بسماللهالنّور
اللهّم العَن اوّل ظالِم ظلَمَ حقّ محمّد و آل محمّد و آخِرَ تابع لهُ عَلي ذلک
از قیاسش خنده آمد خلق را
عزيز!
خدا نياورد آن روز را كه در هياهو و عربدههای اشباه الرّجال و لا رجال* فريادهای دردمندانه تو را نشنويم... و يادمان برود كه ما از كوفه همانقدر زخم خوردهايم كه از نهروان.
***
اين روزها نمیدانم چرا بعضی چيزها را كه میخوانم و يا میشنوم، هی خندهام میگيرد. همينجور بيخودی ها! مثلاً امروز كه داشتم اين را میخواندم. نوشتهايی كه بعد از خواندنش به آدم اين احساس دست میدهد كه بگويند شما در مقابل دوربين مخفي هستيد! اينكه مطلبی را خيلی خوب شروع كنی و هی حرفهای خوب بزنی و بعد آخرش همان بشود كه میگويند: گاو نه من شير ده!
حافظه جمعی ايرانیها يا بهتر است بگوييم حافظه تاريخیشان ضعيف است. اين را خيلیها از خودی و نخودی گفتهاند. امّا من وقتی اينها را ميخوانم هی خندهام ميگيرد خب!:
«"ترور شخصیت" ناجوانمردانه ترین روشی است که برای حذف انسانها اعمال می شود. این شیوه در دهه 70 " آوینی "را نشانه رفت و اکنون در سالهای پایانی دهه 80 ، "مشایی" را هدف گرفته است..»(!!!)
يادم آمد كه آويني خودش بود. سابقهاش روشن بود. آوينی هميشه هنرمند بود، در همه دوران زندگیش هنرمند ماند. هنرمندی كه خواست نبض روح و ايمان اين سرزمين باشد و شد. هنرمندی كه متعهد به آرمانهايش بود و ماند. آوينی يك شبه، متفكر و هنرمند و متخصص و مجتهد و خيلی چيزهای ديگر! نشد. آوينی را كسی یههویی! كشف نكرد و فریاد "یافتم، یافتم" سر نداد كه بعد هم با او فامیل بشود و بعد هی مردم مجبور باشند همه جا و در هر حالی او را ببینند!(مملكت قحطالّرجال شده است گويا!)
بعد آنوقت هم من نمیفهمم چه رابطه ایی هست؟ بین كسی كه از شخص رهبر تا بقیهایی كه میدانیم و میدانند، در مورد كسی بگویند "نه"، و او قرص و محكم سر جایش و البته صدجای دیگر! نشسته باشد، با كسی كه آنقدر به او فشار میآورند و چه بر سر او میآوردند كه به استناد همين نوشته، زبان متین و محجوبش به چنان كلمهایی باز میشود، و مخاطبش چه كسانی بودند(ما هم كه خوابیم دیگر!).
حالا اگر يكی مثل میرشكّاك هم جوگیر شد و آن كرد كه خودشان معترف هستند، باز خوش به حالش كه به قول خودش، مادر سادات شخصاً به خوابش آمد و فرمود: "به بچه من چه كار داری؟" ؛ و او دست از سر این سید برداشت و شاید به همین وسیله هدایت شد و انشالله عاقبت بخیر شود(مرثيه زيبايش را بخوانيد). امّا بقیه چی؟ وقتی میخوانی به آوینی گفتهاند: "آقای سردبیر كمی هم به خدا فكر كنید"(!!!)، بی اختیار و البته بلاتشبیه به یاد جدّ مظلومش میافتی كه در كوچههای كوفه شنید: "علی! از خدا بترس!"، و صد البته وقتی يادت میآید اگر به حضرت امير(ع) مردی عامی پرخاش كرد، چه كسانی نویسندگان و گویندگان آن روز بودند و امروز هستند، اینجا دیگر خندهات نمیگیرد.
