تبليغاتX
با زائران محرم شرط است آن که باشد ...
 

 



صفحه نخست

پست الکترونیک

بايگاني


*******
مجمع وبلاگ نویسان مسلمان
موعود
عاشورا
سالهای تا کنون
یا زهرا
لهوف
آیت الله بهجت
امام موسی صدر
روایت صدر
تجلّی معلّی
قاف
انجمن شاعران ایران
دانشکدۀ علوم حدیث
ری را
جستجو در قرآن
!زبان و ادبیات فارسی- با فال حافظ
خبرگزاری قرآنی ایران ایکنا
مسجد جمکران
راهنمای سایتهای مهدوی


*******
نور الثقلین
اقليما
انفرادي
...اين مرد مي‌خواهد
باده فروش
بافته‌هاي مشوش يك مست
براي چشمهايش
جايي ميان بي‌خودي و كشف
خيبرشكن
در كوي عشق
سوبان
شمرشناسي
قربانگاه
قمار عشق
مرا آفريد آنكه دوستم داشت
مينا مرغ دريايي
واحه
واله
دریچه ایی به سوی ملکوت
مولايم
ابتلا
كتيبه
پرواز بی انتها
ماه عاشق
شارح
روح تکانی
مژگان بانو
یک جرعه غزل
نقش
فطرس
نام پنهانی سازم، سهراب
شهر من یزد
مذهبی و مداحی
تسنيم چشمه بهشتي
ارمينه
كل يوم عاشورا
...و جز لبخند چيزي نگفت
تلخند


 
شنبه هفدهم بهمن 1388

بسم‌الله‌النّور

اللهّم العَن اوّل ظالِم ظلَمَ حقّ محمّد و آل محمّد و آخِرَ تابع لهُ عَلي ذلک

ذلكَ يَومُ التَّغابُن*

  يَومُ التَّغابُن... تغابن، زيانكاری، متضرّر شدن... روز رسيدگی به اعمال بندگان، يَومُ التَّغابُن... روز زيان ديدن... شاطری می‌خواند... فكر می‌كنم چه كسی زيانكار خواهد بود در آن روز؟... آنگاه كه به از دست داده‌ها و به دست آورده‌هايش به حقيقت نگاه كند... سود و زيان از آن كه خواهد بود؟... به اینجا كه می‌رسد به گريه می‌افتم

  ای كسانی كه ايمان آورديد همانا برخی از همسران و فرزندانتان دشمنان شما هستند، از آنان حذر كنيد...(*) به درستی كه اموال و فرزندان شما اسباب فتنه و امتحان شما هستند و آنچه نزد خداست اجر عظيم خواهد بود(*) التغابن/ 15-14

  همه چيز از اينجا شروع شد كه همكارم كه تازه ازدواج كرده است، گفت كه آشنا داشتند و توانسته‌اند دو بار و از دو بانك وام ازدواج مهر رضا(ع)بگيرند. وقتی با چشمهای گرد شده نگاهش كردم و گفتم: "يعنی چی؟ خب اين حق ديگران بوده كه شما گرفتيد". شوخی و جدی گفت: "نخير حق خودمان بود، احتياج داشتيم، بقيه هم اگر ميتوانند بروند بگيرند!"؛ و هرچقدر من سعی كردم توضيح بدهم كه اين حقّ‌النّاس است و بيت‌المال است و...، به گوشش نرفت كه نرفت. حتی وقتی ماجرای عقيل را يادآوری كردم، تلويحاً حرفم را به شوخی گرفت كه "او علی(ع) بود، ما كه نيستيم!"؛
  و سعی كرد بگويد كه ديگران چه‌ها می‌كنند و...، و من سعی كردم بگويم كه هر كسی را در قبر خودش می‌گذارند و به خدا هركس جوابگوی اعمال خودش خواهد بود، كه فايده نداشت. بارها نشان داده بود كه مثل خيلی‌های ديگر _ مثل خيلی از زن‌های ديگر_ تمايلی به فكر كردن به مسائل جدّی و مهم را ندارد! اما گمان نمی‌كردم در چنين موردی هم.

  دلم می‌خواست بگويم می‌توانستید هزينه‌هايتان را كمتر كنيد كه خودتان را به خاطر سه چهار ميليون تومان  مديون بيت‌المال نكنيد، می‌خواستم بگويم اين پولی كه شما گرفتيد شايد حق زوجی بود كه محتاج همين مقدار پول بودند برای شروع زندگيشان، می‌خواستم بگويم اينكه گفته‌اند زن بهشت و دوزخ مرد است راست گفته‌اند، تو می‌توانی همسرت را متقاعد كنی... می‌خواستم خيلی حرفها بگويم، اما نگفتم.

  گفت:"حالا تو چرا اينقدر ناراحتی؟" گفتم:" از تو انتظار نداشتم". كمی فكر كرد و گفت:"می‌گی حالا چیكار كنيم؟". گفتم:" آن يكی را برگردانيد". گفت:"نمی‌شود، نداريم". گفتم:"داريد، اگر كمی به خودتان سختی بدهيد، اگر برايتان مهم باشد". گفت: "حالا ببينيم!". سرم را تكان دادم و از سر ميز بلند شدم.

  چند روز بعد در محل كارمان گفتند قرار است وام خريد خوردرو بدهند، گفتم:"خب خدا برايتان ساخت. شما كه ماشين داريد، بهترين فرصت است كه پول را بگيريد و آن يكی وام را تسويه كنيد". گفت: "حالا بايد فكر كنيم!" ديگر چيزی نگفتم.

  امروز گفتند كه دادن وام به تعويق افتاده است. خیلی ناراحت بود. گفتم:" انشالله درست ميشه. شما قرار بود آن را به همان مصرف برسانيد ديگه؟". گفت:"نه! يك كار ديگر كرديم و چك داديم كه اگر وام جور نشود نمی‌دانم بايد چكار كنيم". باز دلم می‌خواست خيلی حرفها بگويم. از زياده‌طلبی، از دنيا خواهی، از بی‌توجهی به مالی كه حق و ناحق در شكم‌مان می‌ريزیم و وقتی فردا روزی كارمان گره می‌خورد يا بچه‌هايمان... يقه خدا را می‌چسبيم. دلم می‌خواست بگويم...

  دلم می‌خواست بگويم نمی‌دانم چطور ظرف سالادی را كه با خودت آورده‌ایی رد كنم و بگويم كه كراهت دارم از خوردنش؟ حتی اگر به جانماز آب كشيدن متهّم شوم و يا در دلت به هرچيز ديگر! برايم سخت است ديدن اينكه به راحتی از زير پا گذاشتن بيت‌المال بگویی و خودت را در آن محقّ بدانی و ذرهّ‌ایی احساس مسئوليت و عذاب وجدان هم نكنی. ديگر چيزی نگفتم، فقط سرم را تكان دادم و از سر ميز بلند شدم.

*يََومَ يَجمَعُكُم لِيَوم الجَمع ذلكَ يَومُ التَّغابُن/9

  حاشيه:
  به همين راحتی تنها كسی را كه در محيط كار همدم‌م بود هم، از دست دادم.

 

22:33 * لینک
 
 
پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388

بسم‌الله‌النّور

اللهّم العَن اوّل ظالِم ظلَمَ حقّ محمّد و آل محمّد و آخِرَ تابع لهُ عَلي ذلک

أينَ طالبُ بدَم المقتولِ بكربلاء؟

السّلام علي اسير الكُرُبات و قتيل العَبَرات

  تنها... در سكوت... انگار در دلت هزار هيئت عزا نوحه می‌كنند... در سكوت... و دلتنگی‌هايت را برای آسمانی گفته‌ایی كه بی‌وقفه می‌بارد... بی جواب... تنها... غبطه خورده‌ایی به آنها كه در دل همين جمعه شب، سر بر كنجی از حرم گذاشته‌اند به نجوا... به آنها كه پايشان بوسه بر بين‌الحرمين می‌زند... و تو اينجا تنها... در سكوت...

  ... و حالا چگونه بايد تمام جرأت و توانت را جمع كنی تا بگویی:

  و اَشهَدُ اَنّي بكُم مؤمنٌ و بايابكُم موقنٌ
  بشَرايع ديني و خَواتيم عملي
  و قلبي لِقلبكُم سلمٌ و امري لاَمركُم مُتّبعٌ
  و نُصرتي لَكُم مُعَدّةٌ حتّي يَاذَنَ اللهُ لَكُم
  فمَعَكُم لا مَعَ عَدوّكُم
  صلوات الله عليكُم و علي اَرواحِكُم و اَجسادكُم و شاهِدكُم و غائبكُم و ظاهِركُم و باطنكُم
*

***

  كاش كسی جایی، حرمی، هيئتی، روضه‌ایی، مجلسی... يادم كرده باشد.

  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
  * زیارت اربعین

 

23:36 * لینک
 
 
سه شنبه سیزدهم بهمن 1388

بسم‌الله‌النّور

اللهّم العَن اوّل ظالِم ظلَمَ حقّ محمّد و آل محمّد و آخِرَ تابع لهُ عَلي ذلک

...؟

  .
  .
  .
گــــــــر من بروم تو با که آرام کنی؟
  همنام من ای دوست! كه را نام كنی؟ *
  .
  .
  .

 ***

  بعد نوشت:
 بمون که بی تو زندگی تقاص اشتباهمه ...

  خوندم... و گریه کردم.

  _________________________________
  *مولوی

 

19:58 * لینک
 
 
جمعه نهم بهمن 1388

بسم‌الله‌النّور

اللهّم العَن اوّل ظالِم ظلَمَ حقّ محمّد و آل محمّد و آخِرَ تابع لهُ عَلي ذلک

از عطش سوخته

نجف/ وادي السلام/ منزلي كه آقاي قاضي در ايام تنهايي در آن به عبادت و رياضت مشغول بودند/آذر 88

  امروز 9 بهمن، مصادف است با شصت و سومين سالروز ارتحال آيت‌الحقّ عارف واصل و كامل عظيم آيت‌الله سيّد علی آقا قاضی طباطبايی؛ او كه كوه توحيدش توصيف كردند و جان و دلش را از عطش جانان سوخته ديدند.

