تبليغاتX
با زائران محرم شرط است آن که باشد ...
 

 



صفحه نخست

پست الکترونیک

بايگاني


*******
مجمع وبلاگ نویسان مسلمان
سالهای تا کنون
یا زهرا
لهوف
آیت الله بهجت
امام موسی صدر
روایت صدر
تجلّی معلّی
قاف
انجمن شاعران ایران
دانشکدۀ علوم حدیث
ری را
جستجو در قرآن
!زبان و ادبیات فارسی- با فال حافظ
خبرگزاری قرآنی ایران ایکنا
مسجد جمکران
راهنمای سایتهای مهدوی


*******
* پنجره ایی که بسته شد *
نور الثقلین
اقليما
انفرادي
...اين مرد مي‌خواهد
باده فروش
بافته‌هاي مشوش يك مست
براي چشمهايش
جايي ميان بي‌خودي و كشف
حاصل اوقات
خيبرشكن
در كوي عشق
سوبان
شب نوشته‌ها
شمرشناسي
قربانگاه
قمار عشق
ماه ناتمام
مرا آفريد آنكه دوستم داشت
مينا مرغ دريايي
واحه
واله
و غيره...
راهي به سوي مهتاب
مولايم
ابتلا
كتيبه
پرواز بی انتها
ماه عاشق
شارح
روح تکانی
مژگان بانو
یک جرعه غزل
نقش
فطرس
نام پنهانی سازم، سهراب
شهر من یزد


 
جمعه دوازدهم تیر 1388

بسم‌الله‌النّور

یا جواد الائمه(ع)

سال پیش بود. صبح روز تولد امام جواد(ع). همینطور که سرم رو به صندلی ماشین تکیه داده بودم و چشمامو بسته بودم به آقا امام رضا(ع) گفتم: "آقا جون! عیدی به ما نمی­دید؟ روز تولد میوه دل و روشنی چشم شماست."... عنایتی کردند و  این بیت­ها رو نوشتم:

  خنده زده ماه بر روی خوش سبزه­ات
  بوسه زده آفتاب بر رخ تابان تو

  در تو شده منجلی جود و سخای علی
  چشم فلک دوخته بر در ایوان تو

  خاک شده دستبوس بر در شمس­الشموس
  تا که شود زائر گوشۀ چشمان تو...                   

   صحن آزادی/ 15 خرداد 88

  زیر لب زمزمه می­کنم:
  باب الجواد راه ورودی به قلب توست
  حاجت رواست هرکه از این راه می­رود...

چقدر دلم هوای صحن و سرای آقا رو داشت. چقدر دلم می­خواست باز این شب جمعه هم مشهد باشم؛ اما به دلیلی نرفتم، نشد که برم. حالا دلم می­خواد یه نفر دست دلم رو بگیره و ببره ایوون طلای امام رضا(ع)... نایب­الزّیاره­ام بشه... واسم از آقا عیدی بگیره. دلم می­خواد یه نفر...

***

  پی­نوشت:
  من: کجایی الان؟
  همون یه نفر: وسط صحن جامع رضوی نشسته­ام.
  من: وای خوش به حالت!
  همون یه نفر: الان گنبد مسجد گوهرشاد درست روبرومه...
  من: ...
  همون یه نفر: اینجا داره بارون میاد...
  من:...
  همون یه نفر: جلوی باب الجواد وایستادم
  .
  .
  .

 

19:0 * لینک
 
 
چهارشنبه دهم تیر 1388

بسم‌الله‌النّور

نمی­شود که...!

به مهربانی مهتاب...


  نمی‌شود که تو باشی، به مهربانی مهتاب
  در آن زمان که روح دردمند ولگردم
  بستری می‌جوید
  بالینی می‌خواهد
  تا شاید دمی بیاساید

  نمی‌شود که تو باشی به مهربانی مهتاب
  و این روح دردمند ولگرد
  باز هم کوله را زمین نگذارد
  و سر را بر زانوی مهربانی تو

  نمی‌شود که تو باشی و شعر هم باشد
  نمی‌شود که تو باشی، ترانه هم باشد
  نمی‌شود که شب هنگام
  عطر نگاه تو باشد
  «محبوبه‌های شب» هم باشند

  نمی‌شود که تو باشی، من عاشق تو نباشم
  نمی‌شود که تو باشی
  درست همین‌طور که هستی
  و من، هزار بار خوبتر از این باشم
  و باز، هزار بار، عاشق تو نباشم

  نمی‌شود، می‌دانم
  نمی‌شود که بهار از تو سبزتر باشد...                نادر ابراهیمی

 

  منتظر مانده که دوباره صدایش کنی: خاتون خوب من!

  اینجا میان این لحظه­ها... در معراج سجاده و قنوت... در عطر خلسه­آور مُشک، چرخ می­خوری... دلم تنگ می­شود؟... می­شود. کسی تارهای روح مرا می­نوازد... می­شنوی؟ آوایش می­رسد تا آن دور دست­ها... که تو هستی. به آسمان می­روی... در جستجوی تو پروانه می­شوم.

  اینجا کسی منتظر مانده که صدایش کنی: چشمۀ بهشتی من!

***

  با این غزل­های ناتمام چی کار کنم؟!...

  ________________________________________________

  عکس از "کوروش ادیم" است.

 

23:25 * لینک
 
 
پنجشنبه چهارم تیر 1388

بسم‌الله‌النّور

دریغ!

 می فرمود:ای دریغ و حسرت همیشگی!

  "هر دقيقه­اى كه می­گذرد جايگزين و عوض ندارد، از دست رفته و گذشته است و ديگر برنمی­گردد. اى كاش اگر خانه و درِ خانه را نمی­دانيم، كوچه را می­دانستيم.

