

 

مي‌دانم زود بود... اما نه زودتر از نشستن رنج بي‌مادرى بر دل دخترك چهار ساله‌ايي كه با دست‌هاى كوچكش خاك از سر و روى مبارك پدر پاك مي‌كند...

و من دوام آورده‌ام... كسي نمي‌داند، اما تو مي‌داني كه من چطور دوام آورده‌ام به مهرباني دست‌هاى آسماني او... او كه دامن جلالت و بزرگوارى‌اش كران تا كران كائنات را گرفته است... او كه ‌مادرى را خوب مي‌شناسد...

 

حاشيه:

* مي‌گفت اين رنج از آن كساني است كه دوست‌ترشان مي‌دارد. به ياد بياور چه كساني مادرشان را در كودكي حتي، از دست داده‌اند.

* مي‌گفت: "خانم (...)  وقتي تو حرف مي‌زني غش مي‌كند! طورى نگاهت مي‌كند كه هركس نداند فكر مي‌كند هنوز پسر مجرد دارد! "؛ و همين خانم (...)  يكبار به من گفت: خوش به سعادت مادر مرحومت كه چنين دخترى دارد. اى كاش كه دختر من هم شبيه تو مي‌شد... خوش به حال مادرت...

 

23:15 * لینک
 
 
جمعه ششم اردیبهشت 1387

بسم‌الله‌النّور

 

هوالحقّ

 

قرار بود اقيانوسي باشي كه هيچ چيز آرامش‌ت را از تو نگيرد. نه اينكه همچون گودالي حقير، هر سنگ كوچكي آشفته‌ات كند. به خودم مي‌گفتم.

***

همينطور مي‌شود. پنجشنبه شب كه به اينجا مي‌آيم... تمام تنم مي‌لرزد، كلمات جلوي چشمم سياهي مي‌روند.به سختي نفس مي‌كشم... صدا مي‌زنم زير لب... بريده بريده... همان اسمي را كه مي‌دانم: ... به دادم برسيد... به دادم برسيد...

 

شنبه مي‌شود. ديگر آنقدر آدم‌هاى از جنس خودم را مي‌شناسم كه بدانم كي خوشحال‌اند و كي غمگين‌؛ حتي اگر لبخند بزنند.

 

 مي‌دانم كه مي‌خواهد حرف بزند، يا حرفي بشنود.اين است كه مي‌روم تا برايش بگويم:

"... مهم اين است كه نيّت خالص باشد، براى خدا بوده‌باشد... بگذار مردم هرچه مي‌خواهند بگويند، يا نگويند آنچه را كه بايد بگويند. مگر مهم است؟...

 

 روزى معلوم خواهد شد... گرچه ممكن است آن روز خيلي دير باشد، ولي معلوم خواهد شد... يَوم تُبلي السّرائِر*  آن روز معلوم خواهد شد كه...

 

ارزش و قدر و قيمت آدم‌ها را بايد او بداند كه مي‌داند. مگر در حديث قدسي نفرمود خدا را در دو حال بر كار بندگانش خنده مي‌آيد. يكي زماني كه مي‌خواهد بنده‌ايي را خوار و حقير  كند و بندگان ديگر مي‌خواهند او را بزرگ بدارند. ديگر زماني كه اراده كرده است بنده‌ايي را عزت و كرامت ببخشد و بندگان ديگر مي‌خواهند  او را بي‌ارزش و بي‌مقدار سازند.**...

 

العزةَ لله جميعاً*** . همه از آن اوست و به هركه بخواهد مي‌دهد. مگر در قرآن نفرمود: وَللهِ العزّةُ و لرَسولِهِ و للمؤمنين**** دست كسي نيست كه بخواهد ديگرى را بزرگي ببخشد، يا با گفتار و رفتارش عزت و آبروى او را خدشه‌دار كند...

 

پس نگران چه هستي؟ سال‌هاى سال امثال اين جماعت، علي و اولاد علي(ع) را به نيّت ثواب! بر سر منبر لعن كردند، آخرش چه شد؟... چه خواهد شد؟...

اگر خدا حساب و كتاب كائنات را دست بندگان جاهلش داده باشد كه سنگ روى سنگ بند نمي‌شود...

.

.

. "

 

نگاهم را كه بلند مي‌كنم، صورتش سرخ است. اصرارى در پنهان كردن حلقۀ اشك چشم‌هايش ندارد... لبخند مي‌زند. آرام شده‌است.

 

 و به دو روز نكشد كه او بايد باشد، تا من براى هزارمين بار درس پس بدهم. امتحان شوم... براى هزارمين بار. تا كي؟... نمي‌دانم.

 

اما مي‌دانم، شك ندارم اين كلمات كه بر دلم فرود مي‌آيند و چون چشمه بر زبانم جاري مي‌شوند از آن من نيست؛ كه تنها وسيله‌ايي هستم تا غم را از دل اين مؤمن ببرد و خاطر گرفته‌اش را منبسط كند... من نيست... وجود ندارد... همين!

 

حاشيه:

و نوشته‌بود: "پاى خدا و پيغمبر را هم وسط نكش..."

ولي من پاى آنها را وسط مي‌كشم ، چون بهترين و تنها گواهان من هستند... هم امروز و هم فردا.

______________________________________

*الطارق/9  ** نقل به مضمون است. *** النساء/139  **** المنافقون/8

 

23:27 * لینک
 

 RSS