  بزرگان عرفان می‌گويند در چندين قرن اخير همچون قاضی نيامده است. او كه در 27سالگی به درجه اجتهاد رسيد، در پايبندی به شرع چنان بود كه قيد و بندش را گروهی از بدگويان به ريا و خودنمایی تعبير می‌كردند، و در حرف و سخن و عقيده چنان بود كه گروهی ديگر از ياوه‌سرايان با چوب تصوف تكفيرش می‌نمودند.

  او كسی است كه می‌گويد:
«هرچه باداباد! در بحر جنون پا می‌زنم. امشب اگر كشفی نصيبم شد شد، نشد نشد. امشب خوابی ديدم ديدم، نديدم نديدم. من كشف نمی‌خواهم. تمام اين مدت چهل سال آن هم برار زرق و برقی چند؟ نه! من معرفت خودش را می‌خواهم، من خودش را می‌خواهم.»
  و بعد از چهل سال «يك شب كه به حرم باب الحوائج حضرت اباالفضل(ع) مشرف می‌شود در راه سيّد به ظاهر ديوانه‌ایی به طرف او می‌دود و می‌گويد: "سيّد علی، سيّد علی! امروز مرجع اولياء در تمام دنيا حضرت ابالفضل(ع) است." او متوجه نمی‌شود. اما در حرم تكبيرة الاحرام نماز مغرب را كه می‌گويد، می‌بيند كه وضع در اطراف حرم بطور كلی عوض می‌شود، آنگونه كه نه چشمی تا به حال ديده و نه گوشی شنيده و نه به قلب بشری خطور كرده است . قرائت را كمی نگه میدارد تا وضع تخفيف يابد و بعد دوباره نماز را ادامه می‌دهد، مستحبّات را كم و نماز را سريعتر تمام می‌كند. به حرم امام حسين(ع) نمی‌رود. به پشت بام منزلش می‌رود دوباره آن حال می‌آيد و...»

  می‌گويد:« "ولايت مندك* در توحيد است و اصلاً وصول به مقام توحيد و سير صحيح الی الله و عرفان ذات احديّت بدون ولايت امامان و خلفای به حق از اميرالمؤمنين(ع) و فرزندانش از بتول صلوات الله عليها محال است."... الحقّ مَعَكُم و فيكُم و مِنكُم و اِلَيكُم...**»

  «به فرزندش كه می‌خواهد برای تحصيل به مصر برود می‌گويد: "به مصر چرا می‌روی؟ مصری‌ها ولايت دارند اما برائت ندارند. به جايی برو كه هم ولايت داشته باشند هم برائت."»

  می‌گويند «شب‌های جمعه تا صبح در حرم سيّدالشّهداء(ع) می‌ايستاد و هيچ چيز نمی‌گفت، نه زيارتی و نه... تنها تماشا می‌كرد.»

  و هم اوست كه می‌گويد: «ثواب رفت و آمد بين حرم شريف حضرت اباعبدالله(ع) و حضرت اباالفضل(ع) از سعي بين صفا و مروه بيشتر است.»؛ و كسی چه می‌داند كه چه پرده‌هایی برای او كنار رفته كه اينچنين سخن می‌گويد و خود را در معرض تهمت نااهلان قرار می‌دهد.

  و اوست كه می‌گويند «در كربلا همچون چوب خشك می‌شود از كثرت ادب؛ و اوست كه در مجالس روضه كفش مردم را پيش پايشان جفت می‌كند و می‌گويد: "من بايد برای حضرت اباعبدالله(ع) كار كنم، چه عالِم باشم چه عامی."»

  ليك اگر عشق اين و اينش ابتلاست
  عاشقی كار حسين كربلاست
  جز حسين اين ره به سر نابرده كس
  عشق اگر اين است عاشق اوست بس***

  و چنان در محضر قطب عالم امكان حاضر است كه می‌گويد: «كور است چشمی كه صبح از خواب بيدار شود و در اولين نظر نگاهش به امام زمان(عج) نيفتد.»؛ و همينقدر نزديك است كه می‌گويد: « من آن عبارتی كه حضرت هنگام ظهورشان می‌فرمايند و اصحاب[در عالم] پراكنده می‌شوند را می‌دانم.»

  و او كسی است كه «تاآخر هم می‌گويد "من هيچی ندارم."، هميشه عقب شاگردانش راه می‌رود و آنها را شاگرد خطاب نمی‌كند و اين نيستی خود را باور دارد. روزی كه صاحبخانه وسايلش را از خانه بيرون می‌ريزد می‌گويد:" خدا گمان كرده ما هم آدم ايم!"، و با آن همه مقامات به شاگردانش می‌گويد: "من لنگه كفش انسان‌های كامل هم نمی‌شوم." »

  از قاضی چه می‌توان گفت كه شاگرد بزرگوارش آيت‌الله سيّدعبدالكريم كشميری در مقام بزرگداشت او می‌فرمود: "ما القاضي، و ماادراكَ ما القاضي." خدايش رحمت كند.

  حاشيه:
  چهل سال صبر و استقامت اين بزرگوار در راه رسيدن به محبوب، و در آخر فتح باب شدن بوسيله حضرت اباالفضل(ع) برايشان، چيزی است كه اغلب به خودم يادآوری می‌كنم.

    ___________________________________________
  مطالب در گيومه برگرفته از كتاب "عطش، ناگفته‌هایی از سير توحيدی كامل عظيم حضرت آيت‌الله سيّدعلی قاضی طباطبایی/ انتشارات شمس الشموس" است.

  *برابر و هموار شده، مغلوب و محو شده
  **زيارت جامعه كبيره
  *** نيّر تبريزی

 

12:23 * لینک
 
 
پنجشنبه هشتم بهمن 1388

بسم‌الله‌النّور

اللهّم العَن اوّل ظالِم ظلَمَ حقّ محمّد و آل محمّد و آخِرَ تابع لهُ عَلي ذلک

هرشب... تنهايی

  از اتاق بيرون آمدم، مادر وسط هال نشسته بود. دويدم به طرفش، بلند شد و مرا در آغوش گرفت. سرم را خم كردم و در گودی گردنش گذاشتم. يادم افتاد از دنيا رفته است. صورتم را كمی عقب بردم و نگاهش كردم، و گفتم: "مامان برگشتی؟ چقدر دلم برايت تنگ شده بود!..." دوباره مرا محكم در آغوش گرفت. صورت و گردنش را بوسيدم و بوييدم. انگار كه بدانم بايد به خاطر بسپارم. موهايش را كوتاه كرده بود و رنگ قهوه‌ایی تيره، مثل آن وقتها، خيلی خوشگل شده بود.
  از خواب پريدم.

  اغلب همينطور است. شب‌هایی كه گريه می‌كنم، يا دلتنگی... می‌آيد. بغلم می‌كند... و من می‌گويم: "مامان! چقدر خوب كه برگشتی...". اغلب همينطور است. 

 

10:7 * لینک
 
 
جمعه دوم بهمن 1388

بسم‌الله‌النّور

اللهّم العَن اوّل ظالِم ظلَمَ حقّ محمّد و آل محمّد و آخِرَ تابع لهُ عَلي ذلک

يا صاحبي و مولاي

مَتی تَرانا وَ نَراك...

به جمال تو که دیدار ز من باز مگیر
 که مرا طاقت نادیدن دیدار تو نیست*

  باَبي انتَ و اُمّي و نَفسي لَكَ الْوَقاءُ وَالْحِمی...

  عزيزٌ عليَّ اَن اَریَ الْخَلقَ ولاتُری ولااَسمَعَ لَكَ حَسيساً ولانَجوی...

  اِلی مَتی اَحارُ فيكََ يا مولاي...

  مَتی تَرانا وَ نَراك...**

***

  آنها کجا و من کجا؟... اینجا را بخوانید.

  ______________________________________________

  * سعدی  **دعای ندبه

 

9:51 * لینک
 
 
دوشنبه بیست و هشتم دی 1388

بسم‌الله‌النّور

اللهّم العَن اوّل ظالِم ظلَمَ حقّ محمّد و آل محمّد و آخِرَ تابع لهُ عَلي ذلک

يا باب الحوائج

السلام عليكما يا امامين الجوادين

  "سه شنبه سوم آذر 88
  در حياط كه می‌ايستم و چشم می‌دوزم به آن دو گنبد طلايی كه قلبم را به تندتر طپيدن می‌اندازد، يادم می‌افتد كه خواب ديده بودم، ديده بودم همينطور در صحن حرم كاظمين ايستاده‌ام و چشم دوخته‌ام به آن دو گنبد طلایی در كنار هم."

  دلم برای آغوش مهربانی باب الحوائج تنگ شده است... خيلی.

***

  تا چشمم به او می‌افتد اشك‌هايم سرازير می‌شود. در آغوشش می‌گيرم و می‌خواهم عطر تمام آنچه را که دلم تنگش شده، از وجودش ببويم. می‌گويد: در حرم اميرالمؤمنين(ع) خيلی يادت كردم... من گريه می‌كنم... می‌گويد: مسجد كوفه، سهله، می‌دانی كجا برايت نماز خواندم؟... من گريه می‌كنم...  می‌گويد: می‌دانی در كربلا، حرم امام حسين(ع)، كجا يادت افتادم؟... من گريه می‌كنم...  می‌گويد: شب آخر درحرم حضرت عباس(ع) برايت نماز خواندم... من گريه می‌كنم...  می‌گويد: راستی در كاظمين خيلی يادت كردم، نمی‌دانم چرا؟!... و من گريه می‌كنم...