  حاج محمّد على فشندى ـ رحمة اللّه ـ هنگام تشرّف به محضر حضرت صاحب(عج) عرض می­كند: مردم دعاى توسل می­خوانند و در انتظار شما هستند و شما را می­خواهند، و دوستان شما ناراحتند. حضرت می­فرمايد: دوستان ما ناراحت نيستند!

  اى كاش می­نشستيم و دربارۀ اين كه حضرت غائب ـ عليه السّلام ـ چه وقت ظهور می­كند، با هم گفت و گو می­كرديم، تا حدّاقل از منتظرين فرج باشيم. اشخاصى را می­خواهند كه تنها براى آن حضرت باشند. كسانى منتظر فرج هستند كه براى خدا و در راه خدا منتظر آن حضرت باشند، نه براى برآوردن حاجات شخصى خود. چرا ما حدّاقل مانند نصارى كه در مواقع تحيّر با انجيل ارتباط دارند، با آن حضرت ارتباط برقرار نمی­كنيم؟!"

***

 

  همیشه همینطور است آقا! دقیقه­هایی که رفته و دیگر برنمی­گردد... حسرت خواندن دو رکعت نماز پشت سر شما به دل غافلم ماند. با آنکه می­دانستم فرصت کم است و شاید همین روزها...

  همیشه همینطور است!

 

9:52 * لینک
 
 
چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388

بسم‌الله‌النّور

خاک

یک ساله شده ام مولا جان!

  یک ساله شده­ام!
  در بهشت جاودان او، پای سریر سلطنت الهی­ش به دنیا آمدم. خاک بودم، ذره­ایی از مهر او را با وجودم آمیختند، بلند شدم... سر به فلک کشیدم.
  روبروی آستان عرش حشمت او ایستادم، صدایم را تمام آسمان­ها شنیدند:

  آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
  آیا شود که گوشۀ چشمی به ما کنند؟...

  ملائک از حرکت باز ایستادند، سکوت کردند، تمام وجودم بود اذا زلزلت الارض...، خاک بودم، نسیمی آمد، آتش را فرو نشاند، خاک را با خود برد... صاحب خاک، مالک خاک، پدر خاک... ابوتراب!

***

  در هروله میان قم و توس گم شده­ام...

  می­گوید: سکوتت این روزها معنادار است!... می­گویم: سکوت می­کنم و درد در دلم جاری­است*... درد...

  _________________________________________
  * سکوت می­کنم و عشق در دلم جاری­ است/ که این شگفت­ترین نوع خویشتن­داری است!/ سهیل محمودی
  ** عکس از خبرگزاری مهر است.

22:1 * لینک
 
 
چهارشنبه ششم خرداد 1388

بسم‌الله‌النّور

ای وای مادر...م

  و خداوند فرمود:
   ای محمد! اگر تو نبودی زمین و آسمان را نمی­آفریدم، اگر علی نبود تو را نمی­آفریدم، و اگر فاطمه نبود علی را نمی­آفریدم.

  جهان هستی وامدار وجود این زن است.

 

مشهد/ حرم مطّهر ثامن الحجج(ع)/ رواق امام خمینی(ره) / 31 اردیبهشت88

  روبروی گنبد طلایتان می­ایستم... پلک می­بندم و دلم را رها می­کنم در آرامش عجیبی که نگاه­تان می­بخشد... شب و روزهای عزای مادرتان است آقا!... مگر نه اینکه هرچه دارم از شما دارم؟... نه که یادم نرفته است... مگر نه اینکه نام مادرتان را زمزمه کردم و خواستم...؟ مگر نه اینکه به دعبل فرمودید: «ما اهل بیت آنچه ببخشیم پس نمی­گیریم»...؟ هرچه دارم از شما دارم...

 

دلتنگم بی بی جان...

  دلم هوایی حرم باصفایتان شده است بانو!... مگر نه اینکه فرموده­اند: آنچه از مزار فاطمه زهرا(س) طلب می­کنید از مزار فاطمه معصومه(س) بخواهید...؟ می­شود سر بر آستان­تان بگذارم و به یاد آن تربت بی­نشانی که دل سوختۀ هزار هزار کبوتر سپید زائرش است بگریم؟... راهم می­دهید باز؟... زبانم بسته است... زبانم بسته است و... اما شما که می­دانید خانوم!... دلم خیلی گرفته... خیلی...

 

23:5 * لینک
 
 
یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388

بسم‌الله‌النّور

مردان خدا پردۀ پندار دریدند

مرحوم حضرت آیت الله بهجت

مرحوم حضرت آیت الله بهجت

  و به راستی هر عالمی که از دنیا می­رود در اسلام ضایعه­ایی پدید می­آ­ید که هیچ چیز جای آن را پر نخواهد کرد.

  و فرموده بود: من ظهور حضرت(عج) را نخواهم دید ولی... . زمانی ما به جوانان مژده ظهور می­دادیم، و حالا به پیران هم می­گوییم منتظر باشند که نزدیک است.

  مرحوم آیت­الله کشمیری به او فرموده بود: "همه رفتند، دیگر کسی باقی نمانده است". و او جواب داده بود: "همه هستند!" . آری هستند.

  تنها به دلم دلداری می­دهم اندکی صبر سحر نزدیک است... نزدیک است...

آجَرَک الله یا بقیّة الله(عج)

 

19:35 * لینک
 
 
شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388

بسم‌الله‌النّور

وَلَسوفَ یُعطیکَ ربّکَ فَترضی...

تو فکر یک سقف ام...

  روزی روزگاری دخترکی کلبه­ایی چوبی داشت و تمام دنیا برایش همان یک کلبه بود. اما یک شب خداوند طوفان را فرستاد تا کلبۀ او را ویران کند. دخترک رفت و کنار چشمه­ نشست و گریه کرد. یک بار در میان گریه­هایش گفت: خدایا! می­شود روزی دوباره کلبه­ایی داشته­باشم؟. خدا به او خندید؛ زیرا در حال ساختن یک قصر برایش بود.

