بسماللهالنّور
من مستحقّام اى شه خوبان!

ای زده مطرب غمت در دل ما ترانهایی
در سر و در دماغ جان جسته ز تو فسانهایی
چونک خیال خوشدمت از سوی غیب دردمد
ز آتش عشق برجهد تا به فلک زبانهایی
زهرۀ عشق چون بزد پنجه خود در آب و گل
قامت ما چو چنگ شد سینه ما چغانهایی
آهوی لنگ چوُن جهد از کف شیر شرزهایی
چوُن برهد ز باز جان قالب چون سمانهایی؟
ای گل و ای بهار جان وی می و ای خمار جان
شاه و یگانه او بود کز تو خورد یگانهایی...
لطف و عطا و رحمتت طبل وصال میزند
گر نکند وصال تو بار دگر بهانهایی
روزۀ مریم مرا خوان مسیحیت نوا
تر کنم از فرات تو امشب خشک نانهایی... *
***
و شبی در حوالی همين گريههاى دلتنگی، بيهوا اين ابيات بر زبانم آمد:
تشنگی بايد به غايت ميرسيد
صبر بايد در نهايت ميرسيد
گريه و ناز و توسل جاى خود
كار بايد تا شكايت ميرسيد!
نسخۀ اصلی دعوتنامه از
محضرشاه ولايت ميرسيد
رخصت ديدار بی لطف و طلب
يا كه بی فيض و عنايت ميرسيد؟
دست من تا خاك جاپاى شما
بی چراغی از هدايت ميرسيد؟
***
فكر كردى در شبی كه هيچكس
تا حوالی صدايت ميرسيد
باز جز خاتون آب و آينه
كی به داد اشكهايت ميرسيد؟
***
با زائران محرم شرط است آنكه باشد
غسل زيارت ما از اشك چشم خونبار**
محرم بودهام آيا؟...
________________________________________
* مولانا ** شيخ بهايی