باز شايد برخی برادران ظاهراً از آن زمان تا به حال كمی دست بر داشتهاند و البته شاید حكایت كوزهگر در كوزه افتاد برای نمیدانم چند میلیونمین! بار در تاریخ تكرار شده باشد. ولی خوب برادران كیهانی كه همچنان تقبّل الله مشغول خدمت به اسلام و مسلمین هستند! و البته درماندگان جام جم! چی؟ آنوقت چیزی كه باز هی به خندهام میاندازد این است كه چطور میشود یك نفر را، ما كه ذوب در ولایتایم و خیلی چیزهای دیگر هستیم! به زعم خودمان قربة الی الله به ل ج ن بكشیم! و آنوقت وقتی او شهید میشود، توجّه كردید؟ «شهید» میشود، همان مقام ولایت كه ما به ادعای پیروی از او هركاری خودمان دلمان خواست كردیم، او را تكریم میكند؟ او شهید میشود و ما... ما چه شده ایم آنوقت؟... نام او تا همیشه تاریخ در یاد آزادگان این سرزمین باقی میماند و نام ما؟!...
نوشته:
«آوینیها و مشاییها، خلاف عادت معهود مدعیان اصول عمل میكنند و برای کسانی که در چنبره باورهای خود اسیر شدهاند، حرفهایشان آزاردهنده است. آوینی در آن سالها با استدلالات حکمی و فلسفی از آزادی ویدئو و ماهواره دفاع می کرد و مورد هجوم کیهان نشینان قرار می گرفت ، او نیز مانند "مشایی" اعتقاد داشت که با استراتژی "منع" نمی توان فضای فرهنگی کشور را ساماندهی کرد.»
آخر یكی نیست بگوید آدم احتمالاً حسابی! این را هر بچهایی میفهمد كه چقدر فرق است میان كسی كه حضرت آقا شخصاً به مراسم تشیعش رفت و او را سیّد شهیدان اهل قلم خواند، با كسی كه از طرف ايشان توصیه شده در مسئولیتهای كلیدی به كار گرفته نشود (و البته بعضیها هم كه چقدر حرف گوش كن هستند! و متاسفانه ظاهراً این قضیه دارد تكرار میشود و این بار بسیار تلختر). يا اين مقام رهبری همان مقام رهبری است يا نيست ديگر؟ موضوع كاملاً روشن است. آنوقت من نمیدانم این قیاس(...) از كجا آمده است؟ واقعاً چه قرابتی میان این دونفر هست؟ مگر هركسی حرف متفاوت زد حتماً بعداً معلوم میشود حرف خوبی میزده؟ كسروی ملعون هم خیلی حرفها زد، مگر مسلمانی تا به امروز گفته حرفهای درستی زده؟( حالا اين وسط چرا ياد كسروی افتادم؟!)
بعد خیلی بیشتر خندهام میگیرد وقتی میخوانم:
«یکبار آثار آوینی را مرور کنید تا تشابهات کلیدی اندیشه آوینی با تفکرات مشایی را دریابید. نکند روزی به تجلیل از مشایی بپردازیم که دیگر دیر شده باشد....»(!!!)
اين ديگر از آن حرفهاست! كه مرغ پخته هم در ديگ خندهاش میگيرد چه برسد به من. البته اینجور مقایسهها و تاريخنگاریها این روزها بدجور باب شده است. كسی كه الان یادم نیست كی بود، گفته بود ملتی كه از تاریخش درس نگیرد مجبور به تكرار آن است. من اعتقادی به تكرار تاریخ ندارم. دانستن تاریخ برای آموختن است نه به این معنا كه طابق النعل بالنعل حوادث را تفسیر كنی و آنوقت نتیجه اش این میشود كه امروز یك كسانی با گذشتهایی معلوم و گاه نامعلوم البته! اینور آب ادعاهایی میكنند و مثلاً یك دفعه هزارتا طلحه و زبیر و ابوموسی اشعری و عمّار و مالك اشتر و خیلیهای دیگر! پیدا میشوند، كه آدم دیگر اینبار گریهاش میگیرد؛ و بعد یك آدمهایی آنور آب و عمدتاً با گذشتهایی معلوم، یكباره شب و نصفه شبی خواب نما میشوند و فكر میكنند روح ابوذر مرحوم در جسمشان حلول كرده و حالا یكنفر بیاید این استخوان شتر را از دستشان بگیرد لطفاً! و آدم باز نمیداند گریه اش میگیرد یا خنده اش.