***

  حاشیۀ بی­ربط:
  می­دانم... می­خواهی آرامم کنی، می­گویی ارزش ندارد. ندارد خب! اما قبول کن وقتی کسی بدون اجازه نوشته­های اینجا و آنجا را برداشته حتی بدون اینکه عنوان متن را عوض کند! به اسم خودش به خورد دیگران می­دهد، من بعنوان نویسنده به اندازه ده دقیقه نباید عصبانی شوم؟ وقتی حتی به خاطرات بسیار شخصی زیارت آدم هم رحم نمی­کنند!!! از همه بدتر اینکه ادعای متشرع بودن­شان هم می­شود! و باز هم بدتر اینکه نوشته دوستان دیگر را هم آنجا دیدم! که نمیدانم از اینجا به خانه آنها رفته یا برعکس! حتی یک نوشته از سید مهدی شجاعی هم دیدم!
 این و این  و این و این و این و این  و این حتی ! و این  و این و این هم نمونه­هایش. من که هرکاری کردم نتوانستم به این موجود تذکر کتبی بدهم. اگر کسی توانست به او بگوید دست از این کارها بردارد که آخر و عاقبت ندارد و از سرنوشت دیگران عبرت بگیرد!!!

 

23:9 * لینک
 
 
جمعه هجدهم اردیبهشت 1388

بسم‌الله‌النّور

عزیز زهرا!

کربلا/ مقام صاحب الزمان(عج)/ فروردین 88 

  من مهدی­ام در دست تیغ انتقام­م
  مادر به قبر مخفی­ات بادا سلام­م

  دیروز رو گرداند امت یکسر از تو
  امروز باشد مهدی­ات تنهاتر از تو

  ای قبر پنهان­ت زیارتگاه مهـــــدی
  خورشید قرآن!اختر دین! ماه مهدی!

  من بهترین یار وفادار تو هســــتم
  روز ظهورم هم عزادار تو هستم...                      سازگار

***

  این یک نوشته کاملاً شخصی است/نیست!

  سرم را میان بالش فرو می­برم... اما چه کنم با این اشک­ها که بی­وقفه می­ریزند و هرچه بیشتر می­آیند بیشتر می­سوزانند. انگار کسی باز این بیتها را به گوشم می­خواند:
  کیست­ام من؟ ای که در هر روز و شب
  می­کنی از حق ظهورم را طلب

  کیست­ام من؟ ای به حقّ­م ناشناس
  با تو­ام من! ای همیشه ناسپاس!

  بارها دیدی مرا... نشــــــناختی
  بارها در غصّـــــــه­ام انداختی...

  خدا نیاورد آن روز را که بگویند شیعه به ولایت شما، بر معصیت و  نافرمانی خدا گستاخ شده است.
  چه کنم آقاجان؟! من این زخم­های پیکر نازنین شما را خوب می­شناسم... با دست­های خودم زده­ام! مگر می­شود که ندانم، نشناسم؟...
  حق دارید آقا! به خدا حق دارید بگویید:«امروز من مظلوم­ترین فرد عالم­ام...»

  دلم خوش است! می­گویم خدا لعنت کند قومی را که سینۀ امام معصومش را درید و سرش را برنیزه گردانید، هرشب و روز می­گویم نفرین خدا بر قومی که دست­های امام معصومش را با غل و زنجیر بر گردنش بست و زیر آفتاب، شهر به شهر چرخاند، تا مجالی برای رحمت خدا باقی نگذارد... حتی از تصورش می­لرزم؛ ولی... امام معصوم حاضر و ناظر من، به اسمم که می­رسد سرش را پایین می­اندازد و...
  عزیز زهرا! چه فرقی است میان من و آن قوم؟...

   چه چیز با این­همه جفا که در حقّ­تان می­کنم، اجازه می­دهد که با گستاخی بگویم اللّهمَ ارنی الطلعة الرشیدة...؟ حالا هرچقدر هم اشک پشیمانی بر رویم بریزد جبران یک قطره اشک شما نمی­شود که:
  اللّهم انّ شیعتنا خلقت مِن شعاع انوارنا و بقیة طینتنا و قد فعلوا ذنوباً كثیره اتكالا على حبّنا و ولایتنا فان كانت ذنوبهم بینك و بینهم فاصلح بینهم و قاض بها عن خمسنا و ادخلهم الجنه فزحزحهم عن النار و لاتجمع بینهم و بین اعدائنا فى سخطك.*

  آخر ناسپاسی تا چه حدّ؟... بی­معرفتی و نامردی تا کجا؟... بگذارید بشمارم! کجا و کجا و کجا و... به دادم رسیدید... مضطر شدم و پریشان و صدایتان زدم... اَدرکنی اَغثنی یا مولای... و اجابتم کردید... آبرویم را خریدید و عزّتم دادید... چند بار؟ آقا جان! چندبار به دعای شما خداوند شرّ و بلا را از سرم رفع کرد و من هرگز نفهمیدم؟... چندبار...؟...
  اما من چه؟... من چه کرده­ام برایتان آقا؟... جز اینکه بارها قول دادم و قولم را زیر پا گذاشتم؟... غیر از اینکه عهد بستم و به چشم بر هم زدنی شکستم، چه کرده­ام آقا؟... چه کرده­ام؟ که حالا بخواهم اللهّم اجعَلنی مِن انصارهِ و اعوانِه... کدام والمُحامینَ عنهُ؟... کدام والسّابقین الی ارادتهِ؟...