22:11 * لینک
 
 
شنبه بیست و ششم دی 1388

بسم‌الله‌النّور

اللهّم العَن اوّل ظالِم ظلَمَ حقّ محمّد و آل محمّد و آخِرَ تابع لهُ عَلي ذلک

آنها... و من

  چند هفته‌ايی است كه روزهای جمعه ساعت هشت و بيست دقيقه شبكه يك برنامه‌ايی نشان می‌دهد به نام "حديث سرو" كه شايد از معدود ديدنی‌های تلويزيون باشد. اين برنامه سعی كرده به مراحل زندگی و سير و سلوك بزرگانی مثل علّامه طباطبایی و در چند قسمت اخير استاد ايشان، علّامه عارف كامل آقاسيّد علی آقا قاضی بپردازد. هفته پيش درست وقتی كه در اين برنامه داشت فيلم كوتاهی از مرحوم آيت‌الله سيّد عبدالكريم كشميری نشان میداد كه در مورد استادشان صحبت می‌كردند، دوستی زنگ زد و من از ديدن ايشان كه خيلی هم مورد علاقه‌ام هستند محروم شدم!

  اين هفته جناب استاد فاطمی‌نيا در مورد آقای قاضی فرمودند: "بزرگترين كرامت ايشان همينكه دل‌های مرده را زنده میكرد." اين جمله خيلی به دلم نشست. ياد توصيه معروفی از ايشان به علاّمه طباطبایی افتادم كه:
  "پسرم! دنيا می‌خواهی نماز شب بخوان، آخرت می‌خواهی نماز شب بخوان."

***

  چرا؟... چرا بايد از همان وقت كه به هم معرفی شدند، تا تمام مراحل آشنایی و خواستگاری و غيره يعنی از شش هفت ماه پيش تا همين دوساعت قبل! من بايد در حكم يك مشاور تمام وقت در خدمت ايشان باشم؟... خب دوست هستيم كه باشيم، مگر او چقدر از من می‌داند؟... مگر چقدر برايش مهم هستم؟... مگر چقدر در شبانه‌روزش را به من فكر می‌كند؟... وقتی علناً می‌گويد كه قبل از اينكه به فكر خواسته من باشد به فكر خودش است، من چرا بايد تمام اين مدت به جای او فكر كنم؟... مگر من چقدر از زندگی او هستم كه بايد ساعتها از وقتم را صرف كوچكترين مسئله او بكنم؟... مگر او هم اينقدر به فكر مسئله‌های من هست؟... مگر او اينقدر به من كمك می‌كند؟... اصلاً به من چه كه فكر كنم حالا كه عقد كرده‌اند و آقا مريض شده‌اند چه جوری بايد سوپ درست كند؟!... مگر وقت خوردن سوپ! برای لحظه‌ايی حتی، به ياد من می‌افتد؟...

  حضرت ارباب فرموده بود: "مؤمن مانند گوسفندی است كه همه از او نفع می‌برند."* مؤمن نبودم و نيستم، ولی احساس می‌كنم گوسفند ام!... از دست خودم خسته شده‌ام.
  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
  * حدیث نقل به مضمون است.

22:44 * لینک
 
 
پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388

بسم‌الله‌النّور

اللهّم العَن اوّل ظالِم ظلَمَ حقّ محمّد و آل محمّد و آخِرَ تابع لهُ عَلي ذلک

دو ركعت نافلۀ عشق

نافله...

  انگار خواب بوده باشد و انگار سالها گذشته باشد... از آن دی ماه تا اين دی ماه، سالها گذشته باشد و مثل يك رويا... پر از آرامش، پر از سكوت‌های سرشار، سرشار از بودن... سرشار از شدن‌های بسيار... رويایی پر از تمام چيزهای از دست رفته، تمام از دست‌رفته‌های روزگار دور، آنقدر دور كه قبل از اين رويای سه ساله را به ياد نياوردن چيزی... پر از نور، روشنی، مهربانی... پر از خدا... خدا.

  مثل گلدانهای شمعدانی كه اين روزها، با رويای آن روزهای سبز و پر گل، ساقه‌های نازك و اندك برگ‌های باقی مانده‌شان را به اميد ذرهّ‌ایی نور به سمت پنجره دراز كرده‌اند، شيرينی رويای سه ساله را در دهان اين روزهای گس سرد، مزمزه ‌‌كردن. رویایی پر از يقين... پر از ايمان، ايمان به وجود تمام چيزهای خوب دنيا... پر از معجزه... معجزه، پر از لبخندهای خوب خدا.
  پر از دل‌دل كردن‌ها و هراس‌های وسوسه‌انگيز رفتن‌ و... پر از شوق آوازهای كودكی و دويدن... و رها شدن در آغوش حجم لبريز مهربانی زلال و بی ريا... و خستگی آنهمه سال بی باران و بی نسيم را از تن خيال بيرون آوردن و... غرق شدن در خلسۀ نگاهی از جنس بلورهای آسمان...

  از آن دی ماه تا اين دی ماه چقدر راه آمده باشد، طی زمان در رويا... رويای سرشار از اعتماد به تمام خوبیهای هستی... اينقدر هول و تكانش نده! بگذار بخوابد، خسته است... خيلی خسته.

***

  بی‌خوابی كه به سرت می‌زند و دلت می‌خواهد... به جهنّم كه دلت هرچه می‌خواهد!
  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
  *عکس از: کوروش ادیم

 

3:2 * لینک
 
 
دوشنبه بیست و یکم دی 1388
 

بسم‌الله‌النّور

اللهّم العَن اوّل ظالِم ظلَمَ حقّ محمّد و آل محمّد و آخِرَ تابع لهُ عَلي ذلک

مرا ببر به دورها...

  چه ساده عاشقت شدم که هیچ باورم نشد
  زدست غربت وجنون تو هم به جاده می زنی...*

  تهران باران ندارد... تهران حالش خوب نیست... من دارم خفه میشوم اینجا... دارم خفه میشوم... همین!

***

  پی نوشت پست قبل:
  + و + و + و + و + و احتمالا چیزهای دیگه!
  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
  * ابراهیم حسنلو

 

19:0 * لینک
 
 
یکشنبه بیستم دی 1388

بسم‌الله‌النّور

اللهّم العَن اوّل ظالِم ظلَمَ حقّ محمّد و آل محمّد و آخِرَ تابع لهُ عَلي ذلک

از قیاسش خنده آمد خلق را

   عزيز!
  خدا نياورد آن روز را كه در هياهو و عربده‌های اشباه الرّجال و لا رجال* فريادهای دردمندانه تو را نشنويم... و يادمان برود كه ما از كوفه همانقدر زخم خورده‌ايم كه از نهروان.

***

  اين روزها نمی‌دانم چرا بعضی چيزها را كه می‌خوانم و يا می‌شنوم، هی خنده‌ام می‌گيرد. همينجور بيخودی ها! مثلاً امروز كه داشتم اين را می‌خواندم. نوشته‌ايی كه بعد از خواندنش به آدم اين احساس دست میدهد كه بگويند شما در مقابل دوربين مخفي هستيد! اينكه مطلبی را خيلی خوب شروع كنی و هی حرفهای خوب بزنی و بعد آخرش همان بشود كه می‌گويند: گاو نه من شير ده!

  حافظه جمعی ايرانی‌ها يا بهتر است بگوييم حافظه تاريخی‌شان ضعيف است. اين را خيلی‌ها از خودی و نخودی گفته‌اند. امّا من وقتی اينها را مي‌خوانم هی خنده‌ام ميگيرد خب!:
  «"ترور شخصیت" ناجوانمردانه ترین روشی است که برای حذف انسانها اعمال می شود. این شیوه در دهه 70 " آوینی "را نشانه رفت و اکنون در سالهای پایانی دهه 80 ، "مشایی" را هدف گرفته است..»(!!!)

  يادم آمد كه آويني خودش بود. سابقه‌اش روشن بود. آوينی هميشه هنرمند بود، در همه دوران زندگی‌ش هنرمند ماند. هنرمندی كه خواست نبض روح و ايمان اين سرزمين باشد و شد. هنرمندی كه متعهد به آرمان‌هايش بود و ماند. آوينی يك شبه، متفكر و هنرمند و متخصص و مجتهد و خيلی چيزهای ديگر! نشد. آوينی را كسی یه‌هویی! كشف نكرد و فریاد "یافتم، یافتم" سر نداد كه بعد هم با او فامیل بشود و بعد هی مردم مجبور باشند همه جا و در هر حالی او را ببینند!(مملكت قحط‌الّرجال شده است گويا!)

  بعد آنوقت هم من نمی‌فهمم چه رابطه ایی هست؟ بین كسی كه از شخص رهبر تا بقیه‌ایی كه می‌دانیم و می‌دانند، در مورد كسی بگویند "نه"، و او قرص و محكم سر جایش و البته صدجای دیگر! نشسته باشد، با كسی كه آنقدر به او فشار می‌آورند و چه بر سر او می‌آوردند كه به استناد همين نوشته، زبان متین و محجوبش به چنان كلمه‌ایی باز می‌شود، و مخاطبش چه كسانی بودند(ما هم كه خوابیم دیگر!).

  حالا اگر يكی مثل میرشكّاك هم جوگیر شد و آن كرد كه خودشان معترف هستند، باز خوش به حالش كه به قول خودش، مادر سادات شخصاً به خوابش آمد و فرمود: "به بچه من چه كار داری؟" ؛ و او دست از سر این سید برداشت و شاید به همین وسیله هدایت شد و انشالله عاقبت بخیر شود(مرثيه زيبايش را بخوانيد). امّا بقیه چی؟ وقتی می‌خوانی به آوینی گفته‌اند: "آقای سردبیر كمی هم به خدا فكر كنید"(!!!)، بی اختیار و البته بلاتشبیه به یاد جدّ مظلومش می‌افتی كه در كوچه‌های كوفه شنید: "علی! از خدا بترس!"، و صد البته وقتی يادت می‌آید اگر به حضرت امير(ع) مردی عامی پرخاش كرد، چه كسانی نویسندگان و گویندگان آن روز بودند و امروز هستند، اینجا دیگر خنده‌ات نمی‌گیرد.