اینجاست كه به همان حرف افخمی(چه خوشمان بيايد چه نيايد) در سال 72 میرسیم:
«ما داریم میبینیم که به سرعت فراموش میکنند... ما در دورهای زندگی میکنیم که خیلی از آدمهایی که اصلاً بویی از صداقت نبردهاند و خودخواهیشان به چنان حدی رسیده که خودشان را معیار کامل اسلام میدانند، معیار کامل نحوهی صحیح زندگی کردن میدانند، همینطور به تدریج دارند مسلط میشوند و به اصطلاح دور، دور آنهاست. معنای همان حرف سیّد که گفت امسال سال ما نیست، سال بزمجههاست. آدمهایی که تصوری دارند از زندگی کردن صحیح، مثل آن تخت معروف آن موجود اسطورهای که الان اسماش یادم نیست که همهی آدمها را روی آن تخت میخوابانند، اگر که بلندتر باشند ارّهشان میکنند برای این که اندازهی تختشان شوند، اگر کوتاهتر باشند آن قدر میکشند تا اندازهی تخت بشوند... اینها در همان ایام هم شروع کرده بودند به توضیح دادن و تعریف کردن اسلام از نظر خودشان و توضیح دادن این که سیّد چگونه مسلمانی باید باشد تا از نظر آنها مسلمان شایستهای به نظر بیاید...» البته سيّد فراموش نشد ولی چرا كسی امروز نمیپرسد چرا آوینی گفت سال بزمجه؟
نه آقا سيد مرتضي!
نه اینكه این حرفهای خندهآور به خودی خود مقصود بوده باشند، نه! میدانی كه بهانه بود. بهانهایی كه یادت كرده باشم، در اين روزگار، كه یادم بیفتد باز:
مردان مردی چون شما امروز نایابند
آنانكه ننگ زندگی را برنمیتابند
گویا نشانی از زلالی نیست در دریا
آیینهها هم چند وقتی میشود خوابند
بعضی كه خود را همنژاد رود میدانند
تعبیرهایی دیگر از مفهوم مردابند...**
***
بیا دوباره به نهج البلاغه برگردیم
چندوقت قبل شعری از اين برادر ارزشی در یك سایت ارزشیتر(شاید هم ارزشی ترین!) خواندم كه خودش اینجا نوشته هیچ ربطی به وقایع اخیر ندارد، ولی خب آنها ربطش دادند!(بخش نظرات مطلب را هم بخوانیدجالب است!) بعد من باز هی خندهام گرفت، ولی خب وقتی یادم آمد وقتی آب گلآلود میشود و قرار است هركسی ماهی خودش را از آب بگیرد همین میشود.
این برادر ارزشی هم كه انگار نمیخواهد به سیاست "هركه با ما نیست، بر ماست" كه این روزها از تمام اطراف و اكناف این مملكت گل و بلبل و بیرون آن، شدیداً به گوش میرسد، ایمان بیاورد، و چون فراموش نكرده كه فرزدق و دعبل هم میدانستند شعرشان را نزد چه كسی باید بخوانند، میگوید كه بيا دوباره به نهج البلاغه برگرديم. ولی آيا همان سايتهای مذكور اين را هم میگويند؟ معلوم است كه نه!
***
خوب است كه خستگی از صبح پای مونیتور نشستن نمیگذارد باز هم بنویسم وگرنه این "جریان سیّال ذهن" كار دستم میداد!
***
واقعاً فكر میكنی حالم خوب است؟... خندهام میگيرد!
_______________________________________
*تعبیر از مولا علی(ع) است. ** علیاصغر سیّدآبادی