  حالا شما که مظهر "رئوف" اید و "ودود" و "رحیم" و "رحمان" و "کریم"، شما که "وَالغوثُ و الرّحمةُ الواسعةُ وَعداً غَیرَ مکذوب" اید، باز چشم می­پوشید و اجازه می­دهید باز هم با شما حرف بزنم، باز هم محبّت شما را طلب کنم، باز هم بخواهم که شفاعت کنید، باز هم... و شما باز هم بگویید
  ما تو را اول صدایت کرده­ایم
  ما برای خود جدایت کرده­ایم

  ما تو را خندان و گریان می­کنیم
  ما تو را مشمول احسان می­کنیم

  ما تو را آخر سعادت می­دهیم
  ما به تو جام ولایت می­دهیم

  ما که هر کاری برایت می­کنیم
  در قیامت کی رهایت می­کنیم؟!                                  14/2/87

  * پروردگارا! شیعیان از پرتو نور ما و باقیمانده گل وجود ما آفریده شده­اند و گناهان فراوانى به پشتگرمى دوستى و ولایت ما انجام داده­اند. پس اگر گناهان­شان میان تو و آنها فاصله­اى پدید آورده میان آنها را اصلاح كن و گناهان­شان را از خمس ما جبران فرما. پروردگارا! آنها را از آتش دور كرده، در بهشت جاى ده و همراه دشمنان ما در خشم و عذاب خویش نیفكن.

12:19 * لینک
 
 
شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388

بسم‌الله‌النّور

اردی­بهشت من

  دهم اردیبهشت است... مادر نیست... حالا دیگر مادر شش سال که نیست. نیست که صدای پایش را از پشت پنجره بشنوم و منتظر در زدنش باشم... نیست که وقتی خسته­ به خانه می­رسم، منتظرم باشد... نیست که حرف بزند، بخندد، گریه کند... همین چند شب پیش بود که دیدمش. صورتش را می­بوسیدم و می­گفتم: مامان کی برگشتی؟...

  مادر نیست که درد بکشد، صبوری کند... مادر نیست که غذا در دهانش بگذارم، رختحوابش را مرتب کنم، لباسش را عوض کنم و دلم خوش باشد تنها به یک لبخند... یک لبخند او تنها، دنیای من باشد... مادر نیست که...

  ... و صدای تو که آرامم می­کند، مرا که صبر می­کنم به دردهایم، به نداشتن­هایم... و می­خندم هنوز. تو هستی... چشم­هایت هست، کنارم می­نشینی و آرام حرف می­زنی... آرام آرام صدایم می­زنی... بغض می­کنم و تو این سکوت­های طولانی مرا می­شناسی، همانطور که من چشم­هایت را. حجم این­همه مهربانی است که شب دلتنگی مرا به سحرگاه خلسه­ایی لطیف می­کشد، که سجاده­ام را پر از عطر گل­های محمّدی می­کند لبخندت. ...

  و چه خوب است... چه خوبی، تویی که کنارم ایستاده­ایی، بی توجه به بارانی که بی­وقفه می­بارد... مثل اشک­های من، که زل زده­ام به این سنگ سیاه... مادر هست... تو هستی... و من حالم خوب است...

***

  گفتم: خاتون! تولدّتان مبارک... شما خوب می­دانید که بی مادر...

***

  تو ســـرنوشت منی، از تو من کجا بگریزم؟
  کجا رها شوم از این طلســــــم؟ تا بگریزم
  به خویش هم نتوانم گریخت از تو که عیب است
  ز آشــــناتری اکنون به آشــــــنا بگریزم
  به هرکجا که روم رنگ آسمان من این است
  سیاه مثل دو چشم تو! پس چرا بگریزم؟!*

  می­دونی؟...
  ________________________________________
  *حسین منزوی

 

0:3 * لینک
 
 
چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388

بسم‌الله‌النّور

درنگ نکن!...

  توجّهی به تکــــاپوی این پلنگ نکن
  به تیررس که رسیدم بزن! درنگ نکن

  تمام حیثیت کوه از شکوه من است
  نه! افتخار به فتح دو تکّه سنگ نکن

  مرا به چنگ بیاور... چه زنده... چه مرده
  به قدر ثانیه­ایی فکر نام و ننگ نکن

  غرور دشت پر از ردّ گام­های من است
  مرا اســیر قفس­های چشم تنگ نکن

  درست بین دو ابروم را نشــــانه بگیر
  به قصد کشت بزن! لحظه­ایی درنگ نکن

  همیشــه اوّل و آخر تو می­بری از من
  تمام وقتت را صرف صــــلح و جنگ نکن

  فقط بخواه به پایت نمرده جان بدهم
  برای کشتن من خواهش از تفنگ نکن

                                                               امیر اکبرزاده

 

1:34 * لینک
 
 
جمعه چهارم اردیبهشت 1388

بسم‌الله‌النّور

جانا!...

  دلم دارد می­ترکد... یکنفر امشب برایم روضه بخواند... چه کنم؟... من هم از همان مسیر برگشتم... من هم می­شد که... همین امشب، همین امشب پیغام داده کربلا به همین زودی، دونفر جا هست، می­آیی؟... بغض می­کنم...

  شب از نیمه گذشته است... دست می­کشم روی کاشی­ها و خاکشان را بر چشم­هایم می­کشم... اشک­هایم آبی لاجوردی­شان را می­شوید... دست روی پارچه سبز می­کشم... پیشانی بر آن می­گذارم:
  ... این غبار مزار حسین توست... این غبار مزار امیرالمؤمنین است... نگاه کن! من هنوز زائر حسین­ام... هنوز چهل روز نگذشته... هنوز پیشانی­ام معطر به بوی بهشت است... خدا! دلم دارد می­ترکد... این آینه، این کاشی­ها سرشار لبخند علمدار توست... هنوز دست­هایی که کنار آن ضریح در دست­های تو گذاشته­ام بوی سیب می­دهد... این شب جمعه غلغله­ایی است آنجا... هنوز چادر نمازم پر از بال فرشته­هاست... خدا!... من دلم تنگ شده... می­شنوی؟... دلم...

  پلک می­بندم و طواف می­کنم... از پایین پا شش گوشه را دور می­زنم... و باز به همان جا می­رسم... انصار الحسین را زیارت می­کنم... به حبیب می­رسم...