  باز شايد برخی برادران ظاهراً از آن زمان تا به حال كمی دست بر داشته‌اند و البته شاید حكایت كوزه‌گر در كوزه افتاد برای نمیدانم چند میلیونمین! بار در تاریخ تكرار شده باشد. ولی خوب برادران كیهانی كه همچنان تقبّل الله مشغول خدمت به اسلام و مسلمین هستند! و البته درماندگان جام جم! چی؟ آنوقت چیزی كه باز هی به خنده‌ام می‌اندازد این است كه چطور می‌شود یك نفر را، ما كه ذوب در ولایت‌ایم و خیلی چیزهای دیگر هستیم! به زعم خودمان قربة الی الله به ل ج ن بكشیم! و آنوقت وقتی او شهید می‌شود، توجّه كردید؟ «شهید» می‌شود، همان مقام ولایت كه ما به ادعای پیروی از او هركاری خودمان دلمان خواست كردیم، او را تكریم می‌كند؟ او شهید می‌شود و ما... ما چه شده ایم آنوقت؟...  نام او تا همیشه تاریخ در یاد آزادگان این سرزمین باقی می‌ماند و نام ما؟!...

  نوشته:
  «آوینی‌ها و مشایی‌ها، خلاف عادت معهود مدعیان اصول عمل می‌كنند و برای کسانی که در چنبره باورهای خود اسیر شده‌اند، حرفهایشان آزاردهنده است. آوینی در آن سالها با استدلالات حکمی و فلسفی از آزادی ویدئو و ماهواره دفاع می کرد و مورد هجوم کیهان نشینان قرار می گرفت ، او نیز مانند "مشایی" اعتقاد داشت که با استراتژی "منع" نمی توان فضای فرهنگی کشور را ساماندهی کرد.»

  آخر یكی نیست بگوید آدم احتمالاً حسابی! این را هر بچه‌ایی میفهمد كه چقدر فرق است میان كسی كه حضرت آقا شخصاً به مراسم تشیعش رفت و او را سیّد شهیدان اهل قلم خواند، با كسی كه از طرف ايشان توصیه شده در مسئولیتهای كلیدی به كار گرفته نشود (و البته بعضیها هم كه چقدر حرف گوش كن هستند! و متاسفانه ظاهراً این قضیه دارد تكرار میشود و این بار بسیار تلختر). يا اين مقام رهبری همان مقام رهبری است يا نيست ديگر؟ موضوع كاملاً روشن است. آنوقت من نمیدانم این قیاس(...) از كجا آمده است؟ واقعاً چه قرابتی میان این دونفر هست؟ مگر هركسی حرف متفاوت زد حتماً بعداً معلوم می‍شود حرف خوبی میزده؟ كسروی ملعون هم خیلی حرفها زد، مگر مسلمانی تا به امروز گفته حرفهای درستی زده؟( حالا اين وسط چرا ياد كسروی افتادم؟!)

  بعد خیلی بیشتر خنده‌ام می‌گیرد وقتی می‌خوانم:
  «یکبار آثار آوینی را مرور کنید تا تشابهات کلیدی اندیشه آوینی با تفکرات مشایی را دریابید. نکند روزی به تجلیل از مشایی بپردازیم که دیگر دیر شده باشد....»(!!!)
  اين ديگر از آن حرفهاست! كه مرغ پخته هم در ديگ خنده‌اش می‌گيرد چه برسد به من. البته اینجور مقایسه‌ها و تاريخ‌نگاری‌ها این روزها بدجور باب شده است. كسی كه الان یادم نیست كی بود، گفته بود ملتی كه از تاریخش درس نگیرد مجبور به تكرار آن است. من اعتقادی به تكرار تاریخ ندارم. دانستن تاریخ برای آموختن است نه به این معنا كه طابق النعل بالنعل حوادث را تفسیر كنی و  آنوقت نتیجه اش این می‌شود كه امروز یك كسانی با گذشته‌ایی معلوم و گاه نامعلوم البته! اینور آب ادعاهایی می‌كنند و مثلاً یك دفعه هزارتا طلحه و زبیر و ابوموسی اشعری و عمّار و مالك اشتر و خیلی‌های دیگر! پیدا می‌شوند، كه آدم دیگر اینبار گریه‌اش می‌گیرد؛ و بعد یك آدمهایی آنور آب و عمدتاً با گذشته‌ایی معلوم، یكباره شب و نصفه شبی خواب نما می‌شوند و فكر می‌كنند روح ابوذر مرحوم در جسم‌شان حلول كرده و حالا یكنفر بیاید این استخوان شتر را از دستشان بگیرد لطفاً! و آدم باز نمی‌داند گریه اش می‌گیرد یا خنده اش.

  اینجاست كه به همان حرف افخمی(چه خوشمان بيايد چه نيايد) در سال 72 می‌رسیم:
  «ما داریم می‌بینیم که به سرعت فراموش می‌کنند... ما در دوره‌ای زندگی می‌کنیم که خیلی از آدم‌هایی که اصلاً بویی از صداقت نبرده‌اند و خودخواهی‌شان به چنان حدی رسیده که خودشان را معیار کامل اسلام می‌دانند، معیار کامل نحوه‌ی صحیح زندگی کردن می‌دانند، همین‌طور به تدریج دارند مسلط می‌شوند و به اصطلاح دور، دور آن‌هاست. معنای همان حرف سیّد که گفت امسال سال ما نیست، سال بزمجه‌هاست. آدم‌هایی که تصوری دارند از زندگی کردن صحیح، مثل آن تخت معروف آن موجود اسطوره‌ای که الان اسم‌اش یادم نیست که همه‌ی آدم‌ها را روی آن تخت می‌خوابانند، اگر که بلندتر باشند ارّه‌شان می‌کنند برای این که اندازه‌ی تخت‌شان شوند، اگر کوتاه‌تر باشند آن قدر می‌کشند تا اندازه‌ی تخت بشوند... این‌ها در همان ایام هم شروع کرده بودند به توضیح دادن و تعریف کردن اسلام از نظر خودشان و توضیح دادن این که سیّد چگونه مسلمانی باید باشد تا از نظر آنها مسلمان شایسته‌ای به نظر بیاید...» البته سيّد فراموش نشد ولی چرا كسی امروز نمی‌پرسد چرا آوینی گفت سال بزمجه؟

  نه آقا سيد مرتضي!
  نه اینكه این حرفهای خنده‌آور به خودی خود مقصود بوده باشند، نه! می‌دانی كه بهانه بود. بهانه‌ایی كه یادت كرده باشم، در اين روزگار، كه یادم بیفتد باز:
  مردان مردی چون شما امروز نایابند
  آنانكه ننگ زندگی را برنمی‌تابند
  گویا نشانی از زلالی نیست در دریا
  آیینه‌ها هم چند وقتی می‌شود خوابند
  بعضی كه خود را همن‍ژاد رود می‌دانند
  تعبیرهایی دیگر از مفهوم مردابند...**

***

  بیا دوباره به نهج البلاغه برگردیم
  چندوقت قبل شعری از اين برادر ارزشی در یك سایت ارزشی‌تر(شاید هم ارزشی ترین!) خواندم كه خودش اینجا نوشته هیچ ربطی به وقایع اخیر ندارد، ولی خب آنها ربطش دادند!(بخش نظرات مطلب را هم بخوانیدجالب است!) بعد من باز هی خنده‌ام گرفت، ولی خب وقتی یادم آمد وقتی آب گل‌آلود می‌شود و قرار است هركسی ماهی خودش را از آب بگیرد همین می‌شود.
  این برادر ارزشی هم كه انگار نمی‌خواهد به سیاست "هركه با ما نیست، بر ماست" كه این روزها از تمام اطراف و اكناف این مملكت گل و بلبل و بیرون آن، شدیداً به گوش میرسد، ایمان بیاورد، و چون فراموش نكرده كه فرزدق و دعبل هم می‌دانستند شعرشان را نزد چه كسی باید بخوانند، می‌گوید كه بيا دوباره به نهج البلاغه برگرديم. ولی آيا همان سايت‌های مذكور اين را هم می‌گويند؟ معلوم است كه نه!

***

  خوب است كه خستگی از صبح پای مونیتور نشستن نمی‌گذارد باز هم بنویسم وگرنه این "جریان سیّال ذهن" كار دستم می‌داد!

***

  واقعاً فكر می‌كنی حالم خوب است؟... خنده‌ام می‌گيرد!
  _______________________________________
  *تعبیر از مولا علی(ع) است. ** علی‌اصغر سیّدآبادی

23:2 * لینک
 
 
دوشنبه چهاردهم دی 1388

بسم‌الله‌النّور

اللهّم العَن اوّل ظالِم ظلَمَ حقّ محمّد و آل محمّد و آخِرَ تابع لهُ عَلي ذلک

خبرت خرابتر كرد جراحت جدايی

  ديشب خواب ديده بودم...

  صبح با خودم می‌گفتم خوش به حال آن كه هر چهل روز به چهل روز زائر است. صفحه را باز كردم: "شما در قرعه كشی عتبات در اولويت اوّل پذيرفته شده‌ايد". بغض گلويم را گرفت. غروب پيامكش هم برايم می‌آيد، دوبار!. تمام راه را تا خانه اشك ريخته‌ام.
  شب تلفن می‌كنم حالش را بپرسم. صدايش از جای شلوغی می‌آيد. می‌گويد: "...كرمانشاه هستم، انشالله كربلا نايب‌الزّياره ام". ... هنوز چهل روز نشده با هم از سفر برگشته‌ايم.

  دلم می‌خواهد بگويم: نجف كه رسيدی... كنار باب الرّضای حرم اميرالمؤمنين كه رسيدی دست به چهارچوبۀ در بگير و بگو، بگو يك نفر دارد اينجا دق می‌كند آقا!... دارد دق می‌كند...
  اگر كاظمين رفتی به باب‌الحوائج بگو كه... بگو كه... بگو كه...
  در حرم ارباب يادم كن. سرت را كنج شش گوشه، پايين پای حضرتش  بگذار و بگو، بگو يك نفر سی و هفت روز است كه برگشته، و ساعتها را می‌شمارد تا شب بشود شايد دوباره به حرم راهش بدهيد... يك نفر سی و هفت شب است كه...
  امّا به در خانۀ علمدار كه رسيدی سلام مرا بوسه بر ضريح كن و بگو، بگو كه هنوز چشم اميدم بر اين در است، بر پنجرۀ همين خانه كه آن شب... . بگو كه هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود...