  یک نفر برایم روضه بخواند... دلم دارد می­ترکد...
  اگر صبح قیامت را شبی هست آن شب است امشب
  طبیب از من ملول و جان ز حسرت بر لب است امشب
  برادر جان یکی سر بر کن از خواب و تماشـــــــا کن
  که زینب بی تو چون در ذکر یارب یارب است امشب...

  مقتل می­خوانم... آرام نمی­شود این دل بی­سامان...
  لباس کهنه بپوشید زیر پیرهنش
  که تا برون نکند خصم بدمنش ز تنش
  لباس کهنه چه حاجت که زیر سّم ستور
  تنی نماند که پوشند جامه یا کفنش
  ...
  بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد
  شور و نشور واهمه را در گمان فتاد  
  شد وحشتی که شور قیامت بباد رفت
  چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد 
  هرچند بر تن شهـــدا چشم کار کرد
  بر زخمهای کاری تیغ و سنان فتاد 
  ناگاه چشـــم دختر زهرا در آن میان
  بر پیکر شـــــریف امام زمان فتاد 
  بی‌اختیار نعرۀ هذا حســـــین زو
  سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد 
  پس با زبان پر گله آن بضعةالبتول
  رو در مدینه کرد که یا ایهاالرّسول
  این کشتۀ فتاده به هامون حسین توست
  وین صید دست و پازده در خون حسین توست

  گریه امان می­برد... اما دل آرام نمی­شود... نمی­شود...

  چیزی به سحر نمانده است... دلم بی­هوا هوایی جمکران می­شود:
  آقا جان! این رسمش است؟... قرارمان این بود؟...

  جانا به حاجتی که تو را هست با خدا
  آخر دمی بپرس گدا را چه حاجت است...

 

11:29 * لینک
 
 
دوشنبه سی و یکم فروردین 1388

بسم‌الله‌النّور

شکست او...

همی دانم که با من مهربان است/ شکست او مرا آرام جان است...

   

  لیلی جان!
  آخر من که کارخانه کاسه و بشقاب­سازی ندارم!!!

***

  حاشیه کاملاً بی­ربط:
  با اینکه کلاً با حاج محمود مشکل دارم و رفتار و کردارش رو خصوصاً در امور اجرایی قبول ندارم، ولی امشب از دیدن سخنرانی­ش در "اجلاس دوربان2" احساس غرور کردم. نمی­دونم چرا ها! همین­جوری لابد!

 

23:2 * لینک
 
 
شنبه بیست و نهم فروردین 1388

بسم‌الله‌النّور

دوای درد مرا...

  حالم خوبه... حالم خوب نیست... نمی­دونم... می­خوام بنویسم... نمی­خوام بنویسم... می­خوابم... خوابم نمی­بره... خواب می­بینم باز... بغض می­کنم... گریه می­کنم... می­خندم... نمی­دونم چمه این روزها...

  آقای رییس حرف می­زنه و حرف می­زنه، من سرمو انداختم پایین و با گوشه چادرم بازی می­کنم، جواب نمی­دم... می­دونم این کلافه­اش می­کنه، ولی دست خودم نیست. نسرین می­گه از وقتی برگشتی خیلی کم­حرف شدی... تحمّل سکوت­های طولانی من سخته لابد... کاش آقای رضایی چایی بیاره، بلکه رییس کوتاه بیاد. دلم می­خواد بگم: "تو رو خدا ولم کن جناب سرهنگ!... بذار برم...باشه همون که شما می­گی...". میگه: "یادت باشه که دیگه تا آخر سال از مرخصی خبری نیست. هوس نکنی دوباره بری کربلا!". بی­اختیار لبخند می­زنم. بهش برمی­خوره... مجبور می­شم توضیح بدم: امیدوارم جدّتون این حرف شما رو نشنیده بگیرند!... کسی کربلا نمی­ره... کربلا دعوته..." می­گه:" اگه نذارم بری؟ لابد چوبشو می­خورم؟!..." می­گم:" شما این کار رو نمی­کنید! یعنی خدا نکنه همچین کاری کنید...". حوصله توضیح ندارم. توی دلم می­خندم... بذار خوش باشه!

  حالم خوب نیست... خواب می­بینم... دلم می­خواد زودتر آخر اردیبهشت بشه...

  دوای درد مرا هیچکس نمی­داند
  فقط بگو به طبیبان دعا کنند مرا ! *

  حاشیه:
  دلم می­خواد بدونم این کسی که از "عراق" اینجا رو می­خونه، کیه؟ می­شه خودتون رو معرفی کنید؟!
  _______________________________________
  * مهرانه جندقی

 

0:2 * لینک
 
 
دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388

بسم‌الله‌النّور

مهمان قطعۀ 29!

آخرین تصویر دستی که "روایت فتح عشق" را نوشت...

  "اگر مقصد پرواز است، قفس ویران بهتر. پرستویی که مقصد را در کوچ می­یابد، از ویرانی لانه­اش نمی­هراسد."

  نه آسیّد مرتضی!
  نه اینکه فراموش کرده­باشم، نمی­شود و چه خوب که نمی­توانم 20 فروردین را فراموش کنم، لااقل تا امسال که نشده. این عکس روی دیوار و خیلی چیزهای دیگر نمی­گذارد. امسال باید قابش کنم، اگر نمی­شود آن عکس کوچک قاب­گرفته را روی میز گذاشت... که مثلاً یادم نرود. تقریباً هر صبح نگاهم به نگاهت می­افتد... اصلاً برای همین خواسته­ام اینجا باشی، روی دیوار؛ که زود به زود یادم بیفتد، زود به زود صدایت را بشنوم، زود به زود به یادم بیاید که تو "هرچه می­سازی روضه­خوانی اباعبدالله است" و "باید از خود بیرون رفت تا خدا بیاید" و...

  آقا سیّد!
  هیچکس نداند خدا می­داند، خودتان هم می­دانید که برای من و امثال من چه کرده­اید؟... چیزهایی هست که من می­دانم و می­دانم که شما می­دانید... شما که اینقدر زنده­اید که من اینقدر مرده­ام.
  هیچ­کس نبوده، هنوز هم هیچ­کس نیست مرا به قطعۀ 29 بیاورد، اما شما که می­دانید دخترک نوجوان آن سال­ها، هنوز هم مثل همان وقت­ها، گاه در تنهایی شب­هایش عکس­هایی هست، نوشته­هایی و صداهایی که نگذارد یادش برود "پندار ما این است که ما مانده­ایم و شهدا رفته­اند، حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده­است و شهدا مانده­اند."

  ما را به کجا کشاندی آقا مرتضی! چرا هرکار هم می­کنیم باز نمی­شود که فراموشت کنیم؟... چرا نمی­شود که نباشی؟... تو که تنهایی و غربت را خوب از اجدادت به ارث بردی...
  راستی! کدام­مان زائر کربلا شدیم آقا سیّد؟!

  حاشیه
  خبرگزاری فارس مجموعه نسبتاً خوبی جمع­آوری کرده است. این به گریه­ام انداخت.

 

19:50 * لینک
 
 
جمعه بیست و یکم فروردین 1388

بسم‌الله‌النّور

اللّهمَّ لِبابکَ وقَفتُ و بفَنائِکَ نَزَلتُ

نجف/ حرم حضرت امیر(ع) / باب الامام الرضا(ع) که روبروی ایوان طلا باز میشود/ فروردین 88

  یک

  هیچ عاشق خود نباشد وصل­جو
  که نه معشوقش بود جویای او

  سفر سخت شروع شد... شاید تعبیر خواب­هایی که این اواخر می­دیدم، یا آزمونی برای صبر و تحمّلم. ساعت نزدیک سه صبح است. چراغ­هایی دیده می­شود. هرچه نگاه می­کنم اینجا شباهتی به نجف ندارد... می­گوید که کوفه است. با رییس کاروان حرفم می­شود... خسته­ام. جایی برای خوابیدن نیست. نماز صبح را در راهرو می­خوانم و همانجا کنار وسایل روی صندلی می­نشینم.
  دلم گرفته... آقا! مولاجان! مگر راضی نبودید؟ مهمان نمی­خواستید؟ نکند بی­دعوت آمده­ام؟... چشم­هایم خیس می­شود. سرم را به دیوار تکیه می­دهم و برای چند لحظه خوابم می­برد. در خواب می­بینم که... . بیدار می­شوم... دلم سبک شده است. لبخند می­زنم... حالا دیگر مطمئن شدم که این سفر فرق می­کند... اگرچه سخت­تر است.

  آفتاب پهن شده است، شب و روز اول اقامت­مان در نجف اینطور هدر می­رود. به محدودۀ شهر می­رسیم. قلبم تند می­زند... چشم­هایم به دنبال گنبد و گلدسته­های حرم می­گردد. حاشیۀ وادی­السّلام معلوم می­شود. از پشت ساختمان­های نه چندان بلند نجف، گنبد طلا بر خورشید پهلو می­زند. اشکم سرازیر می­شود: السّلام علیک یا علی­بن ابی­طالب یا امیرالمؤمنین...

  روبروی ایوان طلا ایستاده­ام... می­خواهم قطرۀ آبی شوم و در زمین فرو بروم از خجالت. آقا! چطور دوباره اینجا ایستاده­ام؟ من که هرچه به سرتا پای خود نگاه می­کنم لیاقتی نمی­بینم که هنوز به یک سال نکشیده دوباره دعوتم کرده­باشید. من که چیزی در وجودم پیدا نمی­کنم تا شایستۀ این کرامت و بزرگواری باشد... می­دانم این نیست جز عنایت و مهربانی مولای دو عالم که با صورتی پر از اشک شرم زیر لب نجوا کنم:... و عادَتکُم الاحسان و سَجیّتُکُم الکَرَم...

  زانوی ادب بر زمین و صورت بر در  الحمدلله الذی هدانا لهذا... پیشانی سجده بر چارچوب درگاه­ می­گذارم که سبحان الله ... الحمدلله الذّی جعلنا مِن المتمسّکین بولایة امیرالمؤمنین..

 

14:0 * لینک
 
 
شنبه هشتم فروردین 1388

بسم‌الله‌النّور

آب... بابا... ابالفضل...

دل از كودكی از فرات آب میخورد / و تكليف شب: آب، بابا، ابالفضل...*

  بهانه می­شود...

  پلکهایم را می­بندم... صداها در هم می­شوند و تصویرها... نورها به هم گره می­خورند... سبز، سفید، سرخ... صدای سنج و طبل و زنجیر... می­چرخم، دست­هایم را به دو طرف باز کرده­ام... صدای مادر است: "بچرخ پسرم!"... شال سبز رنگ دور کمرم می­پیچد و با سنجاق محکم می­شود.

  پلک­هایم را می­بندم... رنگ­ها در هم می­شوند و نورها. پدر روی چهارپایه ایستاده... هرسال همین است، پدر باید باشد تا همه­جای هیئت پر از نور شود. نگاهش می­کنم، مبادا بیفتد. اما نه!... او بزرگ است نمی­افتد، قدّش بلند است... مثل همۀ دوستهایش که در پایگاه هستند. همانها که هروقت بابا مرا می­برد مرا بغل می­کنند و بالا می­اندازند و من دلم هی می­ریزد؛ اما دوست دارم و می­خندم. چقدر دلم می­خواهد یکبار بگذارند بروم توی سنگر، فقط یکبار.