  ولی نگفتم... فقط با صدايی كه خودم هم به سختی می‌شنوم می‌گويم:"يادم كن!" و...

  يك نفر برايم امشب روضۀ اباالفضل بخواند...
  سقّای دشت كربلا اباالفضل اباالفضل اباالفضل
  سردار دست از تن جدا اباالفضل اباالفضل اباالفضل...

  ... دلم دارد می‌تركد.

22:6 * لینک
 
 
یکشنبه سیزدهم دی 1388

بسم‌الله‌النّور

اللهّم العَن اوّل ظالِم ظلَمَ حقّ محمّد و آل محمّد و آخِرَ تابع لهُ عَلي ذلک

بدون عنوان!

يا لثارات الحسين!...

  فقط شايد برای ادای تكليف:

  كی شود دریا به پوز سگ نجس
  بهانه بود یا نه، شاید به جای تمام عاشوراهای این قریب به ده سال كه از خانه بیرون نمیروم، رفتم. رفتم كه برای خودم تكرار كرده باشم آنها كه سر تو را بر نیزه كردند نتوانستند نای حق طلبت را خاموش كنند و نام تو را از صفحه روزگار پاك؛ اینها كه اصلاً قابل عرض نیستند. مگر می‌شود نامی را كه بر ساق عرش خدا می‌درخشد از روی زمین ناچیز محو كرد؟ تو یك نام نیستی، یك مكتبی، ایمانی، عقیده ایی. احترام به تو احترام به آفرينش انسان است ای وارث آدم!...*

   این رفتن بهانه بود شاید كه نامت را با این حنجره زخمی از سكوت فریاد كرده باشم، مگر دل پریشانم آرام بگیرد كمی؛ شاید مشق كرده باشم روزگار نزدیكی را كه باید یا بروی یا بمانی... و خدا می‌داند انتخاب میان این دو گاه چقدر سخت می‌شود...**

***

  می‌گوید: "..." می‌گوید: "..." می‌گوید: "..." می‌گوید: "..."  می‌گوید: "..." می‌گوید: "..." ... و بلندتر می‌گوید: "پس چرا چهارشنبه رفتی راهپیمایی؟"

  گفتم: رفتم، رفتم كه بگویم آنها كه باید بدانند، بدانند! كه نام حسین خون غیرت را در رگهای این مردم به جوش می‌آورد، حتی اگر بهانه باشد.
  بگویم ما هستیم، امّا نه آن عدّه قلیلی كه شما تصور میكنید به زور عقاید خودمان را به خیل كثیری تحمیل كرده‌ایم.
  خواستم بگویم دیگر اجازه نخواهیم داد عاشورا و نام اباعبدالله را كسی روز آشوب و توهین به مقدّسات ما كند. عاشورا روز خوبی برای خون به پا كردن نبود.
  حتی اگر حرفی هم داشتيد، شما كه می‌دانستید همیشه عدّه‌ایی هستند كه از بودن‌تان سوء استفاده می‌كنند، شما كه می‌دانستید همانها كه "می‌خواهند سر به تن جمهوری اسلامی و ولایت فقیه نباشد"، شما را بازیچه و بهانه می‌كنند. شما كه برای عزاداری نیامده بودید. خودتان هم می‌دانستید كه حتی برای اعتراض هم (كاری به حق و ناحقش فعلاً ندارم) بدترین زمان بود. ...
  رفتم كه بگویم تمام این چند ماه  هرچه خواستند گفتند و هر بی حرمتی، هر توهینی كه خواستند كردند، امّا ديگر بس است ...

  می‌گویی به زورمان آوردند؟ شاید قلیلی را؛ امّا بدان من جمعیت عظيمی را كه در میان‌شان بودم باور كردم، همانطور كه آن روز آن جمعیت سبز را باور كرده بودم. ...
  اگر ما صد نفریم مطمئن باش كه هر صد تایمان پای علمی كه برایش سینه می‌زنیم، جان می‌دهیم، اما شما اگر صد نفرید هر ده تایتان یك ساز می‌زنید! و پایش كه بیفتد فكر می‌كنی چند نفرتان پای عقیده‌ایی كه دارد (آنهایی كه عقیده‌ایی دارند البته!) می‌ایستد؟
  نگاه كن ببین چه كسی از اين بساطی كه راه انداخته‌ايد خوشحال است؟...
  می‌گویی بازیمان دادند؟ بر فرض محال كه قبول، ولی شما را بیشتر بازی دادند!... برای ما كسی آن طرف آب هورا نمی‌كشد و از بیرون گود ننشسته بگوید: لنگش كن.
  اصلاً بگذار ما را با نام امام حسین بازی بدهند، با نام حسین گولمان بزنند، بهتر از این است كه مشتی مزدور عافیت‌نشین بی همه چیز، به خاطر منافع خودشان ما را ملعبه دست‌های آلوده‌شان كنند و در خيالات شيطانی خودشان فاتحه دين و عقيده اين مردم را بخوانند و برای سرنگونی اين نظام تاريخ تعيين كنند! ...
  .
  .
  .

  امّا دین و سیاست من،... می‌خواهم بدانی كه من از (...) كه در تمام این مدّت با شدت و حدّت بر طبل فتنه كوبید همانقدر بیزارم كه از (...) كه بر این آتشی كه بر جان این ملت و مملكت انداختند با تمام توان دمید.
  می‌خواهم بگویم كه من بعنوان یك مسلمان شیعه از تمام آنها كه بعد از سال‌ها رنج و سختی و خون و مبارزه، در خانه خودمان به هر اسمی، دشمن‌شادمان كردند به یك اندازه طلبكارم.
  می‌خواهم بگویم همه اینها در خونهای به ناحق ریخته شده و در گمراهي مردم مسئولند و بايد در محضر خدا جواب پس بدهند.
  می‌خواهم بگویم تا آنجا كه شعورم برسد اجازه نمی‌دهم بازیچه حبّ جاه و مطامع سیاسی و دنياطلبی كسی بشوم، هركس كه می‌خواهد باشد؛ و خط قرمزهایی دارم كه نمی‌گذارم كسی زیر پا بگذاردشان.
  هر كه هستی باش امّا اجازه نمی‌دهم كه به هر عنوانی و هر اسمی، اصل و اساس نظامی را كه معتقد و پرورده آن هستم، زیر سوال ببری.
  خواستم بگویم نه مریدی هستم كه جلوتر از مرادم بدوم، و نه در هنگامه حركت جا می‌‌مانم. یك كلام، ختم كلام خواستم بگویم به قول امام(ره)

 اگر بخواهید در مقابل دین ما بایستید در برابر تمام دنیای شما می‌ایستیم.

   ... *** 

  حاشیه:
  *اینجا كه رسیدم قلم رفت و رفت...
  **این رفتن از انقلاب تا آزادی مرا به یاد مرداد 81 انداخت كه به دنبال آن اولین كاروان سيصد و چند شهيد بعد از سالها برگشته از غربت به وطن، از آزادی تا ميدان فردوسی رفتم. شاید آن روز هم به جای تمام تشییع شهدایی كه نرفته بودم.
  *** معلوم است كه اين چندخط، حجم تمام دردهایی نيست كه كشيده‌ام/ايم...

 

23:29 * لینک
 
 
سه شنبه هشتم دی 1388

بسم‌الله‌النّور

اللهّم العَن اوّل ظالِم ظلَمَ حقّ محمّد و آل محمّد و آخِرَ تابع لهُ عَلی ذلک

الامان ز شام...

الامان ز درد و غربت امام...

  وقتی از حضرت امام علی‌‌بن الحسين زين العابدين(ع) پرسيدند: "در تمام ايّام پس از واقعۀ جانسوز كربلا، كجا بيش از همه به شما سخت گذشت؟"؛ فرمود: شام... شام... شام...

  و چه كسی می‌داند چرا نفرمود كوفه؟... چرا نفرمود روزها و شب‌های بسيار غل جامعه بر گردن داشتن؟... چرا شام؟...
  آقا!... آيا درد غربت اينقدر سهمگين است؟... آيا ديدن هلهله و شادی مردم شام در ديدن اسارت خانوادۀ از دين خارج شدگان! از ديدن چوب زدن آن ملعون بر لب و دندان پدر در كوفه سخت‌تر بود؟...
  چه بر شما گذشت؟... وقتی در جواب آن شامی فرموديد ما اهل بيت پيغمبريم؛ و گفت: مگر پيغمبر بجز معاويه و يزيد اهل بيت ديگری دارد؟!
  چه بر شما گذشت؟... وقتی تنها بعد از گذشت پنجاه سال از رحلت پيامبر برای پيرمرد شامی بيان كرديد كه منظور از "ذي‌القربي" در آيۀ  مودّت و  "عنكم" در آيۀ تطهير شماييد.
  غريبی درد جانسوزی است... شايد جانسوزتر از روزها و شب‌ها در گرما و سرما در خرابۀ بی سقف شام سر كردن... جانسوزتر از سرپرستی زنان و دختران داغديده و بی پناه...
  آری درد غربت سهمگين است... آنچنانكه فرمود: "چنان‌ايم كه بنی اسرائيل در ميان آل فرعون... بعد از پيغمبر در بالای منبر ايشان را لعن می‌كنند..."

  الامان ز شام، الامان ز شام، الامان ز درد و غربت امام
  شام بی‌مروّت غريب‌كش، كاش كوفۀ بهانه‌گير بود*

  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 
  *عليرضا قزوه

22:41 * لینک
 
 
یکشنبه ششم دی 1388

بسم‌الله‌النّور

اللهّم العَن اوّل ظالِم ظلَمَ حقّ محمّد و آل محمّد و آخِرَ تابع لهُ عَلی ذلک

شيعتي

وا فاطمتاه...