   پلک­هایم را می­بندم... صداها در هم می­شوند...
  ابالفضل باوفا علمدار لشکرم
  مه هاشمی­نسب امیر دلاورم
  عمویم... عمویم ابالفضل... می­گویند عمویم قدّش بلند بوده خیلی، حتماً خیلی هم قوی بوده... یعنی از بابا هم قدّش بلندتر بوده؟... اگر عمویم را می­دیدم... کاش می­دیدمش. آنوقت به همه بچه­ها نشانش می­دادم و می­گفتم این عموی من است، ببینید!... من هم می­خواهم مثل او بزرگ بشوم و قوی بشوم... صداها در هم می­شود
  ای اهل حرم میر و علمدار نیامد
  سقای حسین سیّد و سالار نیامد
  علمدار نیامد علمدار نیامد
  نیامد عمویم... عمویم نیامد و بچه­ها تشنه ماندند. چقدر تشنه­شان بوده؟!... همانقدر که من وقتی تابستان در کوچه که بازی می­کنم تشنه­ام می­شود؟... چقدر؟...
  بر روی خاک سوزان، نشسته طفلی عطشان
  ز تشنگی بی­تاب است، در انتظار آب است
  عمو ابالفضل عمو ابالفضل
  آن بچه­ها کوچک بودند... مثل برادر من؟ به همان کوچکی یا کوچکتر از او؟ که آب نداشتند. برادرم وقتی تشنه می­شود مادر به او آب می­دهد
  آرام جانم اصغر  شیرین­زبانم اصغر

  بابا که نمی­آید... بابا کجا رفته­است؟ یعنی مثل آن وقت­هایی که بابا لباس­های سبزش را می­پوشد و ساکش را برمی­دارد و می­رود؟ مثل همان وقت­هایی که من پشت سرش گریه می­کنم و او مرا با خودش نمی­برد؟... اما بابای من برمی­گردد و همیشه من چند روز گریه می­کنم و بعد بابا برمی­گردد. اما امام حسین برنگشت که،... شهید شد. امام حسین خیلی بزرگ بوده، این را آن آقاهه می­گفت. من یک شب خواب یک آقای بزرگی را دیدم که روی اسب نشسته بود و توی خواب همه­اش فکر کردم امام حسین است. به مادر گفتم، گریه کرد و گفت خودشان بوده­اند.

  پلک­هایم را می­بندم... صداها در هم می­شوند باز...
  من علی اکبرم، شِبهۀ پیغمبرم
  وای حسین وای وای حسین وای
  من امام حسین را خیلی خیلی دوست دارم، اندازه بابا... امام حسین شهید شد... اگر بابای من هم شهید بشود چه؟ آنوقت من هم دلم برایش تنگ می­شود؟ و باز هم گریه می­کنم؟ مثل بچه­های امام حسین؟... همانطور دور خودم می­گشتم که تنها شدم. هیچ­کس نبود. بابا رفته­بود. من توی هیئت تنها شدم... حتماً آن بچه­ها هم تنها شدند... می­ترسم... آنها هم ترسیده­اند... گریه می­کنم... گریه کرده­اند... یکنفر مرا پیدا کند... بابا که نباشد... بابا که نیاید...

  آشنایی مرا به خانه می­رساند. گریه کرده­بودم... مثل آن شب که بابا مرا نبرد جلسه قرآن. بابا که می­دانست خیلی دوست دارم با او بروم آنجا، قل هوالله و کوثر بخوانم و همه آدم بزرگ­ها برایم صلوات بفرستند. اما آن شب مرا نبرد. من هم رفتم پشت کمد و هی گریه کردم.

  پلک­هایم را می­بندم... صداها در هم است...
  هیئت که کوچه می­گیرد و همه محکم بر سینه می­زنند... دست­هایم را بالا می­برم و آنقدر که می­توانم بر سینه­ام می­زنم. اما صدایش به گوش خودم هم نمی­رسد. گریه­ام می­گیرد... من چرا نمی­توانم مثل بزرگ­ها سینه بزنم؟... محکمتر می­زنم... نمی­شود. صدایش گم می­شود بین صدای مردها. پس من کی بزرگ می­شوم؟...
  شام غریبان حسین امشب است
  اول رنج و محن زینب است

  من زنجیر می­خواهم... مثل زنجیرهای هیئت عرب­ها. آنها که پشت پیراهن­شان را پاره می­کنند، همانجایی را که زنجیرهای بزرگشان می­خورد به تن­شان. این زنجیری که خانم­جان از مشهد برایم آورده کوچک است. حتی با اینکه یواشکی حلقه­های زنجیر برادرم را هم آن وصل کرده­ام، باز هم کوچک است. من زنجیر بزرگی می­خواهم که روز عاشورا... چرا هیئت ما زنجیر نمی­زنند آخر؟!...

  پلک­هایم را می­بندم... و دلم نمی­خواهد باز کنم...

  حالا... دلم برای زلالی آن پسرک عجیب تنگ شده، برای همان شال سبز رنگ... برای همه­چیز دلم تنگ شده... صدایم را می­شنوید آقا!؟... حالا هم گاهی کسی مرا بلند می­کند و بالا می­اندازد و من... دلم هی می­ریزد. گریه می­کنم... می­ترسم... اگر پیدایم نکنید گم می­شوم آقا!... حالا... می­خواهم دوباره یک شب در هیئت­تان گم بشوم و هیچ­کس جز شما مرا پیدا نکند... در هیئت­تان بمانم برای همیشه.

***

  کم ما گیر و عذر ما بپذیر
  بیش از این برنیامد از دستم**

***

  حلال کنید.
  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
  * ابوالقاسم حسینجانی ** قیصر امین پور

2:20 * لینک
 
 
جمعه هفتم فروردین 1388

بسم‌الله‌النّور

هیچ عاشق خود نباشد وصل­جو*

  ...یاد آن ساعت­هایی می­افتم که زیر آفتاب به چه شوقی نشسته بودم و لحظه­ها را می­شمردم. یاد آن وقتی که گفتند باید برگردیم و من با پاهای لرزان از اتوبوس پایین آمدم و همانجا روی خاکها نشستم و سرم را میان دست­هایم پنهان کردم تا کسی اشکهایم را...

مرز مهران/24 خرداد 87


  یاد این می­افتم که باید در آن دو روز می­رفتم به آن امامزاده تا مادر سجّاد دستم را بگیرد و بخواهد که کربلا زیر قبّه برای شفای پسرکش دعا کنم. باید قبل از رفتن، به گلزار شهدای مهران -شهری که وجب به وجبش آغشته به خون است- می­رفتم؛ تا وقتی در مرز زُرباطیه - که دیدن و شنیدن نامش یکباره تمام خاطرات جنگ را بر سرم هوار کرد- به مأمور عراقی در لحظه­ایی که وقتی سر بلند کردم به من چشمک زد، چیزی نگویم؛ و تمام بغضم بریزد در گلویم و ناخنهایم به جای چشمهای نانجیب او به کف دستم فرو برود... و نگویم که به خدا هرچه دارید از آل الله دارید وگرنه ما هنوز یادمان نرفته که شما...

گلزار شهدای مهران البته یکی از گلزارهای شهدا/ شنبه 25 خرداد 87

  خوب یادم هست، حاج آقا با آن لهجۀ قشنگ یزدى‌ش می‌گفت:
  "ببین خواهرم! خیلی‌ها به این سفر میرن و چیزى گیرشون نمیاد، خیلی‌ها هم یه چیزهایی گیرشون میاد ولی هنوز به خونه نرسیده از دستش میدن!..."
  حالا بعد از این مدت، نگاه می­کنم به دست­هایم، به دلم... چه کرده­ام در این قریب به یک سال؟!... وقتی یادم می­آید که رفتنم به تاخیر افتاد، آنقدر که درست در شب تولدّم پای ضریح مولایم امیرالمؤمنین(ع) باشم، تا از او بخواهم... چه کرده­ام در این یک سال که حالا...

  دلم پر می­کشد برای سر گذاشتن به دیوار مسجد کوفه و صدایت زدن
  مولایَ یا مولای انتَ السّلطان و اناَ المُمتَحَن و هَل یَرحَمُ الممتَحَنَ الاّ السّلطان
  مولایَ یا مولای انتَ الدّلیل و اناَ المتَحیّر و هَل یَرحَمُ المتَحیّرَ الاّ الدّلیل...**
  _______________________________________
  * مولوی ** مناجات حضرت امیر(ع) در مسجد کوفه

 

13:54 * لینک
 
 
سه شنبه چهارم فروردین 1388

بسم‌الله‌النّور

یا انیس مَن لا انیس له

...

  مرا غریبه بدانید و در به در بکشید
  و غربتــــــم را از من بزرگتر بکشید

  دو چشم، یک پا، یک دست، یک دهان و سپس
  به روی شانۀ من بی­شماره سر بکشید

  اگرچه سبزم حتی، اگر بلند و قطور
  به پای قامت چوبین من تبر بکشید

  و سرزمین مرا از شمال شرق وطن
  درســــت تا لب دریاچۀ خزر بکشید

  چنین که حرف مرا هیچ­کس نمی­فهمد
  تمام مردم را گنگ و کور و کر بکشید

  بس است اینهمه پابند شهرتان بودن
  از این به بعد مرا راهی سفر بکشید

  _ سفر نه! زخم مفصّل، جراحت مشروح_
  اگر که تاب ندارید مختصـــــر بکشید

  به ابرها دل بستن همین­قدر کافی است
  از آسمان سهم­م را همین­قدر بکشید

  در این کویر، در این جرعه­جرعه خشکیدن
  مرا به آب شباهت دهید و سر بکشید               (؟)

***

  ...مهم نیست که چقدر خسته­ام... که چقدر دلم می­خواهد... چقدر دلم می­خواهد... چقدر دلم می­خواهد... مهم نیست که چقدر دلم خیلی خواسته­است که...
  این شب­ها که در تنهایی و سکوت وسایلم را در ساک می­گذارم... و دانه­های اشک آرام آرام... مهم نیست که چقدر دلم مادرم را می­خواهد... چقدر دلم تنها کسی را می­خواهد که... و این بغض گلوگیر... و لب­هایم که مدت­هاست بسته شده به سکوت...

  دلم می­خواهد از این سفر... چقدر دلم می­خواهد از این سفر برنگردم...

***

  یا انیس مَن لا انیس له... چرا صدایم نمی­کنی؟...

 

23:40 * لینک
 
 
جمعه سی ام اسفند 1387

بسم‌الله‌النّور

گل همیشه بهــــــــارم

شکسته شيشه قلبم زسنگ طعنه اغيار/ دگر نمانده قرارم خداکند که بيايي

  گل سپید عذارم خدا کند که بیایی
  نگـــــار لاله­تبارم خدا کند که بیایی

  برای دیدن رویت بســــان ابر بهاری
  ز دیده اشک ببارم خدا کند که بیایی

  شمیم عطر تو آید ولی زدیده نهانی
  گل همیشه بهارم خدا کند که بیایی*

***

  بهارتان به لبخند یوسف زهرا (علیهم السّلام) متبرّک باد.

   ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
  *(؟)

9:55 * لینک
 
 
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387

بسم‌الله‌النّور

...!

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود...

  "تو را به جای تمام کسانی که نشناخته­ام

  دوست می­دارم؛

  به اندازۀ تمام روزگارانی که نزیسته­ام

  دوست می­دارم؛

  به خاطر عطر نان گندم

  برای خاطر نخستین گناه

  تو را به خاطر دوست داشتن

  دوست می­دارم؛

  به جای تمام کسانی که دوست نمی­دارم

  دوست می­دارم."

  تو را...

 

23:29 * لینک
 

 RSS