  رسول خدا ست كه از آينده می‌گويد، از كشته شدن طفلی كه امروز شيرخوار است... در كنار رود، لب تشنه... به ظلم. مادرش می‌گريد... و می‌پرسد: در آن روز شما هستيد؟ _نه! _ پدرش علی هست؟ _نه! _من هستم؟ _نه! صدای گريۀ مادر جوان بلند می‌شود: پس چه كسی بر كشته شدن حسين‌م گريه كند؟ چه كسی بر مصائب او مويه و زاری كند؟ _بعد از شما مردمانی خواهند آمد كه آنها را شيعيان شما گويند. مردان و زنان آنها بر مصائب شما خواهند گريست. چشم‌های مهربان بی‌بی دو عالم خشنود شد و در حقّ شيعيان كه عزای حسين‌ش را برپا می‌دارند دعا كرد.

***

  شيعتي ما إن شَربتم عذب ماء فاذكروني
  او سَمعتم بقتيل أو شهيد فاندبوني...

  شيعۀ من!
  مرا به ياد بياور آنگاه كه آب خنك و گوارايی نوشيدى
  آنگاه كه زبانت از تشنگی به حلقت رسيد
  آنگاه كه از عطش سينه‌ات چون كورۀ سوزان گشت
  آنگاه كه لبهايت از خشكی به هم نرسيد
  اگر آب زلالی به گلويت رسيد
  مرا به ياد بياور!
  شيعۀ من!
  بر من مويه كن
  هرگاه شنيدى از كشته‌ايی كه بی‌‌گناه خونش ريخته شد
  هرگاه شنيدى ازحكايت آن كس كه شهيد گشت بی‌‌جرم و گناه
  بر من سوگوارى كن!...
  من از پدر بر تو مهربان‌تر بوده‌ام
  ای پيرو من!
  اى آن‌كه پس از من خواهی آمد
                                    مرا به ياد بياور
                                                  مرا به ياد بياور!...*

  آب كه می‌خورم و زيرلب می‌گويم: "سلام بر حسين"، وقتی به ياد اين ابيات سيّدالشّهداء می‌افتم، از پيوندی كه با امام‌م پيدا می‌كنم خشنود می‌شوم. لفظ شيعتي را در دلم تكرار می‌كنم و شيرينی آن "ي" نسبتش را در كامم مزمزه می‌كنم، مهرش در دلم می‌جوشد و... . امّا گاه از خودم می‌پرسم از شيعه بودن چه نشانه‌ايی دارم؟ نسبت بودن من با وجود امام‌م چيست؟... من شيعه‌ام يا تنها محّب اهل بيت(ع)‌ام؟...

***

  خوش به حالتان كه كوله‌بارتان را از توشه اين ده روز پر كرديد. خوش به حالتان كه حضرت زهرا(س) اشك‌هايتان را پاك كرد و در حقّتان دعا فرمود. خوش به حالتان كه مثل من نبوديد... خوش به حالتان!

***

  حالم خوب نيست... اصلاً.
  ______________________________________________
  * عاشورای 86

23:21 * لینک
 
 
شنبه پنجم دی 1388

بسم‌الله‌النّور

اللهّم العَن اوّل ظالِم ظلَمَ حقّ محمّد و آل محمّد و آخِرَ تابع لهُ عَلی ذلک

سقّای عشق

يادم ز وفای اشجع‌النّاس آيد
وز چشم ترم سودۀ الماس آيد
آيد به جهان اگر حسين دگری
هيهات برادری چو عبّاس آيد *

هزار و سيصد و هفتاد سال است...

  حالا آب هزار و سيصد و هفتاد سال است دور شما می‌گردد، مگر ببخشيد و شفاعتش كنيد نزد كودكان حرم.

***

  «... در همان ايّام به بركت سيّدالشّهدا(ع) عنايت خاصی شد و صحنه‌های شب عاشورا را در پيش چشمانم، يكی پس از ديگری به نمايش گذاشتند.
  در يكی از پرده‌های آن مشاهده كردم كه تمامی اصحاب سيّدالشّهدا(ع) در نهايت شور و خوشحالی بسر می‌بردند. بعضی اصحاب محاسن‌شان را حنا گرفته و بعضی هم با خنده و شادی شمشير تيز می‌كردند و به يكديگر تبريك می‌گفتند.
  ولی در گوشه‌ای از بيابان كربلا، ماه منير بنی‌هاشم(ع) را زيارت كردم كه با صورتی افروخته، زانوهای مباركشان را در بغل گرفته‌اند و از سر غيرت بدن مبارك‌شان می‌لرزد؛ و دائماً به خود نهيب می‌زنند. در آن حال از خودم پرسيدم كه در ميان اصحاب سيّدالشّهدا(ع) چرا حضرت ابوالفضل(ع) تا اين اندازه مشوّش و مضطرب هستند؛... كه همان لحظه حضرت سيّدالشّهدا(ع) فرمودند: "ما بار تمام اين اصحاب را برداشته‌ايم و بر دوش برادرم عبّاس قرار داديم. به همين جهت است كه همگان شادی می‌كنند، ولی عبّاس در نهايت صبر می‌سوزد."

  شمع شدی آب شدی سوختی                     روح ادب را ادب آموختی »**

***

  دروغ چرا؟... آنها كه بايد بدانند می‌دانند كه عبّاس چيز ديگری ‌است. تو نه فقط سقّای دشت كربلا كه سقّای تمام تاريخی، برای تشنگی مردمانی كه به دنبال عشق از پی شما آمدند. حالا همۀ آنها كه طالب نوراند می‌دانند كه تنها تو، آری تنها تويی كه بايد از او طلب آب كنند. تنها تويی كه آنها را به امام رهنمون می‌شوی.
  تو را باب‌الحسين گفته‌اند و آنها كه بايد بدانند می‌دانند كه تنها راه نوشيدن و حتی لب تر كردن از ماءٍ مَعين دخيل بستن به دست‌های توست. تمام تشنگان حوض كوثر را بايد اوّل تو  سيراب كنی ، آنگونه كه خود سيراب شدی. تمام شيفتگان نوشيدن از دست ساقی را بايد اوّل دست‌های بريدۀ سقّا از نهر عشق بنوشاند.

***

  حاشيه:
  می‌خواستم دلتنگی‌های خودم را هم اينجا بياورم، ولی...
  شرح اين هجران و اين خون جگر            اين زمان بگذار تا وقت دگر
   ____________________________________________________
  * اين دوبيتی ماجرای زيبايی دارد كه می‌توانيد  اینجا  بخوانيد.
  **  از كتاب «رند عالم‌سوز،شرح شيدايی كربلايی احمد ميرزا حسينعلی تهرانی». خدا زيارت كربلا نصيبت كسی كند كه اين كتاب را به من معرفی كرد.

23:34 * لینک
 
 
جمعه چهارم دی 1388

بسم‌الله‌النّور

اللهّم العَن اوّل ظالِم ظلَمَ حقّ محمّد و آل محمّد و آخِرَ تابع لهُ عَلی ذلک

و علي علی بن الحسين...

   ثُمَّ نَظَرَ اليهِ نَظرَةَ آيس مِنهُ و اَرخي عَينيهِ و بَكي. آنگاه نوميدانه نگاهی به او انداخت و اشك از ديدگانش فرو ريخت.
   ثُمَّ
قال: اللهُّم اشْهَد فَقَد بَرزَ اِلَيهم غلامٌ اَشبَهُ النّاس خَلقاً و خُلقاً و منطقاً برَسولِك(ص)... سپس فرمود: پروردگارا! تو شاهد باش جوانی را (برای جنگ) به سوی آنان می‌فرستم كه از نظر جمال ظاهر و خلق و خو و نحوۀ گفتار، شبيه‌ترين مردم به پيامبر توست...

  شبيه به رسول خدا باشی و نامت علی... می‌شود همۀ خوبيها را يكجا جمع كرد كه تو بشوی... اصلاً خواسته تو اينچنين باشی كه پدر دلبسته‌ات شود... و بعد يكجا تقديم‌ت كند... يعنی كه تمام دار و ندارم از آن اوست... می‌گويم يكجا... يعنی پاره پاره... مثل يك دشت شقايق تشنه... كه هر گلبرگی را باد به يك سو می‌برد... تا جان باغبان را شقّه شقّه كند...

  رو سوی ميدان می‌رود جنگاورم
  نخل بلند باغ حيدر، اكبــــــرم

  تا بينمت من بيشتر، جان پدر!
  آهسته‌تر، ای شبۀ پيغمبرم...*

  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
  *کاش خود حضرت عنایت کنند تمام شود. گرچه شاید اشعار ناتمام را نباید خواند، اما برای من که ریزه خوار سفره این بزرگواران هستم حتی یک کلمه هم که بگویند، ادب حکم میکند که به حکم "فامّا بنعمت ربّک فحدّث" بازگویش کنم.

23:34 * لینک
 
 
پنجشنبه سوم دی 1388

بسم‌الله‌النّور

اللهّم العَن اوّل ظالِم ظلَمَ حقّ محمّد و آل محمّد و آخِرَ تابع لهُ عَلی ذلک

العطش...

شريعه ايي از فرات كه گويا همان نهرعلقمه است/فروردين 88

  تا رسيدم به فرات، بنشستم لب آب
  يادم آمد ز لب تشنۀ طفل رباب...

  رباب خاتون... آتش به جانم می‌زند اين بانو...
  می‌شود طفل شيرين‌ت را، پارۀ تنت را به پدرش سپرده باشی و اين گلوی پاره را باز آورده باشد؟... خدا! مگر اين قوم لشگر ابليس‌اند؟... خدااا! چه كند اين مادر؟...
  چگونه نگاه كرده به دشت خون بانو؟... وقتی پيكر چاك چاك مولايش، سرورش، آقايش، همسرش... بی كفن... زير برق آفتاب... چگونه نگاه كرده به لبهای آن سر بالای نيزه؟... لبهایی كه روزگاری عاشقانه سروده: خانۀ بی سكينه و رباب را نمی‌خواهم... خدااا! چه كند اين زن؟...

***

  صلاة ظهر بود... اوايل تيرماه، در صحن بالای سر حرم حضرت عباس(ع). منتظر اذان بودم. سايبان‌های كتانی را در حياط كشيده بودند. اما آفتاب از ميان‌شان تا مغز استخوان را داغ می‌كرد. لب‌هايم از تشنگی چنان خشك شده بود كه به هم نمی‌چسبيد. كمتر از دو ساعت پيش آب خورده بودم، اما گلويم خشك بود. به سراغ هر ظرف آبی كه رفتم خالی بود. اذان می‌گفتند، و اگر بيرون می‌رفتم ديگر به نماز جماعت نمی‌رسيدم.
  طاقتم داشت تمام می‌شد. اشك چشمم سرازير شد: چقدر طاقت تشنگي‌ت كم است... می‌بينی؟... چرخيدم به سمت چپ، سرم را بالا گرفتم و رو به گنبد گفتم: «جانم به قربان سقّايی كه در حرمش آب ندارد». هنوز نماز شروع نشده بود كه خادمان حرم با ظرفهای پر از يخ رسيدند و آبخوری‌ها را پر كردند. ليوان آب را كه به لب بردم... سرم را كه بلند كردم، چشمم كه به گنبد افتاد... خيلی خجالت كشيدم از سقّا...

  در كربلا، خصوصاً در بين‌الحرمين هميشه آب خوردن با شرم و خجالت است، می‌دانی؟!...


23:58 * لینک
 
 
چهارشنبه دوم دی 1388

بسم‌الله‌النّور

اللهّم العَن اوّل ظالِم ظلَمَ حقّ محمّد و آل محمّد و آخِرَ تابع لهُ عَلی ذلک

یا كريم اهل البیت

  بس آتشی ز اخگـــــر الماس ریزه‌ها
  افروختند و در حسن مجتبی زدند...

   و خَرَجَ غلامٌ كانَّ وجهَه شِقّةُ القمر... و جوانی از خيمه خارج شد كه صورتش گويا پاره ايی از ماه بود...

  روضۀ حضرت قاسم به جگرم می‌زند... نمی‌دانم، انگار به مدينه می‌روم... در آن زمان كه قاسم التماس می‌كند و می‌خواهد برود... عمو اجازه نمی‌دهد... قاسم دست می‌برد و مكتوب پدر را نشان می‌دهد...

  امام مجتبی در هنگامۀ درد و خون جگر، اشك در چشمش می‌چرخد و می‌گويد: لايَوم كيومُك يا اباعبدالله...

  تن قاسم آماج تيرهاست... تابوتی در مدينه تيرباران شده است... بی‌زره، بی كلاه‌خود، پيكر نازكش بر زمين می‌‌افتد... جسد فرزندی را از مزار جدّش ‌رانده اند... قاسم صدا می‌زند: يا عمو جان!...

   واَنجَلتِ الغَبرةُ، فَرأيت الحسين(ع) قائماً علي رأس الغلام و هو يَفحص برجلِهِ... وقتی گرد و غبار فرو نشست، ديدم امام حسين(ع) بر بالين آن جوان نشسته است در حاليكه او (از شدت درد) پاهايش را بر زمين می‌سايد (در حال جان دادن است)..

  امام در خیمه میان جنازه قاسم و علی اکبر نشسته است.. 

  امام مجتبی در هنگامۀ درد و خون جگر، اشك در چشمش می‌چرخد و می‌گويد: لايَوم كيومُك يا اباعبدالله...

  آخرين يادگار برادر دست عمّه را رها كرده، سراسيمه به ميانۀ ميدان دويده است...
   و قال: والله لااُفارقُ عمّي... و گفت: به خدا قسم از عمويم جدا نمی‌شوم...
 
عبدالله با دست بريده، گلوی بريده... بر سينۀ عمو جان می‌دهد...

  امام مجتبی در هنگامۀ درد و خون جگر، اشك در چشمش می‌چرخد و می‌گويد: لايَوم كيومُك يا اباعبدالله...

  امام مجتبی گلهايش را تقديم كرده است... اينطور زيبا پرپر شدن‌شان را به نظاره نشسته است... جهان از درك اينهمه كريمی شما عاجز است آقا!... چقدر كريم‌ا‌يد آقا!...

  روضۀ حضرت قاسم به جگرم می‌زند...

 

23:42 * لینک
 
 
سه شنبه یکم دی 1388
 

بسم‌الله‌النّور

اللهّم العَن اوّل ظالِم ظلَمَ حقّ محمّد و آل محمّد و آخِرَ تابع لهُ عَلی ذلک

سفیر

السلام علیک یا سفیرالحسین

  صبح چهارم ذیحجّه، کوفه
  سرم را بر نرده‌ها گذاشته‌ام و نگاهم بر خرابه‌های دارالحکومه است... چه غریب است این مرد!... به جرم برادری حسین فاطمه... مگر همینگونه خطابش نکرده است: من برادرم را به سوی شما میفرستم...

  در گوشم کسی می‌خواند:
  کوفه نیا حسین جان! کوفه وفا ندارد...

  چه کشیده‌ایی مرد!... شبهای تاریک و کوچه‌های تنگ کوفه را چگونه تاب آوردی؟... مردی در این شهر نبود؟ که تمامیت مردانگی در وجود زنی یاری‌ت کند...

  مداّح کاروان است که اینبار می‌خواند:
  کوفه نیا حسین جان! کوفه وفا ندارد
  کوفی بی مروّت شرم و حیا ندارد

  سرم را بر ضریح می‌گذارم و اینبار غمی آنچنان سنگین بر دلم می‌نشیند که با صدای بلند گریه می‌کنم... غم غربت... غم تنهایی... غم بی یاوری... یاد تن زخمی‌ت، دهان غرق خون‌ت، چشم غرق اشک‌ت... کوفه نیا حسین جان!... کوفه نیا!...

کوفه نیا!...

  صبح هشتم ذیحجّه، کربلا
  روز ترویه... حسین مکّه را به سمت عراق ترک می‌کند...

  به خود که می‌آیم گم شده در میان شور عزای زن‌های عرب، در صحن حرم ارباب بر سر و سینه می‌زنم: ... وا مسلماه... واویلتا...

  انگار تمام این روزها عجیب با او بوده‌ام... با سفیر ... رو به ضریح اباعبدالله... هرگز در تمام این سالها اینطور برای مظلومیت و غریبی پسر عقیل زاری نکرده‌ام...

  تو چه بزرگی مرد!... که بزرگی‌ت در عظمت عرفه گم شده است... دخترکی در آغوش حسین است هنوز... و چشمهایی ملتمس، از سر آویخته بر بالای دارالحکومه خیره به راه... کوفه نیا حسین جان!...

***

  دعای قافله

 ... و اَن یرزُقنی طَلَبَ ثارکَ مَعَ امام منصور مِن اهل بیت محمّد صلیّ الله علیه و آله

16:5 * لینک
 
 
دوشنبه سی ام آذر 1388

بسم‌الله‌النّور

اللهّم العَن اوّل ظالِم ظلَمَ حقّ محمّد و آل محمّد و آخِرَ تابع لهُ عَلی ذلک

توبه

مزار حر بن يزيد رياحي/ كربلا/ فروردين 88

 و يَدُهُ علي رأسه و هو يَقول:« اللهّم اِنّي تُبتُ الَيكَ فَتُبْ عَليَّ...»

  كاش من هم از لبان شما می‌شنيدم كه: سرت را بالا بگير! توبه‌ات را خدا می‌پذيرد.
  كاش...

  خوشا به حال تو مرد!... خوشا به سعادتت!...

***

  نه! خواهش میکنم سوال نکن! که بگویم تنها هستم، تنهای تنها مثل همیشه این شبها و روزها... همه رفته اند که یلدا داشته باشند... و من این گوشه نشسته ام...
  نه سيب نه انار... نه! هم سيب هم انار... دلم بين الحرمين ميخواهد...
  دلم امشب...

***

  نمی‌دانم چرا برخی از مداحان و منبری‌های محترم اصرار دارند كه بگويند فرزندان حضرت زينب(س) نوجوان بوده‌اند. در حاليكه همه می‌دانند بی‌بی در آن هنگام عاقله بانویی با بيشتر از پنجاه سال سن بودند و منطقاً بايد پسران ايشان جوانان برومندی بوده باشند!

 

22:38 * لینک
 
 
یکشنبه بیست و نهم آذر 1388

بسم‌الله‌النّور

اللهّم العَن اوّل ظالِم ظلَمَ حقّ محمّد و آل محمّد و آخِرَ تابع لهُ عَلی ذلک

ماه نيلگون

عزيز نازنين من!...

  تقدیم به خاک پای دردانه اباعبدالله:

گريه می‌كنم مگر اجابت اين دعا شود
حاجتم در اين خرابه‌ها مگر روا شود

می‌شود خدا لبان تشنۀ برادرم
باز ترجمان قصّۀ فرشته‌ها شود؟

بوسه بر گلوی او زنم دهان كوچكش
باز هم به خنده‌های دلبرانه وا شود

چهرۀ علی اكبری كه مثل آفتاب بود
باز هم چراغ و روشنای قلب ما شود؟

می‌شود كه قاسم و بقيه‌ از ميان دشت
پا شوند و جمع ما دوباره باصفا شود؟

ای خدا ببين كه عمه‌ام نشسته گوشه‌ايی
می‌شود كه از تمام غصّه‌ها رها شود؟

ای خدا عموی من كجاست؟ تشنه‌ايم ما
شاه علقمه نمی‌شود دوباره پا شود؟

می‌شود كه گفتن عزيز نازنين من!
باز هم شنيده از سری ز تن جدا شود؟

ای خدا چه كرده‌ام كه تازيانه خورده‌ام
تا كه قامتم هنوز نارسيده تا شود؟

ای خدا بگو به مادرم كه سيلی‌ام زدند
ماه نيلگون شدم كه يادی ‌از شما شود

3 محرّم‌الحرام 1431--  29/9/88

 

22:55 * لینک
 
 
شنبه بیست و هشتم آذر 1388

بسم‌الله‌النّور

اللهّم العَن اوّل ظالِم ظلَمَ حقّ محمّد و آل محمّد و آخِرَ تابع لهُ عَلی ذلک

بهشت

  اينجا كربلاست... هذا مصارع العشّاق، اين را اميرالمؤمنين می‌گويد، سالها قبل. اين زمين را می‌شناسد علی، همانطور كه آدم و نوح و ابراهيم و موسی می‌شناختند. اين زمين را تمام آسمانی‌ها می‌شناسند.
  اولين بار كه به زمين كربلا رسيدم، و بعدها تمام روزهايی كه در كربلا بودم... گاه به زمين خيره می‌شدم و زمزمه می‌كردم: هذا مصارع العشّاق... اينجاست زمينی كه عاشقان در آن به خاك می‌افتند. بعد فكر می‌كردم اينجا كدامشان بر زمين افتاد؟... وقتی مابين خيمه‌گاه و تلّ زينبيه و بين‌الحرمين راه می‌رفتم... و بی‌‌هوا به زبانم می‌آمد:
  ای زمين كربلا من شش برادر داشتم
  قاسم و عبدلله و عباس و اكبر داشتم...

  اينجا هنوز طفلان حرم به بازی در پی هم میدوند لابد، هنوز اصغر شيرين زبانی می‌كند، خيمه‌ها برپا شده، هنوز علی اكبر هست، عباس هست، قاسم هست و... هنوز حسين سالار زينب هست. هنوز...

***

  روايت معصوم(ع) است كه هنگام ورود زائران به كربلا، فرشتگان بر آنها فرود میآيند و دل‌هايشان را از آنها می‌گيرند. چرا كه فضای كربلا را تحمّل و طاقت نخواهند آورد و قالب تهی می‌كنند. و باز فرمود اگر شما را تاب و تحمّل ديدن و شنيدن نوحه و گريۀ ملائك بر گرد قبر اباعبدالله بود تا زنده‌ايد خوردن و نوشيدن را ترك می‌كرديد و قرار از كف می‌داديد.*

  ___________________________________________
  * احاديث نقل به مضمون است. گمانم از فرمايشات امام صادق(ع) باشد.

 

22:50 * لینک
 
 
جمعه بیست و هفتم آذر 1388

بسم‌الله‌النّور

اللهّم العَن اوّل ظالِم ظلَمَ حقّ محمّد و آل محمّد و آخِرَ تابع لهُ عَلی ذلک

يا اهلَ العالَم...

جان فداي نام زيبايت / بين الحرمين/ سحرگاه عيد قربان/ آذر 88

  سلام آقا جان!

  محرّم شده باز، نه از اين روز كه از چندين روز پيش پرچمهای سياه‌مان را بيرون آورديم و بر در و ديوار زديم، لباسهای مشكی را از امروز به تن كرديم، هيئت‌هايمان اغلب از ديشب مراسم‌شان را شروع كرده‌اند و...
  می‌بينيد؟ همۀ اين كارها را كرده‌ايم اما... دلمان كوفه است آقا! برای گندم رى بال بال می‌زنيم... كوچه‌ها و خيابان‌هايمان سياه‌پوش می‌‌شود ولی جان‌‌هايمان عزادار نيست، لباس‌های مشكی به تن‌مان می‌كنيم ولی چشم‌هايمان، گوش‌هايمان، دست‌ها و پاهايمان حرمت نگه نمی‌دارند. از شما حرف می‌زنيم، كه به شما تسليت گفته باشيم اما...
  فكر می‌كنيم، نه! فكر نمی‌كنيم... دل‌هايمان كوفه است آقا!... فكر نمی‌‌كنيم... به آن جمعه...  به آن روز كه فريادتان در گوش جهان بپيچد كه

يا اهلَ العالَم

اِنّ جدّي الحسين قتَلوهُ عَطشانا
عَطشانا
عَطشانا
.
.
.

  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
* هيئت وبلاگي "سبو" طبق اين جدول مينويسند.

 

22:42 * لینک
 
 
سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388

بسم الله النّور

 ... تا کوفه... تا نهروان...

  جز اين نيست، كه آغاز پيدايش فتنه‏ها پيروى از هواهاى نفسانى است و نيز بدعتهايى كه گذاشته مى‏شود، بدعتهايى بر خلاف كتاب خدا. آنگاه كسانى، كسان ديگر را در امورى، كه مخالف دين خداست، يارى مى‏كنند. اگر باطل با حق نمى‏آميخت بر جويندگان حق پنهان نمى‏ماند و اگر حق به باطل پوشيده نمى‏گشت، زبان معاندان از طعن بريده مى‏شد. ولى همواره پاره‏اى از حق و پاره‏اى از باطل درهم مى‏آميزند. در چنين حالى، شيطان بر دوستان خود مستولى مى‏شود. تنها كسانى رهايى مى‏يابند كه الطاف الهى شامل حالشان شده باشد. نهج البلاغه خطبه ۵۰

  به مردمى گرفتار آمده‏ام، كه چون فرمان مى‏دهم اطاعت نمى‏كنند و چون فرا مى‏خوانم پاسخ نمى‏گويند . اى بى‏ريشه‏ها! چرا در يارى پروردگارتان درنگ مى‏كنيد؟ آيا دينى نيست كه شما را با يكديگر متحد سازد؟ آيا غيرت و حميّتى نيست كه شما را به خشم آورد؟ در ميان شما ايستاده، بانگ برداشته، يارى مى‏طلبم، ندايتان مى‏دهم، مگر به فرياد رسيد. دريغا، كه هيچ سخنى از من نمى‏شنويد و هيچ فرمانى را به كار نمى‏بنديد. سرانجام، پايان ناگوار كارها پديدار خواهد شد. نپندارم كه به پايمردى شما از كس انتقامى توان گرفت يا به مقصودى توان رسيد . نهج البلاغه خطبه ۳۹

دریغا ای دریغا ای دریغا! خدایی سایه ایی رفت از سر ما...

  کجایی مرد!؟ بزرگ مرد!... دلمان تنگ شده... می‌شنوی؟... دلمان برای تمامیت مهربانی تو تنگ شده آقا!... می‌بینی؟... می‌خواستیم از نجف بگوییم... رسیدیم به کوفه... خواستیم بگوییم ما اهل کوفه نیستیم... خواستیم بگوییم از نجف تا کوفه چقدر راه است؟... تا نهروان چقدر؟... خواستیم بگوییم... خواستیم خیلی چیزها بگوییم... اما نشد... نشد!...

منزل امام در نجف اشرف/ فروردين 88

منزل امام در نجف اشرف/ فروردين 88

منزل اما در نجف اشرف/ فروردين 88

 

14:23 * لینک
 
 
یکشنبه پانزدهم آذر 1388

بسم الله النّور

یا اَمین الله فی ارضهِ

نجف اشرف/ یکشنبه1/9/88/ باب الرضا

ای که گفتی فمَن یَمُت یَرَنی
جان فدای کلام دلجویت
کاش روزی هزار مرتبه من
مُردمی تا بدیدمی رویت

***

  میدانی در صحن حرم امیرالمؤمنین(ع) نوای اَشهد انّ علیً ولی الله شنیدن چه لذّتی دارد؟... انگار تمام تنت گر میگیرد و طعم شیرینی در دهانت میریزد وقتی با مؤذن زمزمه میکنی اَشهد اَنّ علیً حجّت الله ...

  دلم برای همه چیز تنگ شده مولا جان!...
  برای تمام آن "به بالای دست علی دست نیست، تو که زیر دستی بگو یا علی" گفتن ها
  برای تمام آن زمزمه ها، درد دلها، برای آن لحظه ایی که آمدم جلوی در صحن زانو زدم، روبروی ایوان طلا، سر بر سجده گذاشتم، دست بلند کردم تا ببینید... ببینید که از در خانۀ مولایم گدایی کردن را بلدم...
  .
  .
  .
  برای آن شب آخر که چراغهای حرم را خاموش کردند و نوای حیدر حیدر زیر گنبد طلایتان پیچید و دلم را به ضریحتان قفل کرد تا...
  برای همه چیز مولای من!... برای همه چیز دلم تنگ شده.
  حالا دلم را خوش کرده ام به اینکه هنوز هر زمان و هرکجا که پلک بر هم میگذارم، دستم را میگیرید و دوباره به صحن و سرایتان طوافم میدهید، به کربلا...

بنَفسي انتَ و روحي یا مولاي یا امیرالمؤمنین

 

10:21 * لینک
 
 
سه شنبه دهم آذر 1388

بسم الله النّور

قربان ی

السّلام علیک یا سیّدالشهداء/ سحرگاه عید قربان۷/۹/۸۸

یا اباعبدالله

رفت حاجی به طواف حرم و باز آمد
ما به قربان تو رفتیم و همانجا ماندیم!

السّلام علیک یا ساقی عطاشی کربلا السّلام علیک یا قمرالعشیره/ سحرگاه عید قربان۷/۹/۸۸

ای صبا! از ما به اسماعیل قربانی بگو
زنده برگشتن ز کوی دوست شرط عشق نیست

  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  *اشعار نمیدانم از کیست.

 

22:14 * لینک
 
 
پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388

بسم الله النّور

والضّحی

و امّا السّائلَ فَلا تَنهَر...

  صفا و مروۀ من!
  میقاتم، عرفاتم!...
  دستی تکان بده ای مشعر و منای من!...
  عهدی نبسته هنوز
  در دلم از شوق میتپد.

***

  خواب دیده بودم که تو...

  " نه!
  پرس و جو مکن
  حالم خوب است
  همین دمدمای صبح
  ستاره ایی به دیدن دریا آمده بود
  میگفت ملائکی مغموم ماه را به خواب دیده اند
  که سراغ از مسافری گم شده میگرفت
  .
  .
  .
  آسوده باش حالم خوب است
  فقط در حیرتم
  که از چه هوای رفتن به جایی دور
  هی دل بی قرارم را پی آن پرنده میخواند..."                                    سیّد علی صالحی

***

  ماوَدَعَک ربّک وَ ما قَلی* وَلَلآخرةُ خیرُ لَک مِن الاولی*...

 

10:41 * لینک
 

 RSS